شب های پیشاور / سلطان الواعظین شیرازی

مقدمه

* کارشناس عالی ادیان و مذاهب،حجه الاسلام و المسلمین استاد حاج شیخ حسن توحیدی

در جهان امروز، با استفاده از ابزارهای مدرن و پیشرفته، تبلیغات وسیع و گسترده ای علیه مذهب تشیع صورت می گیرد. بررسی های دقیق حاکی از آن است که این تحرکات علاوه بر اینکه ناشی از شیطنت استکبار جهانی در ایجاد تفرقه بین مسلمانان جهان می باشد؛ همچنین واکنشی است از سوی برخی افراد متعصب غیر شیعی در مقابله با رشد چشمگیر تشیع گرایی که در میان نسل های تحصیل کرده و روشنفکر مسلمان در کشورهای مختلف اسلامی رو به گسترش است. واضح است که جنگ و درگیری میان شیعه و سنی بسیار غلط و نادرست می باشد و هدف دشمنان اسلام است. شیعه و سنی هر دو مسلمان هستند و در بسیاری از مسائل عقیدتی و فقهی وحدت نظر دارند اگرچه این نکته را باید پذیرفت که در موارد زیادی نیز اختلاف نظر وجود دارد. تفاوت های عقیدتی و فقهی میان شیعه و سنی واقعیتی انکارناپذیر است که از قرون اولیه ی تاریخ اسلام وجود داشته است و نمی توان آن را ناشی از تحرکات استعمارگران دانست و نبایستی گمان کرد که تحقیق و گفتگوی علمی درباره ی این موضوعات، مخالف وحدت است؛ هرگز بلکه این گفتگوها خود می تواند وحدت آفرین باشد و زمینه را برای شناخت مذهب حق و گروه رستگاران فراهم نماید. از پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله نقل شده است که: «امت من پس از من هفتاد و سه گروه می شوند که همگی آنها هلاک می شوند الا یک گروه». با توجه به این حدیث شریف، تمامی افراد مسلمان بایستی تلاش کنند تا آن گروه و فرقهی ممتاز را بشناسند و بدان ملتزم گردند تا از هلاک شدگان نباشند.

خوشبختانه کتابهای فراوانی در این زمینه به رشته ی تحریر در آمده است. با توجه به اینکه غالب جوانان به دلیل اشتغالات گوناگون، فرصت مطالعه کتابهای پرحجم را ندارند لذا تلخیص کتابهای مفصل از نیازهای جامعه ی کنونی ما به شمار می رود.

کتاب شبهای پیشاور مشروح مناظرات عالم توانای شیعه با بزرگان اهل سنت میباشد که در سال 1345 هجری قمری در شهر پیشاور پاکستان برگزار گردیده است. این کتاب یکی از جامع ترین و در عین حال شیرین ترین کتابهایی است که در این زمینه نوشته شده است. امید است، مطالعه ی کتاب حاضر که تلخیص کتاب گرانسنگ شبهای پیشاور می باشد، این انگیزه را در جوانان جویای حق و حقیقت ایجاد کند که به کتاب اصلی و مرجع نیز مراجعه نمایند و اطلاعات خود را افزون کنند.

مقدمه چاپ ششم

الحمدلله رب العالمین و السلام علی خاتم النبیین و علی آله الطیبین بحمدلله و المنه توفیق الهی این کتاب را در بر گرفت به گونه ای که در کمتر از شش ماه، پنج مرتبه تجدید چاپ شد. چاپ ششم کتاب، ویرایش جدیدی را در بر دارد. در این ویراست، مدارک و منابع مجددا مورد بررسی قرار گرفته است. امید است این کتاب بتواند هادی و راهنمای مناسبی برای نسل جوان و روشنفکر اهل سنت باشد. اخیرا کتاب شبهای پیشاور توسط محقق محترم حجه الاسلام عبدالرضا درایتی تحقیق شده است که به برکت آن، زمینه برای مراجعه علاقمندان به آشنایی با مدارک بیشتر فراهم گردیده است. قبل از مطالعه کتاب حاضر، لازم است توجه محققین ارجمند به پدیده تحریف و تبدل که در کتب اهل سنت رایج است، جلب گردد تا با دید بازتری به کنکاش و تحقیق بپردازند. در این زمینه بیان مرحوم سلطان الواعظین سابقه این پدیده را روشن می نماید. متاسفانه این سیاست و نگرش در سال های اخیر بسیار پر رنگ تر شده است. مرحوم سلطان الواعظین در مقدمه چاپ چهارم کتاب خود می نویسد:

واقعا جای بسی تاسف است که خودخواهی بعضی دانشمندان به جایی برسد که دست خیانت به کتاب های بزرگان داخل نموده و گمان نمایند که با تحریف و یا محو نمودن بعضی مطالب، می توان حق و حقیقت را از میان برد! برای نمونه به عرض می رسانم: در صفحه 301 جلد سوم تفسیر کشاف چاپ دوم سال 1319 در مطبعه الکبری امیریه بیولاق مصر اشعار

ص: 9

زمخشری ذکر شده است ولی در چاپ سال 1373 مطبعه الاستقامه بالقاهره این اشعار حذف شده است.)

در پایان از محضر انور کارشناس عالی ادیان و مذاهب حضرت حجه الاسلام و المسلمین جناب آقای حاج شیخ حسن توحیدی که زحمت بررسی متن کتاب را متقبل گردیدند ونیز از زحمات حجه الاسلام جناب آقای مهدی فاطمی تقدیر و تشکر می نمایم.

ص: 10

شرح ماجرا

صوت

مرحوم سید محمد سلطان الواعظین شیرازی فرزند سید علی اکبر اشرف الواعظین از دانشمندان و خطبای مشهور شیعه بود. نسب شریف وی از طریق امام همام حضرت موسی بن جعفر علیه السلام به رسول گرامی اسلام صلی الله علیه وآله منتهی می شود.

وی در ماه ذی القعده سال 1314 قمری در تهران قدم به عرصه وجود گذاشت. تحصیلات اولیه را در تهران با موفقیت پشت سر گذاشته و در سال 1326 همراه با پدر بزرگوارش عازم عتبات عالیات گردید و از محضر مرحوم مرندی و شهرستانی کسب فیض نمود. در سال 1328 به ایران مراجعت کرد. ایشان در طی عمر با برکت خود مسافرت های بسیاری به عراق، سوریه، فلسطین، اردن، مصر و هندوستان نموده و با طوایف بسیاری از یهود، هنود وبهائی ها مناظره نمود.

کتاب شبهای پیشاور، مشروح مذاکرات مجلس مناظره ای است که ایشان در سال 1345 قمری در حضور حدود دویست نفر از رجال و بزرگان شیعه و اهل سنت در شهر پیشاور پنجاب هند« پاکستان کنونی» داشته است. در این جلسه خبرنگاران چهار روزنامه و مجلهی محلی گفتگوهای طرفین را نوشته و منتشر می کردند. ماجرا از آنجا آغاز شد که مرحوم سلطان الواعظین در ربیع الاول سال 1345 هجری قمری از طریق هندوستان به قصد زیارت امام هشتم امام رضا علیه السلام عازم ایران می شود. وقتی به کراچی و بمبئی وارد می شود جراید محلی ورود ایشان را گزارش می دهند. دوستان و آشنایان، ایشان را به شهرهای دهلی، آگره،

ص: 11

لاهور، کشمیر و کویته دعوت می کنند. در طی حضور در دهلی مناظره ای با علمای هنود و براهمه در حضور گاندی برگزار می شود که در این مجلس، مرحوم سلطان الواعظین با بهره گیری از امداد الهی حقانیت دین مبین اسلام را ثابت مینماید. آن گاه به دعوت انجمن اثناعشریه به ریاست سید علیشاه نقوی مدیر هفته نامه ی در نجف عازم شهر سیالکوت میشود و در این شهر با استقبال باشکوهی مواجه می شود. در چهاردهم رجب 1345 بنا به دعوت جناب محمد سرورخان به پیشاور که یکی از شهرهای مرزی پنجاب می باشد عازم می شود.

در پیشاور در حسینیه مرحوم عادل بیک رسالدار منبر می رود که عده ی بسیاری از اهل سنت و شیعهی مقیم پیشاور در این جلسات شرکت می کنند.

در یکی از روزها پس از اتمام منبر، به ایشان خبر می دهند که دو نفر از بزرگان علمای اهل سنت کابل افغانستان به نامهای «حافظ محمدرشید » و «شیخ عبدالسلام » تقاضای ملاقات با ایشان به منظور انجام مناظرات دینی را دارند. مرحوم سلطان الواعظین از این پیشنهاد استقبال می نماید. جلسات مناظره در منزل میرزا یعقوب علی خان که از رجال مهم پیشاور است تشکیل می شود و ده شب به طول می انجامد که در پایان شش نفر از رجال و خوانین اهل سنت مذهب شیعه را اختیار نمودند. مشروح این مناظرات نخستین بار در سال 1375 هجری قمری با اشراف حضرت آیت الله العظمی بروجردی به زیور طبع آراسته گردید و تاکنون بالغ بر چهل بار تجدید چاپ شده است. مرحوم سلطان الواعظین در ده سال پایانی عمر با برکت خود به علت کسالت قلبی زمینگیر گردید تا اینکه در ماه شعبان 1391 قمری به جوار

ص: 12

قرب الهی شتافت. پیکر پاک ایشان بعد از تشییع شکوهمندی که از طرف آیت الله العظمی مرعشی نجفی صورت پذیرفت در مقبره ابوحسین به خاک سپرده شد. کتابهای «صد مقاله سلطانی» و «گروه رستگاران » از دیگر تألیفات این دانشمند رفیع القدر می باشد.

ص: 13

شب اول و دوم

صوت

شب اول و دوم (1)

حافظ: حضرت آقا تشریف فرمایی شما به شهر پیشاور و سخنرانیهای حضرتعالی اختلافات بسیاری را در بین عموم مردم ایجاد کرده است؛ لذا من و جناب مستطاب شیخ عبد السلام بر حسب وظیفه ی دینیمان خدمت رسیدیم تا به صورت اساسی وارد مباحث علمی شده و مانع از این اختلافات و القای شبهات گردیم. واعظ: بنده با این پیشنهاد بسیار موافقم اما مشروط به آنکه در بحث ها از مغالطه و جدل و اعمال تعصبهای غیر منطقی اجتناب شود.

حافظ: بسیار خوب، من هم یک شرط دیگر اضافه می کنم و آن شرط این است که دلایلی که مطرح می شود فقط از قرآن باشد و بس.

واعظ: این شرط عملی نیست؛ زیرا چاره ای جز این نداریم که برای تبیین مطالب قرآن به احادیث معتبر مراجعه کنیم.

حافظ: پس فقط به احادیث مورد قبول طرفین استناد شود! واعظ: حتما !! حافظ: شرط دیگر آنکه در بحث موازین اخلاقی رعایت گردد و به کسی توهین نشود. د.

ص: 14


1- به دلیل کم حجم بودن تلخیص شب اول در کتاب مرجع، خلاصه شب اول و دوم با هم آورده شد.

واعظ: کلام متینی فرمودید. برای کسی چون من که افتخار سیادت و انتساب به رسول اکرم صلی الله علیه و آله را دارم سزاوار نیست که برخلاف سیره جد بزرگوارم که مظهر کامل اخلاق نیک بوده است، عمل کنم.

حافظ: ببخشید! به چه دلیل شما خودتان را منتسب به پیامبر صلی الله علیه و آله میدانید؟

واعظ: نسب ما از طریق حضرت صدیقه کبری فاطمه زهرا سلام الله علیها به حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله میرسد.

حافظ: از شما که عالم هستید تعجب می کنم. آیا نمیدانید نسل انسان از طرف پسر ادامه می یابد نه از طرف دختر؟

واعظ: این گونه که شما می فرمایید نیست. در قرآن مجید در آیه 61 سوره آل عمران، که به آیه ی مباهله معروف است، از امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام به عنوان پسران رسول خدا یاد شده است؛ علاوه بر اینکه علمای خودتان از خلیفه ی دوم نقل کرده اند که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «هر حسب و نسبی جز حسب و نسب من، در روز قیامت قطع می شود؛ و ریشه و اساس هر دختر زاده ای از پدر وی می باشد غیر از اولاد فاطمه که من پدرشان هستم».(1)

در این هنگام صدای مؤذن بلند شد و آقایان اهل سنت را به ادای نماز عشا دعوت کرد؛ لذا مجلس موقتا قطع گردید. پس از ادای نماز یکی از تجار سرشناس شهر به نام جناب نواب عبدالقیوم خان سؤالی را مطرح نمود. نواب: سرورم! اجازه میفرمایید در فرصتی که آقایان چای میل می فرمایند؛ خارج از موضوع، سؤالی را مطرح کنم؟

واعظ: خواهش می کنم. بفرمایید. 9

ص: 15


1- صواعق المحرقه، ابن حجر، ص 156، باب 11، فصل 1، آیه 9

نواب: چرا شما شیعیان بر خلاف سنت رسول خدا نماز ظهر را با عصر و مغرب را با عشا جمع می کنید؟

واعظ: بر خلاف سنت نیست؛ حضرت رسول اکرم صلی الله علیه وآله هم گاهی جمع و گاهی به تفریق این نمازها را ادا می فرمود.

نواب: جناب آقای حافظ! آیا همین گونه است که می فرمایند؟

حافظ: نخیر؛ آن حضرت برای اینکه امت در سختی و مشقت واقع نشوند،

فقط در سفر و مواقع عذر این گونه عمل می فرمود.

واعظ: بنده اشتباه نمی کنم؛ این مطلبی که عرض کردم در کتابهای خودتان ثبت شده است. در صحیح مسلم از ابن عباس منقول است که رسول خدا نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا را بدون خوف و در غیر سفر جمعه ادا میفرمود.(1) البته این اختلافات جزء فروعات است لذا بهتر آن است که ابتدا به مسائل اصولی بپردازیم.

حافظ: مطلبی که به نظر من عجیب می آید این است که چرا شخص شریفی مثل شما از راه و روش جد بزرگوارتان منحرف شده اید و رویه سیاسی ایرانیان آتش پرست را در پیش گرفته اید؟

واعظ: متوجه منظورتان نشدم، مگر رویه ایرانیان چیست که من پیرو آن شده باشم؟!

حافظ: میدانیم که پس از درگذشت هر یک از پیامبران الهی کتب ایشان مورد دستبرد دشمنان قرار گرفته است؛ اما در مورد قرآن به دلیل حفظ الهی چنین اتفاقی رخ نداد لیکن برخی از یهود مانند عبدالله بن سبا و

ص: 16


1- صحیح مسلم، 489 / 1 ح 49 کتاب صلاه المسافرین و قصرها، و همان 491 / 1 ح 56؛ و نیز مسند احمد بن حنبل، 221 / 1 مسند ابن عباس

کعب الاحبار با ارائه عقاید باطل در قالب احادیث نبوی موجبات انحراف را پدید آوردند. بعضی از این احادیث مربوط است به روایاتی که دلالت بر خلافت بلافصل علی کرم الله وجهه و نادرست بودن خلافت خلفای راشدین دارد. این احادیث تشکیل حزب سیاسی شیعه را موجب گردید که در اثر گسترش فعالیت همین گروه، خلیفه عثمان به قتل رسید. ایرانیان هم که به دنبال بهانه ای بودند تا بر علیه اعراب قیام نمایند این حزب را به رسمیت شناخته و مذهب رسمی خود قرار دادند؛ لذا در یک کلام می توانیم بگوییم که شیعه شعبه ای از یهود میباشد.

در خلال صحبتهای جناب حافظ، شیعیانی که در مجلس مناظره حضور داشتند به شدت عصبانی گردیده بودند؛ لذا برای تسکین حال ایشان رو به آنها نموده و گفتم: تحمل داشته باشید، شاهنامه آخرش خوش است.

واعظ: از شما بعید بود که چنین مطالب نادرستی را در چنین مجلس مهمی بیان کنید. این گفته های شما مشتی مطالب بی پایه و بی اساس است. اگر اجازه بفرمایید برای روشن شدن مطلب، با دلایلی متقن پاسختان را بدهم؟!!

حافظ: سراپا گوش هستم. واعظ: تقاضای من این است که در گفتارتان دقیق باشید تا پس از شنیدن جواب دچار خجالت زدگی نشوید. او شیعه یک مذهب است نه یک حزب؛ و آن هم مذهبی که در زمان رسول مکرم اسلام پایه ریزی گردید؛ ثانیأ طبق اخبار معتبری که در کتب تفسیری شما نیز وجود دارد ، اصطلاح «شیعه» در زمان حیات حضرت خاتم الانبیا صلی الله علیه و آله به دستور آن حضرت به پیروان امیرمؤمنان علی بن ابیطالب علیه السلام اعطا شد.

ص: 17

حافظ: کجا چنین خبری بوده است که ما ندیده ایم ؟!!

واعظ: اینکه شما ندیده اید دیگر تقصیر ما نیست. ما دیده ایم و حق را یافته ایم. بدانید که خداوند متعال به کتمان کنندگان حق، وعده ی عذاب داده است.

حافظ: ما هم اگر حق را بیابیم روی از آن بر نمی گردانیم. بفرمایید حق چیست تا روشن شویم؟! واعظ: در کتب خودتان از ابن عباس نقل شده است که وقتی آیه شریفه

إن الذین آمنوا وعملوا الصالحات أولئک هم خیر البریه)(1) نازل شد، رسول بزرگوار اسلام صلی الله علیه و آله رو به امیرالمومنین علی علیه السلام کرد و فرمود: «یا علی تو و شیعیانت خیر البریه هستید؛ در روز قیامت شما از خدا راضی خواهید بود و خدا نیز از شما راضی خواهد بود و دشمنان تو در حالی که دستهایشان به گردن بسته شده است وارد صحرای محشر میشوند»(2). صرفنظر از این روایت، مگر شما عمل اصحاب پیامبر را حجت و دلیل نمیدانید؟

حافظ: چرا، در حدیث آمده است: «براستی اصحاب من مانند ستارگانند،

به هر کدام آنها اقتدا کنید هدایت میشوید».

واعظ: بسیار خوب؛ آیا در کتب خودتان نخوانده اید که ابوذر و سلمان و مقداد و عمار را با لفظ شیعه می خوانده اند؛ زیرا در روز سقیفه از بیعت ابوبکر خودداری کردند. آیا ابوذر و سلمان در شمار اصحاب و به قول شما

ص: 18


1- آنان که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند به حقیقت بهترین اهل عالم هستند.2- ما نزل من القرآن فی علی، ابو نعیم اصفهانی، ص 274؛ و صواعق المحرقه، ابن حجر، ص 1 16، باب 11، فصل 1

ستارگان هدایت نیستند؟ آیا در کتاب های خودتان از رسول اکرم صلی الله علیه و آله روایت نشده است که «خدا مرا به دوستی علی و ابوذر و مقداد و سلمان دستور داده است».(1) گویا شما تنها همان چند نفری که در سقیفه بلوا راه انداختند را صحابه میدانید!!

حافظ: چطور می فرمایید که ایرانیان پیرو علی بن ابیطالب هستند و حال آنکه آنها علی را خدا می دانند؟!

واعظ: باز هم که بدون تحقیق حرف زدید!! شما با این حرف تان تمام شیعیان ایرانی را علی پرست می خوانید و آنها را مشرک و واجب القتل می شمرید. ما علی امیر المومنین علیه السلام را بنده ی صالح پروردگار و خلیفهی منصوب رسول خدا می دانیم و از کسانی که آن حضرت را خدا می دانند بیزاری می جوییم. امام ششم ما می فرماید: «لعنت خدا بر عبدالله بن سبا که قائل به الوهیت امیرالمومنین علیه السلام گردید؛ به خدا سوگند آن حضرت بندهی مطیع خدا بود. وای بر کسانی که به ما چیزهایی را نسبت می دهند که ما در حق خودمان نمی گوییم»(2). جناب آقای حافظ خوب است همان گونه که ما کتاب های معتبر شما را می خوانیم، شما نیز کتابهای معتبر ما را ببینید تا افترا به شیعیان وارد نسازید.

حافظ: نصایح برادرانه شما را می پذیرم اما خواهش من این است که اجازه بفرمایید تذکری خدمتتان عرض کنم.

ص: 19


1- صواعق المحرقه، ابن حجر، ص 122، باب 9 فصل 2 و احمد بن حنبل در مسند، 356 / 5 مسند بریده2- بحارالانوار، مجلسی، 25 /286 ح 40

واعظ: بسیار ممنون می شوم؛ بفرمایید.

حافظ: شما با اینکه می گویید ما درباره ی امامان خود غلو نمی کنیم ولی در صحبتهایتان مکرر در مکرر غلو می کنید و هر باری که نام امامان تان را می برید عوض آنکه بگویید «رضی الله عنهم» می فرمایید

صلوات الله علیهم» و این بر خلاف نص صریح قرآن است که می فرماید: ( إن الله وملائکته یصلون علی النبی یا أیها الذین آمنوا صلوا علیه وسلموا تسلیما ). (1)

واعظ: اولا در این آیه سلام و صلوات بر دیگران منع نشده است؛ ثانیه در جای دیگر داریم: (سلام علی آل یاسین)(2) که یاسین نام خاتم الانبیا صلی الله علیه وآله می باشد و آل یاسین، آل پیامبر هستند.

حافظ: شما می خواهید با سحر بیان، حرفتان را ثابت کنید. چه کسی این آیه را به این صورت تفسیر کرده است؟

واعظ: خواهشمندم این قدر قاطع صحبت نکنید تا پس از شنیدن جواب، خجل نشوید. ابن حجر به نقل از فخر رازی که همگی شما او را قبول دارید می گوید: «اهل بیت پیامبر در پنج چیز با پیامبر مشتر کند؛ اول در سلام، زیرا در قرآن همان گونه که بر پیامبر اسلام سلام فرستاده شده است بر آل او نیز سلام فرستاده شده است؛ دوم در صلوات بر پیامبر در تشهد نماز؛ سوم در طهارت به دلیل آیه تطهیر؛ چهارم در تحریم صدقه و

ص: 20


1- خدا و فرشتگانش بر روان پاک پیامبر درود می فرستند شما هم ای اهل ایمان بر او درود بفرستید؛ آیه 56 سوره احزاب2- آیه 130 سوره صافات

پنجم در وجوب محبت پیامبر».(1) علاوه بر این، حدیثی از رسول اکرم صلی الله علیه وآله وارد شده است که می فرماید: «صلوات بریده و ناتمام بر من نفرستید. عرض شد: صلوات ناتمام چیست؟ فرمود: اینکه بگویید اللهم صل علی محمد و سپس آل محمد را نگویید».(2) پس تصدیق کنید که صلوات بر آل پیامبر نه تنها بدعت نیست بلکه عبادت است. در این هنگام چون نیمی از شب گذشته بود و آثار خستگی را در سیمای دوستان دیدم مجلس را ختم نموده و قرار گذاردیم که فردا شب، مجلس زودتر شروع گردد. بعد از صرف چای و پذیرایی، همه متفرق شدند.

ص: 21


1- صواعق المحرقه، ص 149 باب 11 فصل 1 آیه 32- صواعق المحرقه، ابن حجر مکی، ص 146 باب 11 فصل 1، آیه 2

ص: 22

شب سوم

صوت

پس از نماز مغرب آقایان تشریف آوردند و پس از پذیرایی، جلسه حالت رسمی به خود گرفت.

حافظ: در کتابهای اخبار و ادعیه شما مطالب کفرآمیزی وجود دارد که با استفاده از آن می توان کفر شیعیان را اثبات نمود.

واعظ: خوب است بعضی از آن مطالب را بیان کنید تا ببینیم کجای آن شرک و کفر است. ضمن فکر می کنم شما تا بحال در مطالب کتابهای خودتان دقیق نشده اید تا کفریات آن را بنگرید. اگر در صحاح خودتان دقیق میشدید بقدری مطالب نادرست در آن میدیدید که دیگر در مورد کتابهای ما چیزی نمی گفتید.

حافظ: حرفهای خودتان نادرست است. شما به چه حقی به کتابهای معتبر ما اهانت می کنید؟ آیا نمیدانید که تاکنون هیچ کتابی به عظمت کتابهای صحیح بخاری و صحیح مسلم نیامده است؟ این دو کتاب اساس مذهب اهل سنت پس از قرآن مجید است که مورد قبول تمام امت می باشد.

واعظ: و اما اینکه فرمودید، این دو کتاب مورد قبول تمام امت است حرف باطلی است، زیرا بیش از صد میلیون شیعه که جزء امت می باشند این کتابها را قبول ندارند. تصور می کنم این اجماعی که می گویید، مشابه اجماع امت پس از وفات نبی اکرم برای تعیین خلیفه می باشد؛ آنچه من می گویم با دلیل و برهان است؛ لذا بعضی از مطالب مندرج در صحاح تان را می گویم تا خودتان قضاوت کنید.

حافظ: بفرمایید حضرت آقا !!

ص: 23

واعظ: در صحیح بخاری حدیثی از طریق ابوهریره به رسول اکرم نسبت داده شده است که: «در روز قیامت، خدا به صورت خاصی ظاهر می شود که آدمیان می توانند او را ببینند. سپس میفرماید: من پروردگار شما هستم. مؤمنان عرض می کنند: پناه به خدا می بریم که تو خدای ما باشی!!! ما گروهی نیستیم که غیر از خدای یکتا را عبادت کرده باشیم؛

خدا در جواب آنها می گوید: آیا بین شما و خداوندتان نشانه ای هست که بوسیله آن او را بشناسید؟ می گویند: آری؛ پس خدا ساق پای خود را برهنه کرده و به آنان نشان میدهد؛ در این هنگام مؤمنین سر خود را بالا می کنند و خدا را به همان شکلی که قبلا دیده بودند می بینند و اقرار می کنند که تو خدای مایی!! »(1) ا شما را به خدا آیا این حرفها بر خلاف نص قرآن نیست؟ آیا خدا در آیه 143 سوره اعراف رؤیت خود را با صراحت نفی نکرده است؟

سید عبد الحی: علی کرم الله وجهه فرموده است: «خداوندی را که نبینم بندگی نمی کنم». پس معلوم می شود که خداوند را می توان دید.

واعظ: شما فقط بخشی از این حدیث را خواندید اگر اجازه دهید من تمام آن را می خوانم تا خودتان مطلب را دریابید. از امام صادق علیه السلام نقل شده است که: «یک عالم یهودی به امیرمؤمنان علیه السلام عرض کرد: آیا تو در هنگام عبادت خدایت را می بینی؟ حضرت فرمود: خدایی را که نبینم، عبادت نمی کنم؛ عرض کرد: چگونه او را می بینی؟ فرمود: ذات

ص: 24


1- صحیح بخاری، 50217 ح 1434 کتاب الرقاق و مسلم در صحیح 63 / 1 اح 296 – 298کتاب الایمان

باری را به چشم سر نمی بینم بلکه با چشم دل می بینم».(1) علاوه بر تمام این مطالب، علمای خودتان ثابت نموده اند که دیدن خدا محال عقلی است(2) و چنین عقیده ای کفر محض است. آیا باز هم دلیل می خواهید؟

حافظ: خیر! کافی است.

واعظ: از ابوهریره در همین کتاب های به اصطلاح معتبر شما نقل شده است که: «روزی حضرت موسی به کنار آبی رفت تا غسل کند. آن حضرت لباسهایش را در آورده و بالای سنگی گذاشت؛ در این هنگام سنگ به حرکت درآمده و به همراه لباسها شروع به دویدن نمود! حضرت موسی به دنبال آن میدوید و می گفت: ای سنگ! لباسهایم را کجا میبری؟ موسی بدون پوشش مناسب بدنبال آن میدوید به گونه ای که مردم عورت او را دیدند و اقرار کردند که فتق داشتن موسی تهمتی بیش نبوده است. آنگاه سنگ ایستاد و موسی لباسهایش را برداشت و سنگ را با تازیانه زد به گونه ای که آن سنگ شش یا هفت مرتبه ناله کرد».(3) نادرستی مطالب موجود در این حدیث به قدری روشن است که نیاز به توضیح ندارد. بگذارید حدیث دیگری که در کتابهای معتبرتان روایت شده است را نیز نقل کنم؛ آمده است: «در هنگام قبض روح موسی، آن حضرت یک سیلی محکم به گوش ملک الموت نواخت به گونه ای که چشم او کور شد! از آن زمان به بعد ملک الموت مخفیانه برای قبض روح افراد می آید

ص: 25


1- توحید صدوق، ص 109، ح 6 باب ما جاء فی الرؤیه2- الکشاف، زمخشری، 147 / 2 -1493- مسند احمد بن حنبل، 315 / 2 مسند ابی هریره

تا دیگر سیلی نخورد».(1) «خندهی شدید حضار». البته من از ابوهریره تعجب نمی کنم؛ بلکه از شما در عجبم که پس از دیدن این همه جعلیات، باز هم این کتب را صحیح ترین کتابها پس از قرآن می دانید؟ حافظ در کتاب های ادعیه شما نیز از این رقم کفریات بسیار دیده می شود.

واعظ: مثلا؟

حافظ: از بدیهیات دین ما این است که در هیچ زمینه ای برای خدا شریک قائل نشویم. در کتب ادعیه ی شما مکررا از غیر خدا طلب حاجت می شود و این یک نوع شرک واضح و آشکار است.

واعظ: شما اول بگویید معنای شرک چیست؟ تا بعد به پاسخ تان برسیم. حافظ مطلب واضح است. کسی که خدای یکتا را قبول دارد، در صورتی که از غیر خدا حاجت بخواهد مشرک است. نذر برای غیر خدا شرک است. بسیاری از شما برای امامان و امامزاده ها نذر می کنید. آیا شرک جز این است؟

واعظ: بلی! در کتب فقهی ما برای انعقاد نذر، دو شرط اساسی بیان شده است که اگر یکی از این دو شرط نباشد، نذر باطل است. شرط اول آن است که نیت نذر برای خدا باشد و شرط دوم آن است که بایستی صیغهی نذر خوانده شود و تا نام خدا در صیغه برده نشود نذر محقق نمی شود. مثلا نذر می کند اگر حاجتش برآورده شد گوسفندی را برای

خدا در حرم امام یا امامزاده قربانی کند. کجای این عمل شرک است؟

حافظ: حاجت خواهی از غیر خدا شرک است.

ص: 26


1- صحیح مسلم، 1843 / 4 ح 158 کتاب الفضائل

واعظ: عزیزم! اگر حاجت خواستن از غیر خدا شرک است که همه ی عالم و آدم مشرک هستند! آیا انبیا از مردم کمک نمی گرفتند؟ آیا حضرت سلیمان برای آوردن تخت بلقیس از مخلوق کمک نخواست؟ آیا شما برای رفع حوائج روزمره از مردم کمک نمی گیرید؟ وقتی ما می گوییم یا علی ادر کنی؛ در حقیقت از ایشان در خواست کمک می کنیم و به وسیله ایشان به خدا توجه می کنیم.

حافظ: چرا شما شیعه ها به دنبال وسیله هستید؟ چرا مستقیما از خود خدا حاجت طلب نمی کنید؟

واعظ: حاجت خواهی مستقیم از ذات باری تعالی نیز مورد توجه ما هست ولی اینکه چرا ما به دنبال وسیله هستیم مربوط می شود به دستوری که خداوند متعال در آیه 35 سوره مائده به ما مؤمنین داده است و فرموده است: (وابتغوا إلیه الوسیله )، می بینید که ما طبق دستور نبی مکرم اسلام صلی الله علیه و آله خاندان آن حضرت را وسیلهی تقرب خود به سوی الله میدانیم.

حافظ: در کجا پیامبر چنین دستوری داده اند؟

واعظ: ابن ابی الحدید نقل می کند که حضرت زهرا سلام الله علیها فرمود:

حمد می کنم خدایی را که از پرتوی نور عظمتش اهل آسمان و زمین بندگی می کنند و ذات اقدس او هدف تمامی وسائل می باشد؛ و مائیم وسائل در میان خلق»(1) و نیز در حدیث معروف ثقلین که در منابع معتبر

ص: 27


1- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، 211 / 16 نامه 45

شما موجود است، از قول رسول اکرم آمده است که: «اگر به عترت من متمسک شوید هرگز گمراه نخواهید شد».(1)

حافظ: تصور می کنم اشتباه می کنید؛ زیرا سند حدیث ثقلین صحیح نمی باشد چرا که بخاری در صحیح خود آن را نیاورده است .

واعظ: نخیر، اشتباه نمی کنم. صحت اسناد این حدیث به قدری مسلم است که حتی ابن حجر متعصب می نویسد: «این حدیث از طریق بیست نفر از اصحاب رسول خدا نقل شده است».(2) مگر هر حدیثی که بخاری نقل نکرده باشد غیر صحیح است؟! این فرمایش شما توهین به بقیهی کتابهای معتبر تان می باشد.

حافظ: علت این عرض من آن است که بخاری در نقل احادیث بسیار محتاط بوده و احادیث ضعیف را نقل نکرده است.

واعظ: اصلا و ابدأ، ایشان هر چه را میشنیده، اگر با عقایدش هماهنگ بوده نقل می کرده و چنانچه با عقایدش هماهنگ نبوده، آن را کنار می گذاشته است. شیخ ابوهریره حدیث ثقلین را با قید «کتاب الله و سنتی» نقل نموده است.

واعظ: این گفته ی ابوهریره از درجه ی اعتبار ساقط است زیرا با نقلهای مشهوری که توسط عده کثیری از علمای خودتان مطرح شده است در تضاد می باشد. ضمنا این را هم اضافه کنم که نقل ابوهریره با مبانی عقلی هم ناسازگار است؛ زیرا مبین قرآن نمی تواند چیزی باشد که خودش نیاز

ص: 28


1- صحیح المسلم، 1873 / 4 ح 36 کتاب فضائل الصحابه، و ابی داود در سنن 185 / 2 ، ح 19052- صواعق المحرقه، ابن حجر مکی، ص 150، باب 11، فصل 1، آیه 4

به مبین دارد؛ خود سنت احتیاج به مبین دارد پس چگونه ممکن است که مبین قرآن باشد؟ و اما یکی دیگر از دلایل ما در جواز توسل به اهل بیت، حدیث بسیار معتبر سفینه است که بیش از صد نفر از علمای شما به آن اقرار دارند. رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمود: «جز این نیست که مثل اهل بیت من در میان شما مثل کشتی نوح است. هر که بر آن سوار شود نجات می یابد و هر که از آن سرپیچی کند هلاک می شود».(1) نکته ی دیگری الآن یادم آمد. در تاریخ مضبوط است که خلیفه ی دوم هم متوسل می شده است. پس بنا به قول شما خلیفه ی دومتان هم مشرک و غیر موحد است.

حافظ: یعنی چه؟ این اولین باری است که چنین حرفی را می شنوم. در کجا خلیفه عمر چنین کاری را مرتکب شده است؟

واعظ: بخاری از قول عمر نقل کرده است که او می گفت: «پروردگارا ما به وسیله عموی پیامبرت به سوی تو توسل می جوییم تا به ما باران بدهی»(2)؛ – آیا شما کاسه ی از آش داغتر شده اید؟ بدانید که واقعیت غیر از آن است که شما می گویید. استدعا دارم از این گفتارتان توبه کنید، و این را بدانید که شیعه، آل پیامبر را خدا نمیداند بلکه آنها را آبرومند درگاه باری تعالی میداند لذا ایشان را واسطهی بین خود و خدا قرار می دهد.

حافظ: این صحبت های شما با آنچه که قبلا شنیده ایم جور در نمی آید.

ص: 29


1- صواعق المحرقه، ابن حجر مکی، ص 152، باب 11، فصل 1، آیه 7؛ و احمد بن حنبل در فضائل الصحابه، 987 / 2 ح 14022- صحیح بخاری، 453 / 2 ح 947، کتاب الاستسقاء

واعظ: آنچه شنیده اید را دور بریزید و از آنچه می بینید صحبت کنید. آیا تاکنون کتاب های دعای ما را خوانده اید .

حافظ: نه! متأسفانه دسترسی نداشتم.

واعظ: نیکو بود ابتدا نگاهی به این کتابها می کردید سپس اشکال مینمودید. الان دو کتاب دعا همراه دارم که می توانید ببینید. کتاب را به ایشان دادم. ایشان دعای توسل را خواندند و به وضوح مطالبی را که گفتم یافتند. در این بین بعضی از اهل سنت حاضر در مجلس از مضامین دعا متعجب شده بودند.

واعظ: می بینید که محتوای این ادعیه چیزی جز توحید و یکتاپرستی نیست. شما علمای اهل سنت با تهمت زدن به شیعیان و تحریک عوام متعصب، مردم را از راه خدا منحرف می کنید. آیا این کار درستی است که برخی از علمای شما، شیعیان را مورد لعن و طعن قرار میدهند؟!

حافظ: کم لطفی می کنید. کدام یک از علمای ما چنین کرده است؟

واعظ: فخر رازی در کتاب خود هر جا که از ما یاد می کند می نویسد:

واما الرفضه لعنهم الله» اتفاقا برای خودم اتفاقی پیش آمد که شنیدنی است. از بیت المقدس عازم دمشق بودم. برای ادای نماز، وارد مسجد جامع شدم. به گوشه ای رفتم و مشغول خواندن نماز شدم. بعد از نماز، متوجه نگاه خشمگین عالمی که مشغول قرائت قرآن بود، شدم. پس از ادای نماز از مسجد خارج شدم. منتظر حرکت ماشین بودم که صدای اذان نماز عشا بلند شد. با این فکر که ممکن است ماشین برای ادای نافلهی شب توقف نکند، وارد مسجد شدم. از درب آخر شبستان وارد شدم. بعد از تمام شدن نماز عشاء اهل تسنن، همان عالم برای مردم سخنرانی می کرد و می گفت: شما مسلمانان روز قیامت بایستی جواب بدهید. خدا فرموده است: مشرکین نجس هستند آنها را به مسجد راه

ص: 30

ندهید. کمی قبل یک مشرک به مسجد آمده بود و در مقابل شما بر بتی سجده می کرد؛ شما که نمرده بودید! چرا او را نکشتید؟! به قدری احساسات مردم عوام را تحریک نمود که اگر من آنجا میبودم قطعأ کشته می شدم. بعد از تمام شدن سخنرانی، عده ای از مردم متوجه حضور من شدند. تا چشمشان به من افتاد مرا به باد کتک گرفتند و می گفتند: ای مشرک! برو بیرون! از زنده ماندن خود مأیوس شده بودم تا اینکه به تشهد نماز رسیدم. با گفتن شهادتین نماز، در بین آنها اختلاف افتاد که این دیگر چگونه مشرکی است که به وحدانیت خدا و نبوت رسول اکرم شهادت می دهد. نمازم که تمام شد شروع به صحبت کردم و آنها را مغلوب کردم و آن عالم از خدا بی خبر را تفرقه انداز و اختلاف افکن بین مسلمین معرفی نمودم. ایشان از من عذر خواهی کرده و برخی از آنان مرا به منزل خود دعوت نمودند. این یک نمونه از صدها نمونه ای است که در آن علمای شما باعث تحریک عوام بر علیه شیعیان موحد و خداپرست می گردند.

حافظ: ما تقصیری نداریم! این شما هستید که باعث تحریک اهل سنت می شوید.

واعظ: چگونه؟!!

حافظ شیعیان مرده پرستی می کنند. روزی هزاران شیعه در مقابل قبور صورت بر خاک می نهند و سجده می کنند. آیا این کار شرک نیست؟ وقتی سنی های پاک این حرکات را می بینند تحریک می شوند. در این میان، جناب شیخ عبد السلام یکی از کتب ادعیه ی ما را ورق میزد تا به موردی دست یابد و آن را بر علیه ما به کار برد. صحبت آقای حافظ که به اینجا رسید شیخ سرش را بلند نموده و همچون کسی که وسیله ای مهم را به چنگ آورده است رو به من نموده و وارد بحث گردید.

ص: 31

شیخ: بفرمایید آقای گرامی! در این مورد چه می گویید؟

واعظ: چه موردی قربان؟

شیخ: علمای شما دستور داده اند که پس از زیارت، زائر دو رکعت نماز زیارت بجای آورد. آیا نماز برای امام و رو به قبر او شرک نیست؟ این در کتاب خودتان موجود است .

واعظ: چون خیلی از شب گذشته؛ و ممکن است آقایان خسته شوند؛ پیشنهاد می کنم جوابتان را فردا تحویل بگیرید. تمامی اهل مجلس به صدا درآمده و گفتند: نخیر! ما از اینجا بیرون نمی رویم تا جواب جناب شیخ را بدهید. با خنده، رو به جناب حافظ کردم و گفتم: چون جناب شیخ بسیار داغ هستند و حربه ی بزرگی را تهیه نموده اند اگر شما اجازه بفرمایید ابتدا جواب ایشان را بدهم و بعد پاسخ شما را به محضرتان عرض کنم.

واعظ: جناب شیخ! بفرمایید ببینم آیا تاکنون به زیارت رفته اید و اعمال شیعیان را از نزدیک دیده اید؟

شیخ: نخیر! واعظ: پس از کجا می گویید شیعیان رو به قبر امام نماز می خوانند؟

شیخ از روی همین کتاب. کتاب را از ایشان گرفتم و به محل شاهد شیخ نظر کردم، از حسن تصادف زیارت امیرالمؤمنین علی علیه السلام بود.

واعظ: من این قسمت را از روی کتاب می خوانم خود شما قضاوت نمایید. می نویسد: «بعد از تمام شدن زیارت، شش رکعت نماز خوانده می شود؛ دو رکعت هدیه به امیر المؤمنین علیه السلام؛ دو رکعت هدیه به حضرت آدم و دو رکعت هدیه به حضرت نوح که در جوار قبر آن امام عظیم الشأن مدفونند». حال بفرمایید آیا نماز هدیه شرک است؟ و اما در ادامه آمده

ص: 32

است: «زائر پس از نماز رو به قبله بایستد و دعای زیر را بخواند. خدایا برای تو نمازم را خواندم زیرا برای غیر تو نماز جایز نیست».

شیخ: عجیب است؛ مگر اینجا نوشته نشده است که زائر عتبه را ببوسد و وارد حرم شود؟ شیعیان که به درب حرم امامان خود می رسند، سجده می کنند. آیا این عمل شرک نیست؟

واعظ: اگر من به جای شما بودم، بعد از شنیدن این جواب مستدل و منطقی سکوت اختیار می کردم. اولا بوسیدن با سجده کردن فرق دارد. خدا را گواه می گیرم که وقتی به دیدن قبر ابوحنیفه رفته بودم و میدیدم که سنیها از روی محبت به خاک می افتند؛ اصلا چنین قضاوتی را نمی کردم. ثانیا این را بدانید که سجده اگر بدون نیت عبودیت باشد، شرک نیست. سجده ی برادران یوسف و سجده ی ملائکه بر حضرت آدم از این قبیل بوده است. نتیجه ی این نگرش سطحی این است که باید به خود ذات مقدس خداوند که دستور فرمود ملائکه بر آدم سجده کنند نیز اشکال وارد شود. چرا روی چنین تفکر سطحی و غلطی که تا این حد مشکل ساز است تا این حد پافشاری می کنید و حاضر نیستید از فکر دیگران استفاده کنید؟ و اما جواب جناب آقای حافظ، مگر شما آیهی 169 سوره آل عمران را نخوانده اید که می فرماید: (ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل أحیاء عند ربهم یرزقون )(1) اگر ما در مقابل قبور ائمه می ایستیم و حرف میزنیم؛ با مردگان تکلم نمی کنیم بلکه با زندگان حقیقی راز دل می گوییم. از نظر ما و از منظر خداوند متعال، حضرت امیرالمؤمنین و حضرت سید الشهدا که جان خود را در راه .

ص: 33


1- و نپندارید که شهیدان راه خدا مردگانند بلکه زنده هستند و در نزد خدا روزی داده می شوند .

دین فدا نمودند تا بنی امیه و یزید پلید نتوانند اساس دین را از بین ببرند، زنده هستند و صحبتهای ما را می شنوند و وسیله ی تقرب ما به پروردگارمان می باشند. باز هم تکرار می کنم؛ اگر عمق تفکرات خود را افزایش دهید هرگز دچار این شبهات نمی شوید.

حافظ: من از شما در عجبم. بر طبق کدام ملاک شرعی به خلیفهی مسلمین یزید بن معاویه اهانت می کنید؟ این کار شما توهین به تمام مسلمین و خلفای قبل از ایشان است که وی را به خلافت منصوب نمودند. آیا انجام یک گناه صغیره که قتل حضرت حسین بوده است و البته بعدا هم توبه کرده است به شما این جرأت را داده که به ایشان اهانت کنید؟

واعظ: اصلا انتظار این مقدار تعصب را در این محفل علمی نداشتم! آیا به نظر شما قتل فرزند رسول خدا و هفتاد نفر از یاران آن حضرت یک گناه صغیره است؟! آیا به اسارت درآوردن دختران پیامبرتان فقط یک گناه کوچک و ناچیز است؟!! علاوه بر این نشانه ها مگر شما اشعار کفر آمیز او

را نخوانده اید؟!

نواب: سرور من! خواهش می کنم دلائل کفر یزید را برای ما بیان کنید؟

واعظ: یزید پلید در بسیاری از اشعارش منکر خدا و حشر و نشر شده است. این جرثومه ی بی دینی در مجلس جشنی که برای شهادت حضرت امام حسین علیه السلام برپا کرده بود؛ اشعاری را می خواند که در آن منکر نبوت پیامبر عظیم الشأن اسلام شده است. او در دومین سال حکومت خود به مدینه حمله کرد و قتل عام وسیعی به راه انداخت و در سومین سال حکومتش کعبه را به منجنیق بست!

ص: 34

حافظ: اینها را که فرمودید، فقط می تواند فسق یزید را ثابت کند نه کفر او را.

واعظ: آیا انکار مبدأ و معاد کفر نیست؟ آیا قتل سید جوانان اهل بهشت ظلم آشکاری نیست؟ آیا نمیدانید که خداوند متعال در قرآن، ظالمین را لعن فرموده است؟ در صحیح بخاری و صحیح مسلم از رسول اکرم صلی الله علیه و آله روایت شده است که: «کسی که اهل مدینه را از روی ظلم و ستم بترساند ملعون خدا و ملائکه و مردم است».(1) بدلیل نزدیک شدن اذان صبح، مجلس ختم گردید.

ص: 35


1- صحیح بخاری، 53 / 3 – 54، ح 129، کتاب فضائل المدینه

ص: 36

شب چهارم

صوت

هنگام مغرب چند تن از آقایان اهل تسنن، یاد آوری نمودند که همه روزه در مساجد، ادارات و بازار صحبت از مطالبی است که در این مجلس مطرح می شود. انتشار این مباحث در روزنامه باعث علاقمندی بسیاری از مردم به مذاکرات مطرح شده در این محفل شده است. فروش روزنامه ها بطور چشمگیری افزایش یافته است.

یکی از آقایان رو به واعظ نموده و پس از تمجید بسیار، متذکر گردید که این مباحث موجب حل بسیاری از شبهاتی که از کودکی ذهن ما را اشغال کرده بود شده است؛ لذا در همین مکان رسما از شما از بابت تهمتهایی که به شیعه می زده ایم معذرت می خواهیم.

نواب: سرور من! چون موضوع امامت ریشه و اساس بسیاری از مطالب است استدعا دارم در این جلسه پیرامون این موضوع بحث نمایید.

واعظ: در نگاه شیعه امامت اختصاص به عترت پاک رسول الله صلی الله علیه وآله دارد؛ ولی از منظر اهل سنت امامت فقط مربوط به مجتهدینی است که با استنباط خود احکام دین را مشخص می کنند؛ لذا می بینیم که در کتابهای فقهی ایشان اختلافات بسیاری مشاهده می شود. نکته ی جالب توجه آن است که اهل سنت اجتهاد را مختص به چهار نفر می دانند و حال آنکه در میان آنان، دانشمندانی که به مراتب از این چهار نفر اعلم بوده اند وجود داشته و دارد؛ علیرغم مطالعات و تحقیقات فراوانی که داشته ام هنوز نتوانسته ام بفهمم که روی چه حساب، آقایان اهل سنت اجتهاد را به همین چهار نفر محدود کرده اند؟! از پیامبر هیچ دستوری برای پیروی از این چهار نفر نرسیده و اینها هم مثل بقیه ی علما هستند. یک سؤال اساسی همین است که چرا اهل سنت تبعیت از این چهار نفر را واجب می دانند؟

ص: 37

حافظ: ائمه ی ما، علاوه بر علم و اجتهاد دارای تقوا و عدالت و زهد بوده اند؛ لذا پیروی از آنها بر ما واجب است.

واعظ، مگر به عقیده شما دیگر علمایتان فاقد تقوا و عدالت بوده اند؟! مگر کدامیک از این چهار امام، رسول خدا صلی الله علیه وآله را درک کرده اند و یا دستوری از جانب رسول خدا صلی الله علیه وآله در پیروی از آنان آمده است؟ به چه دلیل مسلمانان را به تقلید کورکورانه از این چهار نفر مجبور می کنید؟

حافظ: به همان دلیل که شما مردم را به پیروی از امامان تان مجبور می کنید!

واعظ: احسنت!! اجبار به پیروی از ائمه اهل بیت طبق نظر ما نبوده است؛ بلکه طبق دستور صریح نبی مکرم بوده است. رئیس شیعه، امام علی علیه السلام در دامن رسول اکرم صلی الله علیه وآله پرورش یافت. مکررأ رسول گرامی به امیرالمؤمنین می فرمود: «اطاعت تو اطاعت من است و مخالفت با تو مخالفت با من است».(1) همچنین می فرمود: «بر قرآن و عترت من تقدم نجویید و از خدمت آنها سر برنتابید تا هلاک نشوید».(2) باز برمی گردیم به گفته شما که گفتید امامان شما دارای علم و تقوی و عدالت هستند. اگر چنین است که شما می فرمایید؛ پس چرا بعضی از آنها برخی دیگر را تکفیر مینمودند؟!

ص: 38


1- المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری، 1 / 3 13، ح 46172- صواعق المحرقه، ابن حجر مکی، ص 228 – 229 خاتمه

حافظ: چرا هر چه به زبان تان می آید می گویید؟!! این حرف شما واقعیت ندارد؛ هر حرفی که پشت سر امامان ما زده شده است از سوی شیعیان بوده است.

واعظ: معلوم می شود که جنابعالی حتی کتابهای خودتان را نیز نخوانده اید. همه می دانند که شافعی شیعه نیست؛ با این حال می گوید: در اسلام کسی شوم تر از ابوحنیفه متولد نشده است!» (1)؛ غزالی که از بزرگان شماست می نویسد: « ابوحنیفه شریعت را واژگون نمود و هر یک از قوانین شرع را با اصلی مقرون کرد که در نتیجه ی آن، شرع انور ویران شد. هر که این عمل را عمدا انجام دهد کافر است و اگر بدون تعمد مرتکب عمل ابوحنیفه گردد فاسق است».(2) انشاءالله تاکنون این را یافته اید که من حرف بدون مدرک نمی زنم. من واقعیت را می گویم. واقعیت آن است که امامان شما با هم اختلاف دارند ولی امامان ما هیچ اختلافی با یکدیگر ندارند. این نکته ی دقیق می تواند به خوبی حق را برای افراد زیرک آشکار کند. این است اجمالی از عقیده ی ما در مورد امامت که اصلی از اصول دین است.

شیخ: اینکه می گویید امامت از اصول دین است احتمالا اشتباه باشد؛ زیرا بزرگان، امامت را از فروع دین شمرده اند.

واعظ من اشتباه نمی کنم! اگر امامت از فروع دین بود رسول اکرم صلی الله علیه وآله در اهمیت آن نمیفرمود: «اگر کسی بمیرد و امام زمان

ص: 39


1- تاریخ بغداد، خطیب بغدادی، 13 /419، ح 22، ترجمه شماره 7297، و بخاری در تاریخ الاوسط 17 / 2 ح 11962- المنخول، غزالی، ص 13، کتاب الفتوی، باب 2 فصل 8، مسلک 3

خودش را نشناخته باشد به مرگ جاهلیت مرده است».(1) از همین حدیث معلوم می شود که امامت از اصول دین است. این مطلب را بسیاری از علمای خودتان هم قبول دارند. و اما از اصل بحث دور نیفتم. امام بایستی دارای تمام اخلاق حسنه باشد و از مردم زمان خودش اعلم، افضل، اشجع و ازهد باشد. چنین امامی باید از طرف خدا و رسول منصوب شود و چنین امامی مقامش بالاترین مقام روحانی و حتی بالاتر از مقام انبیاء عظام میباشد.

حافظ جالب است! از یک طرف شما از غلوکنندگان بدگویی می کنید و از سوی دیگر امام را از انبیاء هم بالاتر می برید؛ این حرف بی اساس است و ما آن را نمی پذیریم.

واعظ: هنوز دلیل مرا نشنیده اید، حرف مرا بی اساس می شمرید؟! برای شما از قرآن دلیل می آورم. در آیه 124 سوره بقره آمده است: (وإذ ابتلی إبراهیم ربه بکلمات فأتمهن قال إنی جاعلک للناس إماما قال و من ذریتی قال لا ینال عهدی الظالمین )(2) این آیه ثابت می کند که امامت بالاتر از نبوت است؛ زیرا پس از اینکه حضرت ابراهیم از امتحانات الهی سربلند بیرون آمد، از ناحیهی پروردگار از مقام نبوت به مقام بالاتری که امامت است ارتقای درجه یافت.

ص: 40


1- الجمع بین الصحیحین، حمیدی، 2 /296 ح 1498؛ و تفتازانی در العقائد النسفیه ص 1102- به یاد آور هنگامی را که خداوند ابراهیم را به اموری امتحان فرمود و او همه را اتمام کرد خداوند به او فرمود من تو را برای مردم امام قرار دادم . گفت این امامت را به فرزندان من نیز عطا خواهی کرد فرمود: عهد من که امامت است، به مردم ستمکار نخواهد رسید . مد

حافظ: پس باید مقام علی علیه السلام از مقام پیامبر خاتم صلی الله علیه وآله هم بالاتر باشد. آیا این غلو نیست؟

واعظ: میدانید که بین نبوت خاصه و نبوت عامه تفاوتهای زیادی است. امامت از لحاظ رتبه پایین تر از نبوت خاصه یعنی مقام نبی مکرم اسلام صلی الله علیه وآله و بالاتر از مقام نبوت عامه است؛ زیرا امیر المؤمنین واجد مقام نبوت بوده و اتحاد نفسانی با خاتم الأنبیاء داشته است، لذا واجد مقام امامت شده و بر انبیاء گذشته فضیلت دارد.

حافظ: شما دائمأ مطلب را مشکل تر می کنید. هنوز مشکل اول حل نشده، اشکال دیگری مطرح می شود.

واعظ: چه مشکلی؟

حافظ: در صحبتهایتان مشکلاتی وجود دارد که گمان نمی کنم بتوانید آنها را درست کنید. شما الآن فرمودید که علی کرم الله وجهه دارای مقام نبوت بوده و اتحاد نفسانی با رسول الله داشته است و از تمام انبیاء بالاتر است.

واعظ: تمام این مشکلاتی که به نظر شما لاینحل است با یک حدیث جواب داده میشود. حدیث بسیار معتبر منزلت از قول رسول خدا صلی الله علیه وآله خطاب به امیرالمؤمنین صادر شده است که: « أما ترضی أن تکون منی بمنزله هارون من موسی إلا أنه لا نبی بعدی»(1) یعنی ای علی آیا راضی نیستی که مقام و منزلت تو نسبت به من همچون مقام هارون نسبت به موسی باشد.

ص: 41


1- صحیح بخاری، 309 / 6 ، ح 857، کتاب المغازی؛ و مسلم در صحیح 1870 / 4 -1871 ح 30 – 32 باب فضائل علی

حافظ: اولأ صحت این حدیث نامعلوم است؛ ثانیا اگر هم درست باشد خبر واحد است لذا خوب است شما هم به آن اعتنا نکنید.

واعظ: خیلی عذر میخواهم! مجبورم که بگویم یا شما کم مطالعه هستید و یا عمدا نمی خواهید زیر بار حرف حساب بروید. به چه دلیل می گویید این حدیث سند صحیح ندارد و یا خبر واحد است در حالی که هم بخاری و هم مسلم و هم بسیاری از علمای خودتان این حدیث را در کتب خود آورده اند؛ حتی برخی از آنان همین حدیث را از زبان خلیفهی دوم نیز نقل کرده اند؟

حافظ: خواهش می کنم بفرمایید این حدیث از قول خلیفه عمر چگونه نقل شده است؟

واعظ: از ابن عباس منقول است که: «عمر گفت: این قدر از علی غیبت نکنید؛ زیرا پیامبر سه خصلت را برای او شمرده است که اگر به من یکی از آنها داده می شد آن را از تمام آنچه آفتاب بر آن می تابد بیشتر دوست میداشتم. روزی من و ابوعبیده و عده ای از اصحاب نزد رسول اکرم بودیم . پیامبر در حالی که به علی تکیه داده بود خطاب به علی فرمود: یا علی تو از حیث ایمان نخستین مؤمن هستی و از حیث اسلام اولین مسلمانی. منزلت تو نسبت به من همچون منزلت هارون نسبت به موسی است. هر کس که ادعای دوستی مرا بکند ولی تو را دوست نداشته باشد، دروغگوست».(1) این قول خلیفه دوم خودتان است! به چه جرأتی حرف او را رد می کنید؟! نکته دیگر آنکه گفتید این حدیث خبر واحد است و خبر

ص: 42


1- کنز العمال، متقی هندی، 13 1221 – 123، ح 36392، و ابن صباغ مالکی در فصول المهمه 588 / 1 فصل 1

واحد معتبر نیست؟! در صورتی که علمای شما منکر خبر واحد را کافر و فاسق می دانند.

حافظ: خیلی عالی است! واقعا لذت می برم از اینکه می بینم شما به کتابهای ما تسلط دارید. من شنیده بودم علمای شیعه کتابهای ما را با پارچه و انبر می گیرند تا دستشان به جلد کتاب نخورد تا چه رسد به اینکه آنرا مطالعه کنند؟

واعظ: این دیگر از کم اطلاعی شماست. خوب است بیایید و به کتابخانه ها و مدارس ما سری بزنید تا ببینید که محصلین شیعه، قسمت زیادی از علوم صرف و نحو را از کتب علمای شما اخذ می کنند.

حافظ: بگذریم. حال بفرمائید چگونه از این حدیث میتوان این نتیجه را گرفت که علی کرم الله وجهه واجد مقام نبوت بوده است؟

واعظ: از این حدیث شریف، سه خصلت برای امیرالمومنین علیه السلام ثابت می شود؛ اول، معنا و حقیقت نبوت؛ دوم، خلافت و وزارت پس از نبی مکرم صلی الله علیه وآله و سوم، افضلیت ایشان بر تمامی صحابه؛ زیرا حضرت هارون واجد این سه خصلت بوده است و پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله علی علیه السلام را به منزله هارون معرفی فرمود.

حافظ. پس با این قاعده، علی نیز پیامبر و مبعوث بر خلق بوده است.

واعظ: نه این گونه نیست. خود شما می دانید که از بین حدود یکصد و بیست هزار پیغمبر تنها پنج نفر اولوالعزم بوده اند. به عبارت دیگر حضرت هارون از جمله پیامبرانی بوده است که استقلال در امر نبوت نداشت و تابع شریعت برادرش بود. مقصود نبی مکرم صلی الله علیه وآله این بوده است که به همان گونه که هارون واجد مقام نبوت و در عین حال تابع پیامبر اولوالعزمی مثل حضرت موسی بوده است؛ حضرت علی علیه السلام

ص: 43

هم واجد مقام نبوت و تابع رسول الله صلی الله علیه وآله می باشد. شافعی در این زمینه می نویسد: «منزلت هارون نسبت به موسی این بوده است که وی برادر، وزیر، خلیفه و شریک در نبوت موسی بود. پس علی نیز واجد تمام این خصوصیات بوده است».(1)

حافظ: یعنی می خواهید بگویید اگر حضرت محمد صلی الله علیه وآله خاتم پیامبران نمی بود و بنا بود پیامبری بعد از ایشان بیاید، علی کرم الله وجهه پیامبر میشد؟

واعظ: بلی! کاملا این حرف را فقط ما نمی گوییم؛ بلکه بعضی از علمای خودتان نیز بدان اقرار کرده اند. از انس بن مالک روایت شده است که پیامبر فرمود: «براستی خداوند متعال مرا بر تمام انبیاء برگزید و سپس برای من وصی انتخاب کرد و علی پسر عموی مرا برگزید و بازوی مرا به او محکم فرمود، همچنان که بازوی موسی را به برادرش هارون محکم فرمود. پس علی خلیفه و وزیر من است و اگر بنا بود بعد از من پیامبری بیاید هر آینه او علی بود؛ لیکن بعد از من پیغمبری نخواهد آمد»(2)؛ خلاصه ی کلام آنکه علی امیرالمؤمنین واجد تمامی صفات و خصوصیات پیامبر میباشد.

حافظ: خیلی عجیب است! چرا شما در مورد علی کرم الله وجهه غلو می کنید؟ چرا می گویید علی واجد تمامی خصوصیات رسول الله صلی الله علیه وآله می باشد؟

ص: 44


1- مطالب السؤول، محمد بن طلحہ شافعی، ص 88 -90، باب 1، فصل 52- موده القربی، سید علی همدانی، موده 6 با استفاده از ینابیع الموده قندوزی 2 / 288 ح 23 8باب

واعظ: اصلا غلو نیست، بلکه عین واقعیت است؛ حتی از لحاظ عقلی هم قابل اثبات است. طبق قاعده ی عقلی، خلیفه ی پیامبر می بایست در جمیع صفات مانند پیامبر باشد. پیامبر اکرم و امیر المؤمنین صلی الله علیه و آله از جهت اصل و نسب نظیر یکدیگرند. از جهت طهارت ذاتی نظیر یکدیگرند. از جهت ولایت و مقام تبلیغ نظیر یکدیگرند. ایشان به دلیل آیه ی مباهله نفس رسول خداست. همان گونه که درب منزل رسول مکرم صلی الله علیه وآله به مسجد باز بود؛ درب منزل امیر المؤمنین هم باز گذارده شد و حال آنکه درب منازل تمامی اصحاب به دستور خداوند مسدود گردید.

وقتی صحبت به اینجا رسید، همهمه ای در میان مستمعین افتاد. بسبب را جویا شدم، جناب آقای نواب فرمودند: اتفاقا همین شب جمعه ای که گذشت، جناب حافظ با ذکر احادیثی فتح باب را از امتیازات ابوبکر شمردند و گفتند درب خانه ی تمام صحابه الا درب خانهی ابوبکر مسدود شد؛ من رو به جناب آقای حافظ کردم و مطلب را جویا شدم.

حافظ: در کتب معتبر از طریق ابوهریره حدیثی داریم که رسول اکرم امر فرمود تا تمام دربهایی که به مسجد باز میشد را بستند؛ الآ درب خانه ی ابوبکر را و سپس فرمود: ابوبکر از من و من از ابوبکر هستم.

واعظ: این حدیث ساخته و پرداخته اموی هاست که تلاش داشتند در قبال هریک از فضایل مولای مؤمنان فضیلتی را برای دیگران جعل نمایند.

نواب: خواهش می کنم با ارائه ی دلیل، مطلب را برای ما و تمامی افراد جویای حقیقت تبیین نمایید.

واعظ: بسیاری از علمای شما(1) به نقل از بزرگانی چون عبدالله بن عباس، جابر بن عبدالله انصاری و عمر بن خطاب روایت نموده اند که رسول الله

ص: 45


1- مسند احمد بن حنبل 8409 کتاب الخصائص 175 / 1 ؛ و سنن الکبری، احمدبن شعیب نسائی 112 / 5 -113ح

صلی الله علیه وآله امر فرمود تمام دربهایی که به مسجد باز میشد را ببندند الآ درب خانهی علی علیه السلام را و مردم را از دخول به مسجد در

حالت حیض و جنابت منع فرمود و فقط علی علیه السلام بود که این اجازه را داشت حتی در حالت جنابت نیز در مسجد بماند؛ که البته علت آن هم طهارت آن حضرت از هرگونه رجس و پلیدی بود. حال برای اینکه بدانید من هیچگاه غلو نمی کنم، حدیثی را از قول خلیفه ی دوم تان می آورم. از قول عمر نقل شده است که: «هر آینه به علی سه خصلت داده شده است که اگر یکی از آنها برای من بود از شتران سرخ مو برایم با ارزش تر بود. اول ازدواج با دختر پیامبر، دوم باز گذاردن درب خانه ی او به مسجد وسوم پرچمداری اش در روز فتح خیبر»(1). پس می بینید که علمای خودتان هم معترفند که علی علیه السلام در جمیع صفات با رسول الله صلی الله علیه و آله شریک می باشد. با توجه به این خصایص ممتاز بود که پیامبر از خداوند متعال در خواست نمود که علی را وزیر و شریک پیامبرش قرار دهد.

نواب: آیا در این زمینه حدیثی هم وجود دارد؟

واعظ: در منابع شما به نقل از ابوذر و اسماء بنت عمیس آمده است که:

روزی در مسجد بودیم. پس از ادای نماز ظهر به امامت نبی اسلام صلی الله علیه و آله فقیری عرض حاجت نمود. هیچ یک از حاضرین کمکی به او نکرد. علی بن ابیطالب علیه السلام که در حال نماز و در رکوع بود با انگشت به آن فقیر اشاره ای نموده و او نیز انگشتر را از انگشت مبارک ایشان بیرون آورد و از مسجد خارج شد. رسول اکرم که این جریان را

ص: 46


1- صواعق المحرقه، ابن حجر مکی ص 127 باب 9 فصل 3؛ و سیوطی در تاریخ الخلفاء ص 172

مشاهده فرمود؛ دست به دعا برداشته و به خدا عرضه داشت: خدایا همان گونه که برای موسی وزیر و شریک قرار دادی، برای من هم علی را وزیر و جانشین قرار ده. ابوذر می گوید: به خدا قسم، هنوز دعای آن حضرت تمام نشده بود که جبرئیل نازل شد و آیه ولایت را وحی نمود».(1)

نواب: تا جایی که ما شنیده ایم حدیث منزلت اختصاص به علی کرم الله وجهه ندارد بلکه در مورد ابوبکر و عمر هم نقل شده است . رسول الله صلی الله علیه و آله فرمود: ابوبکر و عمر برای من به منزله هارون برای موسی هستند.

واعظ: راوی این حدیث قرعه بن سوید است. احادیث این شخص از نظر علمای رجالی خودتان مردود و بی اعتبار است. علامه ذهبی در میزان الاعتدال این حدیث را جعلی دانسته است.(2)

در این هنگام متوجه شدیم که شب از نیمه گذشته است؛ لذا بقیه مذاکرات به شب آینده موکول گردید.

ص: 47


1- تذکره الخواص، سبط ابن جوزی، ص 24، باب2- و ابن مغازلی در المناقب ص 328 ح 375 2 . میزان الاعتدال، ذهبی، 472 / 5 ترجمه شماره 6900

ص: 48

شب پنجم

صوت

حافظ: امروز که دربارهی صحبت های دیشب شما فکر می کردم به این نتیجه رسیدم که گویا شما با سحر بیان در صدد اثبات خلافت بلافصل علی کرم الله وجهه هستید در حالی که خودتان می دانید حدیث منزلت در غزوہ تبوک و به منظور دلجویی از علی بیان شده است و هیچ ربطی به بحثی که شما کردید ندارد.

واعظ: اولا برای اثبات خلافت بلافصل امیرالمؤمنین دلایل متعددی وجود دارد و منحصر به حدیث منزلت نیست. ثانیه صدور این حدیث تنها مربوط به تبوک نبوده است؛ بلکه در مکان های متعددی این فرمایش از نبی اکرم نقل شده است.

حافظ: آخر چگونه ممکن است دستوری از ناحیه رسول الله صلی الله علیه و آله در مورد خلافت علی کرم الله وجهه صادر شده باشد و با این حال پس از رحلت پیامبر، اصحاب بزرگ رسول خدا فرد دیگری را به عنوان خلیفه برگزینند.

واعظ: برای این اشکال پاسخ بسیار است؛ اما به مقتضای بحث یک جریان تاریخی را برایتان بیان می کنم. حضرت موسی هنگام عزیمت به کوه طور، هارون را جانشین خود معرفی نمود. اما مردم گول سامری را خوردند و از تبعیت هارون دست برداشتند. هر چه هارون آنها را از این کار منع می فرمود، گوششان بدهکار نبود و حتی در صدد قتل هارون برآمدند. در قرآن مجید پس از نقل این جریان، گفتار هارون را خطاب به موسی پس از برگشت آن حضرت از کوه طور چنین نقل می نماید: «ای پسر مادرم! این قوم مرا خوار شمردند و نزدیک بود مرا به قتل برسانند». شما را به

ص: 49

خدا تعصب را کنار بگذارید و منصفانه قضاوت کنید! آیا این اجماع بنی اسرائیل بر ترک هارون دلیل بر حقانیت سامری میتواند باشد؟! تصور نمی کنم که اجماع بنی اسرائیل بر این امر باطل از اجماع ادعایی شما بر خلافت ابوبکر ضعیف تر باشد. بعد از وفات نبی اکرم صلی الله علیه و آله همان مردمی که توصیه های آن حضرت را در مورد خلافت علی علیه السلام شنیده بودند؛ امیرالمومنین را کنار گذارده و به دنبال دیگران به راه افتادند. از علمای خودتان (1) نقل شده است که وقتی آتش به درب خانه ی علی بردند و با تهدید آن حضرت را برای اخذ بیعت به مسجد آوردند، امیرمؤمنان علیه السلام خود را به قبر پیامبر رسانید و همان جملاتی که هارون به موسی گفت را به پیامبر عرض کرد.

نواب: اگر خلافت علی کرم الله وجهه مورد نظر پیغمبر صلی الله علیه وآله بوده است؛ چرا پیامبر صراحتا ایشان را معرفی نفرمود تا دیگر این همه اختلاف بین امت بوجود نیاید؟

واعظ: بحمدالله احادیثی که صریح خلافت بلافصل را حق امیرمؤمنان میداند در کتابهای شما فراوان یافت می شود؛ ولی از این نکته هم غافل نباشید که در کنایه لطافتی است که در صراحت نیست.

نواب: اگر ممکن است برخی از احادیثی که تصریح به امر ولایت علی کرم الله وجهه دارد را برای ما بیان نمایید؛ زیرا ما مکررا شنیده ایم که هیچ حدیثی از رسول اکرم در باب خلیفهی بعد از خودشان وجود ندارد.

واعظ: یکی از این احادیث، روایت یوم الدار است. علمای شما نقل کرده اند که: «پس از نزول آیه (وأنذر عشیرتک الأقربین)(2) نبی گرامی

ص: 50


1- الامامه و السیاسه، ابن قتیبه 20 / 12- آیه 14 سوره الشعراء

صلی الله علیه و آله خویشان خود را دعوت فرمود و طعامی را نیز تهیه کرده بود. بعد از صرف غذا، اقوام خود را به توحید دعوت نموده سپس فرمود:

«هر که به خدا ایمان بیاورد و مرا یاری کند همانا او برادر و وزیر و وارث و خلیفهی بعد از من خواهد بود. آن حضرت این جمله را سه بار تکرار فرمود. احدی جواب آن حضرت را نداد؛ مگر امیرمؤمنان علی علیه السلام که برخاست و عرض کرد: ای رسول خدا من شما را یاری می کنم؛ پس رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: این علی وصی و خلیفه من در میان شماست».(1) روایت بعدی را از قول خلیفهی دوم نقل می کنم. رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «این علی در دنیا و آخرت برادر من است و خلیفه ی من در اهل من است. او وصی من و وارث علم من و آدا کننده ی دیون من است. مال او از من و مال من از اوست. نفع او نفع من و ضرر او ضرر من است. هر کس او را دوست بدارد مرا دوست داشته و هر کس او را دشمن بدارد مرا دشمن داشته است»(2) حدیث در این مورد فراوان است؛ اگر طالب دلایل بیشتری باشید می توانید به کتب معتبر خودتان مراجعه کنید.

جالب است بدانید که بعضی از علمای مشهور خودتان هم به این مسئله اعتراف نموده اند. نظام معتزلی می نویسد: «رسول الله صلی الله علیه و آله علی را به عنوان امام تعیین کرد و صحابه؛ علی را به همین عنوان شناختند؛ ولی عمر به نفع ابوبکر، خلافت او را کتمان نمود».(3) بد نیست این روایت را نیز از عمر بشنوید که: «رسول خدا فرمود: اگر تمامی درختان قلم

ص: 51


1- السیره الحلبیه، علی بن برهان الدین حلبی، 285 / 1 -286؛ و احمد بن حنبل در مسند 111 / 12- موده القربی، سید علی همدانی، موده 6 با استفاده از ینابیع الموده 289 / 2 ح 825 باب 563- وافی بالوفیات، صفدی، 15 / 6 ، ترجمه شماره 91

گردند و دریاها مرکب و جنیان شمارشگر و آدمیان کاتب شوند؛ نمی توانند فضایل علی را شماره کنند». (1)

در این هنگام جناب شیخ عبد السلام رو به حافظ نموده و گفتند: اگر اجازه بفرمایید در فاصله ای که شما استراحت می کنید، من مختصری صحبت کنم.

شیخ: آقای محترم! ما منکر فضایل علی کرم الله وجهه نیستیم؛ ولی چنین نیست که فقط علی صاحب این کمالات باشد؛ بلکه خلفای راشدین هم دارای فضایل بی شماری بوده اند. شما یک طرفه صحبت می کنید و امر را بر آقایان مشتبه می کنید، به گونه ای که گمان می کنند حق با شماست!! اگر اجازه دهید من هم شمه ای از فضایل خلفای راشدین را عرض کنم تا حق کسی ضایع نشود.

واعظ: خدا گواه است که من از روی تعصب جاهلانه صحبت نمی کنم. اگر فضیلتی وجود دارد حاضرم سراپا گوش باشم. البته لازم است طبق قراری که در جلسه ی اول گذاشتیم فقط به احادیث مورد اتفاق طرفین استناد شود.

شیخ: پس هدف حضرتعالی طفره رفتن است!!

واعظ: چرا؟!

شیخ: چون در کتابهای شما حتی یک حدیث هم در فضایل خلفا وجود ندارد.

واعظ: این شرطی بود که خودتان فرمودید و تاکنون من هم بر اساس همین شرط ارائه سند کرده ام؛ ولی چون خیلی علاقمند به ذکر فضایل خلفا هستید، سخت نمی گیرم.

ص: 52


1- تذکره الخواص، سبط ابن جوزی، ص 23، باب 2

شیخ: ابراهیم بن خالد نقل می کند که رسول خدا به عمویش فرمود: «ای عمو بدرستی که خدا ابوبکر را خلیفهی من قرار داد. از او فرمان ببرید تا رستگار شوید».

واعظ: این حدیث کاملا مردود است.

شیخ: چگونه مردود است؟ شما همه ی مطالب را می خواهید با حرف درست کنید!

واعظ: اشتباه نکنید. ما اهل حرف نیستیم. علمای خودتان(1) احادیث ابراهیم بن خالد را غیر معتبر می دانند.

شیخ: ابوهریره نقل نموده است که جبرئیل بر پیامبر نازل شد و عرض کرد: «خدا تو را سلام می رساند و می فرماید؛ من از ابوبکر راضی هستم. تو از او بپرس که آیا او هم از من راضی است یا نه؟»

واعظ: بدیهی است که خدا بر تمام احوالات آدمی آگاه است و هیچ چیزی از او مخفی نیست. چگونه می شود خداوند نداند که آیا ابوبکر از او راضی است یا نه!! متاسفانه این حدیث هم از جعلیاتی است که توسط ابوهریره ساخته و پرداخته شده است. حتما می دانید که ابوهریره به خاطر مطامع دنیوی و به دستور معاویه، احادیثی را بر علیه امیرالمؤمنین علیه السلام جعل می کرد و راه را برای سب و لعن آن حضرت هموار نمود.(2)

شیخ: چرا به اصحاب رسول خدا تهمت میزنید. گویا شما شیعیان منتها درجه ی هنرنمایی تان دشنام گویی به بزرگان است.

ص: 53


1- میزان الاعتدال، ذهبی 217 / 5 ترجمه شماره 6050؛ و خطیب در تاریخ بغداد 202 / 11 ترجمه شماره 59052- ربیع الابرار، زمخشری 370 / 3 -371، و مسلم در صحیح 60 / 1 ح 52 کتاب الإیمان

واعظ: خواهش می کنم تند نروید! ثابت می کنم که کدام یک از ما اهل دشنام گویی و تهمت زدن است. آیا ما اهل تهمت زدن هستیم یا آنهایی که کتابهای شان مملو از صدها تهمت و هزاران دشنام به شیعیان بی گناه است؟! چه کسی گفته است که شیعیان مثل یهودیها به قانون سه طلاقه و عده ی طلاق اعتقاد ندارند؟ بگذارید جریانی را که برای خودم اتفاق افتاد را برایتان نقل کنم تا مسئله واضح تر گردد.

شیخ: بفرمایید؟

واعظ: همراه عده ای از ایرانی ها بوسیله قطار از کاظمین به سامرا می رفتم. در کوپهی ما دو نفر از علمای اهل تسنن بودند که پیوسته ما را به زبان عربی مسخره می کردند؛ غافل از اینکه من تسلط کامل به زبان عربی دارم. آنها می گفتند و ما سکوت می کردیم تا اینکه یکی از آنها گفت این رافضی ها اهل بدعت هستند. از جمله بدعتهای اینان این است که بعد از سلام نماز، سه مرتبه دستها را بلند می کنند و می گویند، «خان الأمین » اطرافیانش از معنای این جمله پرسیدند. گفت: شیعه می گوید رسول خدا و جعفر و علی در کوه حرا بودند؛ جبرئیل از طرف خدا مأمور شد نبوت را به علی برساند ولی خیانت کرد و به پیامبر رساند.

این دروغ شاخدار را که شنیدم دیگر طاقت نیاوردم و رو به او کرده گفتم: جناب شیخ! آیا تهمت و دروغ از گناهان کبیره است یا نه؟ گفت: چرا؟ ، گفتم: شما الآن هم دروغ گفتید و هم به شیعیان تهمت زدید؛ با کمال پررویی گفت: مطلب همین است که گفتم. من هم ده دوازده نفر از شیعیان که در قطار بودند و از مطلب بی خبر بودند را صدا زدم و از ایشان پرسیدم که شما بعد از نمازتان چه می گویید؛ همگی گفتند سه مرتبه تکبیر می گوییم. به جوانان سنی که در کوپه ی ما بودند گفتم شما

ص: 54

به کوپه های دیگر هم سری بزنید و از مردم روستایی و شهری شیعه بپرسید تا حقیقت فاش شود. آنها رفتند و پس از مدتی برگشتند و با ناراحتی رو به شیخ کرده و گفتند: چرا دروغ می گویی؟!! شیخ جواب داد: من این مطلب را در کتابها خوانده ام.

شیخ: آیا در این حدیث نیز تردید دارید که رسول اکرم فرمود: «بدرستی که خدا برای همه به صورت عمومی جلوه می کند؛ اما برای ابوبکر به صورت خصوصی تجلی می کند و همچنین فرمود: «ابوبکر و عمر بهترین اولین و آخرین و دو سید پیران بهشت هستند».

واعظ: این احادیث نه تنها از نظر ما بلکه از نظر علمای اهل سنت نیز ساختگی است؛ علاوه بر اینکه از لحاظ عقلی مخالف با مسلمات دین مبین اسلام است.

شیخ: کجای این احادیث با دین مخالفت دارد؟

واعظ: در حدیث اول خداوند متعال جسم فرض شده است؛ که کفر محض است. حدیث دوم نیز واضح البطلان است زیرا بهشتیان تمام جوان هستند و پیری وجود ندارد که سید پیران موضوعیت داشته باشد. محض اطلاع شما عرض کنم که دشمنان اهل بیت این حدیث را در مقابله با حدیث مشهوری که در مدح اهل بیت است جعل نموده اند. نواب محبت بفرمایید و این حدیث مشهور را بیان نمایید .

واعظ: رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «حسن و حسین دو سید جوانان اهل بهشت هستند و پدر آنها افضل از آنهاست».(1) این حدیث را تمام علمای شما معتبر می دانند.

ص: 55


1- تذکره الخواص، سبط ابن جوزی، ص 211، باب 9؛ و احمد بن حنبل در مسند 391 / 5

شیخ: دیگر فکر نمی کنم منکر این حدیث شوید که رسول خدا فرمود: اگر ابوبکر در میان قوم باشد سزاوار نیست کسی بر او مقدم شود».

واعظ: برای شما بسیار متأسفم که هر خبری را بدون فکر می پذیرید. اگر این حدیث جعلی نیست؛ پس چرا خود نبی بزرگوار صلی الله علیه و آله با وجود ابوبکر حضرت علی علیه السلام را بر او مقدم شمرد؟

شیخ: در کجا رسول خدا صلی الله علیه وآله علی کرم الله وجهه را بر ابوبکر مقدم داشته است؟

واعظ: در بسیاری از مواقع، به عنوان مثال در غزوهی تبوک؛ در امر وصایت؛ در اعزام مبلغ برای تبلیغ سورهی برائت و در شکستن بت هبل.

شیخ: از قول عمروعاص نقل شده است که از رسول خدا سؤال شد: محبوب ترین زنان نزد شما کیست؟ فرمود: عایشه؛ سؤال شد: از مردان؟ پاسخ داد: ابوبکر !! با توجه به این حدیث، ابوبکر محبوب ترین افراد نزد پیامبر می باشد؛ لذا در احراز مقام خلافت بر همه ی امت حق تقدم دارد.

واعظ: این حدیث ساخته ی بکریون است و با احادیث قطعی سر ناسازگاری دارد.

شیخ: با چه احادیثی ناسازگار است؟

واعظ: بسیاری از علمای خودتان نقل کرده اند که بارها و بارها خاتم الانبیاء صلی الله علیه و آله می فرمود: «فاطمه بهترین زنان امت من است»(1) همچنین از ابن عباس نقل شده است: «وقتی آیه ی شریفه ی (قل لا أسئلکم علیه أجرا إلا الموده فی القربی ) نازل شد؛ جمعی از اصحاب عرض کردند: یا رسول الله نزدیکان شما که مودتشان بر ما واجب است

ص: 56


1- کنز العمال، متقی هندی، 505 / 11 ح 32925

کیانند؟ فرمود: ایشان علی، فاطمه، حسن و حسین و فرزندان او هستند».(1) جالب اینجاست که شافعی در کتابش می نویسد: «ای اهل بیت رسول الله محبت شما را خداوند متعال بر ما واجب کرده است. در عظمت و قدر شما همین بس که اگر کسی در نمازش بر شما صلوات نفرستد نمازش پذیرفته نمی شود».(2) حدیث دیگری را برایتان نقل کنم تا بدانید که آن کس که نزد خدا و پیامبر محبوبترین افراد است علی است نه ابوبکر. از عایشه منقول است که: «خداوند کسی را محبوبتر از علی نزد پیامبر خلق نکرده است. روزی پیامبر به من فرمود: این علی محبوبترین مردان نزد من و گرامی ترین آنهاست؛ پس حق او را بشناس و منزلت او را گرامی بدار»(3) و اما حدیث معروف دیگر که به حدیث طیر مشوی شهرت دارد و نزد سنی و شیعه معتبر است به طریق دیگر اثبات می کند که محبوبترین افراد نزد خدا و رسول، امیرالمؤمنین علی علیه السلام است.

نواب: استدعا می کنم حدیث طیر مشوی را برای ما بیان فرمایید؟

واعظ: برای رسول الله صلی الله علیه و آله مرغ بریانی هدیه آورده شد. حضرت قبل از تناول آن دست به دعا برداشته و به خدا عرض کرد: پروردگارا! محبوب ترین خلق خودت را نزد من بفرست تا با من هم غذا شود. انس که ناقل این جریان و خدمتکار پیامبر بوده است می گوید: پس از مدتی علی درب خانه را به صدا در آورد. من او را نپذیرفتم و عذر آوردم

ص: 57


1- الکشف و البیان، ثعلبی، 310 / 8 ؛ و ابن حجر در الصواعق المحرقه ص 170 باب 11 فصل 1 آیه 142- ینابیع الموده، 2 /434 ح 197، باب 593- کفایه الطالب، گنجی شافعی، ص 324، باب 91

تا شاید یکی از قبیلهی خودم بیاید و صاحب این امتیاز شود. مجددا درب خانه کوبیده شد و دیدم علی است. پس از مرتبه ی سوم، رسول خدا به من امر فرمود درب را باز کنم. پس علی وارد شد و با رسول خدا هم غذا شد»(1) این حدیثی است که هیچ کس نمی تواند در سند آن تشکیک کند.

شیخ: تصور می کنم شما تصمیم گرفته اید که تمام آنچه را ما می گوییم رد کنید؟

واعظ: از عالمی مثل شما تعجب می کنم که در حضور این همه شاهد و بعد از چندین جلسه ای که با هم بودیم، چنین نسبتی را به من می دهید. آیا تاکنون موردی بوده است که شما دلیل منطقی آورده باشید و من الجاجت کرده باشم؟!!

شیخ: خیر هیچ موردی نبوده است، کاملا حق با شماست! ما مناظرات قبلی شما را در روزنامه ها خوانده ایم و مشی و مرام شما را در مناظره قبول داریم. حضرتعالی احادیث ما را رد کردید، آیا اگر از قرآن دلیل بیاورم آن را نیز رد می کنید؟

واعظ: خدا آن روز را نیاورد که من قرآن را رد کنم. اما دقت داشته باشید که معنای قرآن را باید از اهل قرآن که رسول الله و اهل بیت ایشان می باشد پرسید.

شیخ: آیه 29 سورهی فتح می فرماید: (محمد رسول الله والذین معه أشداء علی الکفار رحماء بینهم تراهم رکعا سجدا سیماهم فی

ص: 58


1- فصول المهمه، ابن صباغ مالکی، 210 / 1 فصل 1؛ و احمد بن حنبل در فضائل الصحابه 56072 – 562 ح 945

وجوههم من أثر السجود)(1) این آیه برتری ابوبکر و طریقهی خلفای راشدین را تأیید می کند و صریحه علی کرم الله وجهه را خلیفه ی چهارم معرفی می کند.

واعظ: این نتیجه گیری ها را از کجای این آیه بدست آورده اید؟!!

شیخ: در این آیه مراد از «الذین معه» یار غار یعنی خلیفه ابوبکر میباشد. اما مراد از «أشداء علی الکفار» عمر بن الخطاب می باشد زیرا او بود که همواره با کفار با شدت برخورد می کرد؛ و منظور از «رحماء بینهم» خلیفه رحم دل و مهربان مان عثمان است و بالاخره در رتبه ی چهارم علی است که مصداق «سیماهم فی وجوههم من أثر السجود» است. امیدوارم با این دلیل قاطع، اقرار کنید که حق با ماست

واعظ: این تفسیری که شما فرمودید صرفا یک کار ذوقی است و بی پایه و بی اساس است. او هیچ یک از علمای شما چنین شأن نزولی را برای این آیه ذکر نکرده است. ثانیا اگر این آیه دلیل خلافت ابوبکر میبود، بعد از وفات نبی صلی الله علیه و آله نه یک بار بلکه صد بار مورد استناد ابوبکر و عمر قرار می گرفت. ثالثا این تفسیر از لحاظ ادبی هم جور در نمی آید. برای شخص متبحر در ادبیات عرب واضح است که سیاق آیه حاکی از آن است که این صفات مربوط به یک نفر است نه چهار نفر؛ اگر آن یک نفر علی علیه السلام باشد هیچ یک از این اشکالات مطرح نمی شود.

شیخ عجیب است، گویا شما نمی خواهید زیر بار حرف حساب بروید. انشاءالله این آیه را می پذیرید که (فقد نصره الله إذ أخرجه الذین کفروا .

ص: 59


1- محمد فرستادهی خداست و یاران او بر کافران بسیار سخت و نسبت به یکدیگر بسیار رئوف و مهربانند. آنان را بسیار در حال رکوع و سجود بنگری و بر رخسارشان آثار سجده پیداست.

ثانی اثنین إذ هما فی الغار إذ یقول لصاحبه لاتحزن إن الله معنا فأنزل الله سکینته علیه وأیده بجنود لم تروها )(1)در شأن ابوبکر و مؤید افضلیت او بر تمامی خلایق می باشد؛ زیرا او مصاحب پیامبر بوده است و علت این مصاحبت هم این بوده است که چون رسول الله صلی الله علیه و آله می دانست خلیفهی بعد از او ابوبکر است؛ لذا برای حفظ جانش او را با خود به غار برد.

واعظ: اولا اگر علت همراهی ابوبکر علم پیامبر به اینکه او خلیفه اش میباشد بوده است، می بایست هر چهار خلیفه اش را با خود می برد نه اینکه خلیفه ی چهارم خود را در جریان لیله المبیت در معرض قتل قرار دهد. ثانیا به شهادت تاریخ ابوبکر به صورت اتفاقی با پیامبر همراه شد.

شیخ: در کجا چنین چیزی ادعا شده است؟

واعظ : طبری در تاریخ(2) خود نقل کرده است که ابوبکر از جریان هجرت رسول خدا خبر نداشت. هنگامی که نزد علی رفت و سراغ پیامبر را از آن حضرت گرفت؛ امیر المؤمنین جریان را به وی فرمود. ابوبکر با عجله خود را به پیامبر رسانید و با ایشان همراه شد. نکته جالب تر اینکه برخی از علمای شما نوشته اند: حضرت رسول صلی الله علیه و آله از ترس اینکه مبادا ابوبکر محل اختفای ایشان را لو دهد، او را با خود برد. در اینجا سؤالی مطرح است و آن این است که اصلا چرا شما برای اثبات خلافت ابوبکر به این آیه استناد کردید؟

ص: 60


1- آیه 40 سوره التوبه2- تاریخ طبری، محمد بن جریر طبری، 100 / 2

شیخ: شرافت ابوبکر با توجه به اینکه خداوند او را مصاحب رسول الله نامیده است و نیز با توجه به قول پیامبر که «خدا با ماست» و اینکه از جانب خداوند، سکینه بر ابوبکر نازل شده است؛ ثابت می شود.

واعظ: اولا مصاحب بودن با پیامبر هیچ گونه شرافتی را نمی رساند. قرآن کریم افرادی که با حضرت یوسف در زندان بودند را به عنوان مصاحب یوسف یاد می کند با اینکه آنان کافر و مشرک بوده اند. ثانیا خدا با همه است و این اختصاص به ابوبکر ندارد. شیخ: مراد از این فرمایش رسول خدا این است که ما محبوب خداییم و لطف خدا شامل حال ماست.

واعظ: حتی اگر مراد، این باشد که فرمودید؛ باز هم دلیل بر شرافت دائمی نیست؛ چه بسیار افرادی که در ابتدا مشمول لطف الهی بودند؛ اما در انتهای عمر مبغوض خداوند متعال گردیدند. میدانید که در مثل مناقشه نیست، لذا برای تقریب اذهان توجهتان را به ابلیس و بلعم و برصیصای عابد جلب می کنم.

شیخ: از حضرتعالی بعید است که مثل ابلیس و بلعم را در این مورد بیاورید؟

واعظ: من در ابتدا عرض کردم که در مثل مناقشه نیست.

شیخ: آیا نزول سکینه بر ابوبکر نیز شرافت نیست؟

واعظ نزول سکینه بر ابوبکر نبوده است؛ بلکه بر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بوده است. دلیل ما بر این مسئله ادامه ی آیه ی شریفه است.

شیخ: بالاخره، ابوبکر هم بی نصیب نبوده است؟

ص: 61

واعظ: لازمه ی ادعای شما این است که ضمایر بکار رفته در آیه به صورت تثنیه آورده شود در حالی که تمام ضمایر مفرد است؛ لذا چاره ای نمی ماند جز اقرار به اینکه سکینه فقط بر پیامبر نازل شده است.

شیخ: رسول خدا صلی الله علیه وآله احتیاجی به سکینه نداشته است؟

واعظ: این حرف شما باطل است. احدی از خلایق بی نیاز از الطاف الهی نیست. آیا این آیه را نخوانده اید که: «آن گاه خداوند، سکینه را بر رسول خدا و مؤمنان نازل فرمود».(1) می بینید که بر طبق این آیهی کریمه رسول خدا نیز نیازمند سکینه است. نکته ی دیگری که از همین آیه فهمیده میشود این است که اگر ابوبکر جزء مؤمنین بود خداوند در انزال سکینه بر او کوتاهی نمی نمود. علاوه بر این، راویان اخبار و احادیث گفته اند که ابوبکر محزون، خائف و مضطرب بود. این نکته را در کنار آیهی (ألا أن أولیاء الله لاخوف علیهم ولا هم یحزنون )(2) بگذارید تا مطالب زیادی عایدتان گردد.

چون شب از نیمه گذشته بود، ادامهی بحث به جلسه بعد موکول گردید. از مهمانان به مناسبت مبعث خاتم الانبیاء صلی الله علیه و آله به صرف شیرینی و شربت پذیرایی شد.

ص: 62


1- آیه 26 سوره التوبه2- آگاه باشید که دوستان خدا هیچ ترس و اندوهی در دل ندارند. آیه 62 سوره یونس

شب ششم

صوت

قبل از شروع مجلس، یکی از تجار محترم اهل سنت بیان داشت: زودتر خدمت رسیدم تا مطالبی را به محضرتان عرض کنم. صحبت های شما در این جلسات، در روزنامه های محلی چاپ میشود و عدهی بسیاری را مجذوب خود نموده است. ما تاکنون چنین حرفها و استدلال هایی را نشنیده بودیم. شب گذشته که از اینجا رفتیم، به آقایان علما شدیده اعتراض کردیم که منجر به دلخوری شد. می خواستم قبل از شروع مجلس این جریان را خدمتتان گفته باشم تا جوانب کار را مد نظر داشته باشید.

نواب: حضرت آقا! مایل هستیم ادامه ی صحبتهای دیشب تان را بشنویم.

واعظ: در شب گذشته اثبات کردیم که مصداق آیهی 29 سوره ی فتح، خلفا نمی باشد؛ اما الآن می خواهیم ثابت کنیم که صفات مذکور در این آیه منطبق با امیرمؤمنان علی بن ابیطالب علیه السلام است.

حافظ: این همه آیات قرآن را دربارهی علی نقل کردید، بس نیست که حالا می خواهید این آیه را هم به زور در وصف علی تفسیر کنید؟!!

واعظ: باعث شگفتی است که بعد از این همه جلسه ای که با هم داشتیم، چنین قضاوتی را در حق من می کنید؟ مگر شأن نزول آیات قرآن به اختیار من و شماست که چنین می گویید؟ تمام این مطالبی را که می گویم در تفسیرهای خودتان آمده است؛ اگر به کتب خودتان مراجعه می کردید، این حرف را نمی زدید. ما برای اثبات حقانیت مذهب مان نیازی به جعل و زور نداریم. شافعی می گوید: «تعجب می کنم از علی علیه السلام؛ دشمن به خاطر دشمنی با او و دوست از ترس دشمن او،

ص: 63

فضایلش را نقل نمی کرد؛ با این حال تمام کتابها از فضایل و مناقب او لبریز است».

حافظ: ما منکر فضل علی کرم الله وجهه نیستیم. استدعا می کنم بفرمایید که چرا این آیه اثبات طریقهی ما را نمی کند؟

واعظ: قبل از اینکه پاسختان را بشنوید، این گفته ی محمد بن یوسف گنجی شافعی را بشنوید که می گوید: «سیصد آیه از قرآن در شأن علی نازل شده است».(1) او می نویسد: «علت اینکه پیامبر صلی الله علیه وآله علی علیه السلام را تشبیه به نوح کرده است این است که او «أشداء علی الکفار» بود و نسبت به مؤمنین مهربان بود همچنان که خداوند متعال در قرآن او را به این صفات وصف نموده است» و اما جناب شیخ «والذین معه» را در وصف ابوبکر دانستند. شب گذشته عرض کردم که ابوبکر به صورت تصادفی با پیامبر همراه شد؛ البته حتی اگر این تصادف را هم در نظر نگیریم، همراهی پیامبر برای چند روز قابل مقایسه با همراهی دائمی و مادام العمر نیست. علی علیه السلام از دوران طفولیت همراه نبی مکرم بود و توسط ایشان تربیت شد. آن زمانی که خلفای سه گانه ی شما بت می پرستیدند، علی با رسول خدا صلی الله علیه و آله همراهی می کرد. او اولین مردی است که به پیامبر ایمان آورد در حالی که فقط سیزده سال از عمر شریفش گذشته بود.

حافظ: اینکه علی سبقت در ایمان داشته است، صحیح است؛ اما لطفا این را هم بگویید که ایمان یک پیر ورزیده افضل از ایمان یک طفل نابالغ است.

ص: 64


1- کفایه الطالب، گنجی شافعی، باب 23 ص 122

واعظ: این گفتار شما باعث تعجب است. آیا به عقیده ی شما؛ ایمان علی علیه السلام در همان سن به میل و اراده ی خودش بوده است یا در پاسخ به نبی گرامی صلی الله علیه و آله صورت گرفته است؟

حافظ: مسلما به دعوت پیامبر بوده است.

واعظ: آیا رسول اکرم نمی دانسته است که بر طفل نابالغ تکلیفی نیست؟ انسان فهیم می یابد که پیامبر، آن حضرت را لایق می دیده است؛ والا چنین کاری را نمی کرد. اتفاقا این مسئله می تواند عظمت امیرمؤمنان را نشان دهد. ملاک پذیرش ایمان، بلوغ عقلی است نه بلوغ سنی. ایمان علی علیه السلام در کودکی نشانه ی کمال عقل اوست زیرا ابلاغ پیام الهی به یک خردسال در شأن پیامبر نیست. همین نکته را پیامبر نیز به عظمت یاد می فرمود و خود امیرمؤمنان علیه السلام نیز سبقت در ایمان را از فضایل بارز خود معرفی می کرد. از محمد بن سعد نقل شده است که: «از پدرم سعد بن ابی وقاص پرسیدم: آیا ابوبکر اولین مسلمان است؟ گفت: نه! قبل از او پنجاه نفر اسلام آوردند»(1). ایمان امیرالمؤمنین علی علیه السلام از فطرت بود. ابن عباس می گوید: «به خدا قسم! احدی از افراد این امت بجز علی، به خداوند ایمان نیاورد؛ مگر اینکه قبلا بت پرست بود»(2) در اینجا حدیثی از رسول الله صلی الله علیه و آله را برایتان می گویم تا خود به بی اساس بودن حرفتان پی ببرید. آن حضرت فرمود: «اگر ایمان علی با ایمان امت مقایسه شود، ایمان او بر ایمان تمام امت تا روز قیامت برتری دارد»(3)

ص: 65


1- تاریخ طبری، محمد بن جریر 271 / 3 حوادث سال 23 هجری2- صواعق المحرقه، ابن حجر ص 120باب 9 فصل 13- مناقب، ابن مغازلی ص 289 ح 330

شیخ: اگر اقوال علما را در خصوص فضایل ابوبکر میدیدید، این چنین نمی گفتید.

واعظ: شما نیز اگر به جای قول برخی افراد متعصب، به اقوال علمای منصف تان مراجعه می کردید؛ حرف مرا تصدیق می کردید. ابوجعفر اسکافی در کتابش مینویسد: «ما فضل صحابه را انکار نمی کنیم؛ ولی واقعیت آن است که احدی از آنان بر علی برتری ندارد».(1) پسر امام احمد بن حنبل می گوید: «از پدرم جویای فضل صحابه شدم. او ابوبکر و عمر و عثمان را نام برد و یادی از علی نکرد. از وی پرسیدم: پس علی چه؟ گفت: او قابل قیاس با هیچ یک از صحابه نیست. او از اهل بیت رسالت است »(2) نکته ی دیگری را در اینجا به عرض برسانم تا بیش از پیش در اعتقادات تان دقیق شوید. به نقل از جابر بن عبدالله، رسول خدا صلی الله علیه و آله در حضور مهاجرین و انصار خطاب به علی فرمود: «یا علی! اگر بندهای عبادت خدا کند و عبادتش را کامل نماید سپس در افضلیت تو و اهل بیت تو شک کند همانا جایگاه وی آتش دوزخ است».(3) برای اثبات افضلیت حضرت امیرمؤمنان علی علیه السلام دلایل زیادی را در حافظه دارم؛ لیکن به مقتضای بحث، واقعهی جنگ خندق را عرض می کنم. پس از اینکه عمرو بن عبدود به دست امام علی علیه السلام هلاک شد؛ رسول خدا فرمود: «فضیلت ضربت علی در روز خندق از عبادت جن و انس تا روز قیامت برتر است»(4). طبق این گفتار ارزشمند، یک عمل

ص: 66


1- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، 13 /275 ح 2382- موده القربی، سید علی همدانی، موده 7 با استفاده از ینابیع الموده 851باب 563- موده القربی، سید علی همدانی، موده 7 با استفاده از ینابیع الموده 853باب 654- المستدرک، حاکم نیشابوری 43 / 3 ح 4327 کتاب المغازی

امیر المؤمنین از اعمال تمام صحابه برتر است؛ لذا جایی برای مقایسه ی آن حضرت با دیگران باقی نمی ماند. چون وقت نماز نزدیک است، با ارائه ی یک دلیل قرآنی جلسه را موقتا ختم می کنم. در قرآن، علی علیه السلام را نفس پیامبر نامیده است و لذا به همان علت که رسول الله صلی الله علیه و آله افضل الناس است، علی علیه السلام هم افضل الناس می باشد.

آقایان برای ادای نماز، جلسه را ترک کردند و پس از بازگشت ایشان و صرف چای، بحث را پی گرفتیم.

نواب: حضرت آقا، چرا حضرت علی کرم الله وجهه در شب هجرت با رسول الله صلی الله علیه و آله همراهی نکرد و در مکه ماند؟

واعظ: علت اینکه امیرالمؤمنین علیه السلام در شب هجرت همراه پیامبر نبود اموراتی بود که بایستی انجام می داد. اماناتی که از مردم دست پیامبر سپرده شده بود؛ بایستی توسط امین پیامبر یعنی علی علیه السلام برگردانده می شد. همچنین خاندان پیامبر و بقیه ی مسلمانان باید به مدینه هدایت می شدند. از همه ی اینها مهمتر، خوابیدن در بستر پیامبر جهت حفظ جان آن حضرت نیز جزء برنامه های الهی و بر عهده ی نفس پیامبر یعنی علی علیه السلام بوده است. اگر ابوبکر به طفیل همراهی با پیامبر، ثانی اثنین شده است. در همان شب یک آیهی مستقل در شأن امیر المؤمنین علی علیه السلام نازل شد.

نواب: خواهش می کنم جریان آن شب را مفصل تر شرح دهید.

واعظ: هنگامی که رسول خدا به امر حق متعال هجرت به سوی مدینه را اراده فرمود؛ به امیرالمؤمنین علی علیه السلام دستور داد که در بستر ایشان بخوابد تا مشرکانی که خانه ی ایشان را محاصره کرده بودند، متوجه

ص: 67

غیبت رسول خدا نشوند. حضرت علی علیه السلام با رضایت کامل فرمان آن حضرت را اطاعت نمود. در روایت آمده است که: «در این هنگام از جانب خداوند متعال به جبرئیل و میکائیل خطاب شد: من در میان شما اخوت و برادری قرار دادم، کدام یک از شما حاضر است زیادتی عمرش را به دیگری ببخشد؟ عرض کردند: امر است یا اختیار؟ فرمود: اختیار است. پس هیچ یک از آنان راضی به این امر نشدند. خداوند متعال به ایشان فرمود: من بین علی ولی خودم و محمد پیامبر خودم برادری برقرار ساختم؛ پس علی زندگانی خود را فدای زندگانی فرستاده ی من نمود و در بستر او خوابید. به زمین بروید و او را از شر دشمنانش حفظ کنید. آن دو به زمین آمدند و جبرئیل به آن حضرت عرض کرد: به به! چه کسی مانند تو است ای پسر ابوطالب که خداوند عزوجل به وجودت مباهات می کند؟»(1) سپس این آیه بر پیامبر وحی شد: (ومن الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله والله روف بالعباد)(2) حال منصفانه قضاوت کنید. کدام یک از این دو افضلند؟ کسی که جان خود را به خاطر پیامبر در معرض تیغ افراد کینه توزی چون ابوجهل و ابولهب قرار میدهد یا آنکه دو سه روز با ترس و اضطراب در غار همراه پیامبر بوده است؟! و اما مطلب دومی که جناب شیخ عبد السلام گفتند، انصاف عمر به «أشداء علی الکفار» بود. قبل از بررسی این ادعا، لازم است روشن کنید که در چه جهتی خلیفهی دوم دارای رشادت و شجاعت بوده است؟

ص: 68


1- تذکره الخواص، سبط ابن جوزی، ص 41 باب 2 حدیث لیله الهجره2- برخی از مردمانند که از جان خود در راه رضای خدا در می گذرند و خداوند به بندگان مهربان است. آیه 207 سوره البقره

شیخ: ایشان هم از لحاظ علمی در مناظرات با کفار و هم از لحاظ عملی در میدان نبرد رشید و دلیر بوده است.

واعظ : اما از نظر علمی که به شهادت تاریخ هیچ گونه رشادتی از عمر نقل نشده است. در دوران خلافت، هرگونه مشکل علمی که برای خلفا پیش می آمد، به دست علی امیرمؤمنان حل میشد. تعداد دفعاتی که خلفا در برابر مسائل علمی در مانده اند، بسیار است. برخی از محققین از ابوبکر نقل کرده اند که مکررا می گفت: «مرا از این مقام معاف بدارید زیرا من از شما بهتر نیستم و علی در میان شماست»(1) و بیش از هفتاد مرتبه عمر گفته است: «لولا علی لهلک عمر».(2)

نواب: آیا این مطلب در کتابهای ما هم هست؟

واعظ: بلی؛ همچنین از عمر نقل شده است که: «من زنده نباشم در میان امتی که تو، یا اباالحسن در میان آنها نیستی» و نیز می گفت: «زنان عالم از اینکه مثل علی را بزایند، عقیماند».(3)

با توجه به این مدارک و اسناد، ناگزیر باید قبول کنید که از خلیفه ی دومتان در مناظرات علمی هیچ گونه رشادتی دیده نشده است. و اما در میدانهای جنگ، نه تنها شجاعتی از وی گزارش نشده است؛ بلکه برخی از مورخین نوشته اند که هرگاه در مقابل شجاعان از لشکر دشمن قرار می گرفت؛ فرار را بر قرار ترجیح میداد.

ص: 69


1- کنز العمال، متقی هندی 589 / 5 ح 14050؛ و قرطبی در الجامع لأحکام القرآن 272 / 1 ذیل آیه 30 سوره بقره2- تهذیب التهذیب، ابن حجر عسقلانی 287 / 7 رقم 49253- کفایه الطالب، گنجی شافعی، باب 57

حافظ: کم کم بی لطفی را از حد می گذرانید! آیا تعبیر فرار نسبت به ساحت خلیفه عمر که فخر مسلمانان عالم است بینزاکتی و بی ادبی نیست؟ خواهش می کنم مواظب حرف زدن تان باشید.

واعظ: اگر نقل تاریخ بی نزاکتی است، این اعتراض را به مورخین و عالمان خودتان بکنید. من از خودم چیزی را اضافه نمی کنم. هرچه را آنها نوشته اند، من می گویم.

حافظ: در کدام کتاب معتبر، خلیفه را فراری معرفی کرده است؟

واعظ: در بسیاری از کتاب ها این جریان ضبط و ثبت است؛ حاکم و دیگران در کتاب شان آورده اند که: «خلیفه عمر از میدان نبرد فرار کرد و شکست خورد و برگشت».(1) در جنگ خیبر، رسول الله صلی الله علیه و آله پرچم را به ابوبکر و سپس به عمر داد. آن دو با دیدن سازوبرگ جنگی یهود، پا به فرار گذارده و موجب شکست لشکر اسلام گردیدند. بعد از این واقعه ی ناراحت کننده، رسول خدا صلی الله علیه و آله پرچم را به امیر المؤمنین داد و ایشان با وضع خارق العاده ای نبرد را به سود اسلام خاتمه داد. پس قضاوت منصفانه ما را ملزم می کند که مصداق «أشداء علی الکفار» را شیر بیشه ی شجاعت حیدر کرار بدانیم که در هیچ تاریخی از میدان جنگ فرار نکرده است. همین معنا در آیهی 54 سوره مائده نیز ذکر شده است. می فرماید: (یا أیها الذین آمنوا من یرتد منکم عن

ص: 70


1- المستدرک، حاکم نیشابوری 40 / 3 ح 4338 و 4340 و 4341 کتاب المغازی، و طبری در تاریخ 300 / 2 حوادث سال 7

دینه فسوف یأتی الله بقوم یحبهم ویحبونه أذله علی المؤمنین أعزه علی الکافرین)(1)

حافظ: عجیب است! چرا شما می خواهید این آیه ای که در وصف تمام مؤمنین است را منحصر در شأن علی کرم الله وجهه کنید؟

واعظ: أو من پیشنهاد می کنم اعتراضات خود را در قالب سؤال طرح کنید تا وقتی جواب آن را شنیدید، افسرده نشوید ثانیا اگر این آیه در شأن همه مؤمنان است پس چرا همین مؤمنان از صحنه جنگ فرار کردند و رسول خدا را تنها گذاردند؟

حافظ: این انصاف نیست که صحابه را فراری بخوانید.

واعظ: گویا شما با یک دلیل و دو دلیل قانع نمی شوید. اولا من آنها را فراری نخواندم؛ بلکه علمای خودتان(2) نوشته اند که در جریان جنگ احد غیر از عده معدودی، تمام صحابه پا به فرار گذارده و پیامبر را تنها گذاردند. اصلا این آیه ای که شما آن را در شأن خلفا می دانید، نمی تواند در شأن کسی غیر از علی امیر المومنین علیه السلام باشد؛ زیرا او بود که هیچ گاه در جنگ پشت به دشمن نکرد. چگونه می توان پذیرفت افرادی که پیامبر را در جنگ تنها گذاردند، محبوب خدا و رسول باشند. علی امیر المومنین علیه السلام انسان منحصر به فردی است که در جنگ احد با وجود اینکه قریب به پنجاه زخم و جراحت بر بدن مبارکش رسیده بود

ص: 71


1- ای گروهی که ایمان آورده اید هریک از شما مرتد شود به زودی خداوند قومی را می آورد که خدا آنها را دوست دارد و آنان نیز خدا را دوست دارند؛ نسبت به مؤمنان فروتن و نسبت به کافران مقتد رند.2- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید 278 / 13 خطبه 238

ثابت قدم ماند و از رسول خدا حفاظت نمود تا بالاخره جنگ را به نفع مسلمین خاتمه داد.

حافظ: آیا خجالت آور نیست که به صحابهی بزرگ بالاخص خلفای راشدین نسبت فرار میدهید، در حالی که این دو خلیفهی بزرگوار همچون پروانه در اطراف رسول خدا می گشتند و از ایشان حفاظت مینمودند؟

واعظ: گویا شما تاکنون تاریخ نخوانده اید. این جریانی را که نقل کردم مورد اتفاق تمام مورخین است. یکی دیگر از موارد فرار صحابه، جنگ حنین میباشد. در این جنگ جز علی علیه السلام، عباس، ابوسفیان بن حارث و عبدالله بن مسعود؛ تمامی صحابه فرار کردند. علاوه بر این، از حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است که: «علی به هیچ میدان نبردی وارد نشد مگر اینکه جبرئیل از راست و میکائیل از چپ او را یاری می کردند و ابری بر او سایه می افکند تا فتح و ظفر نصیب او می شد».(1) و اما در ادامه ی بحث قبل، این حدیث را بشنوید، ابن عباس می گوید: «روزی با پدرم نزد رسول اکرم صلی الله علیه و آله بودیم که علی علیه السلام وارد شد و سلام نمود، پیغمبر بلند شده و او را در آغوش کشید و میان دو چشمانش را بوسید و طرف راست خود نشانید، پدرم عرض کرد: یا رسول الله آیا علی را دوست داری؟ حضرت فرمود: ای عموی بزرگوار، به خدا قسم محبت و دوستی خداوند به علی بیشتر از محبت من

ص: 72


1- کفایه الطالب، گنجی شافعی، باب 27

به اوست».(1) اگر شما حدیث رایت را شنیده بودید قبول می کردید که محبوبترین افراد نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله علی بوده است و بس.

نواب: حضرت آقا! اگر زحمتی نیست خواهش می کنم حدیث رایت را تشریح کنید.

واعظ: زمانی که لشکر اسلام خیبر را محاصره کرده بود، حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله ابوبکر و سپس عمر را به عنوان فرماندهی لشکر برای فتح خیبر فرستاد که هر دو نفر با فرار خود زمینه شکست لشکر اسلام را فراهم آوردند. این مسئله باعث ضعف روحیه سپاه اسلام شده بود. رسول اکرم صلی الله علیه و آله برای قوت قلب سپاه فرمود: «به خدا قسم، فردا پرچم را به کسی می دهم که حمله کننده بر دشمنان و غیرفرار کننده است، خدا پیروزی را به دست او جاری می کند و او کسی است که خدا و پیامبر او را دوست می دارند و او هم خدا و پیامبرش را دوست میدارد».(2) چون صبح شد تمام صحابه لباسهای رزم پوشیده و خود را در معرض دید پیامبر قرار می دادند به امید اینکه این فضیلت بزرگ مختص به آنان گردد، حضرت پیامبر نظری به اصحاب افکند و فرمود: کجاست برادر و پسر عمویم، علی؟ عرض کردند: یا رسول الله ایشان مبتلا به درد چشم هستند و توان حرکت ندارند. رسول خدا سلمان را به دنبال امیر المومنین علیه السلام فرستاد. حضرت امیر المومنین علیه السلام در حالی که چشم مبارکش بسته بود شرفیاب شد. حضرت پیامبر به ایشان فرمود: ای ابا الحسن! حال تو چگونه است؟ عرض کرد: بحمدالله

ص: 73


1- کفایه الطالب، گنجی شافعی، باب 72- صحیح، محمد بن اسماعیل بخاری، ج 2

خیر است، چشم درد شدیدی دارم؛ حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله چشم امیرالمومنین علیه السلام را به آب دهان خود متبرک نموده و برای ایشان طلب شفا نمود. فورا مرض برطرف گردید. سپس امیر المومنین علیه السلام پرچم را به دست گرفته و قلعه خیبر را فتح نمود. از قول عمر نقل شده است که گفت: «علمداری و فرماندهی جنگ را دوست نداشتم مگر در نبرد خیبر. من در آن روز مکررا خودم را به پیامبر نشان میدادم تا شاید مرا بخواند و این افتخار نصیب من گردد؛ ولی او علی را طلب کرد و این افتخار نصیب علی شد».(1) با توجه به این روایت، واضح می شود که مصداق (أشداء علی الکفار رحماء بینهم ) فقط و فقط امیر المومنین علی علیه السلام است. جالب این است که بعضی از علمای خودتان نیز به این نکته اقرار کرده اند. محمد بن یوسف گنجی شافعی از رسول اکرم صلی الله علیه و آله نقل کرده است که حضرت فرمود: «هر کس می خواهد به آدم و نوح و ابراهیم نظر کند پس به علی نظر کند. علی آن کسی است که خدا در قرآن او را به آیهی الذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم وصف نموده است»(2) اما اینکه گفتید مقصود از «رحماء بینهم» عثمان بن عفان است؛ چون بسیار دل رحم بوده است یک ادعای بی پایه و بی اساس است. اگر ناراحت نمی شوید با استفاده از منابع تاریخی مورد قبول خودتان ثابت می کنم که عثمان چندان رحم دل هم نبوده است.

حافظ: اگر در نقل تاریخی، فحش و بد و بیراه نسبت به ساحت خلیفه نیست مانعی ندارد.

ص: 74


1- تذکره الخواص، سبط ابن جوزی، ص 15، ح 182- کفایه الطالب، گنجی شافعی، باب 13

واعظ: در قضیه ی شورای شش نفره عمر، عبدالرحمن بن عوف با عثمان به عنوان خلیفه بیعت نمود مشروط به آنکه به کتاب خدا و سنت پیامبر و طریقه شیخین عمل کند و بنی امیه را بر مردم مسلط ننماید. وقتی عثمان به خلافت رسید، بر خلاف سنت پیامبر و طریقهی شیخین رفتار کرد و به عهد خود وفا نکرد.

حافظ: چگونه بر خلاف سنت پیامبر و سیره شیخین رفتار کرده است؟

واعظ: اولین قدمی که بر خلاف سنت رسول خدا و طریقهی شیخین برداشت، بذل و بخششهای بیجا به بنی امیه و خویشانش بود. مثلا خمس آفریقا را به مروان ملعون داد. چهار صد هزار درهم به عبدالله بن خالد و صد هزار درهم به پدر مروان بخشید. عمل قبیح دیگرش، روی کار آوردن فجار بنی امیه است که از جمله حکم بن ابی العاص و پسرش مروان است که هر دو ملعون و مطرود رسول اکرم بودند.

حافظ: دلیل شما بر طرد و لعن آنها چیست؟

واعظ: اولا خداوند متعال صریحا بنی امیه را به عنوان شجرهی ملعونه معرفی فرموده است؛ چنانکه علمای خودتان در ذیل آیه 62 سوره اسراء نقل می کنند که رسول خدا صلی الله علیه و آله در عالم خواب مشاهده کرد که بوزینه هایی از منبر و محراب آن سرور بالا می روند. جبرئیل این آیه را آورد و خبر داد که آن بوزینهها، بنی امیه هستند که بعد از تو غصب خلافت می کنند و هزار ماه منبر و محراب تو را تصرف می کنند. امام فخر رازی در ذیل این آیه قول عایشه را نقل می کند که به مروان گفت: «تو در صلب پدرت بودی که خداوند پدرت را لعنت نمود؛ پس تو

ص: 75

بخشی از کسی هستی که خداوند او را لعنت کرده است».(1) و نیز نقل کرده اند که مروان رانده شده ی رسول خدا بود که به دستور پیامبر از مدینه تبعید شده بود. این پدر و پسر در زمان ابوبکر و عمر اجازه ی ورود به مدینه را نیافتند، ولی عثمان آنها را به دور خود جمع کرد و بیش از حد به آنها مهربانی کرد. واقعا کارهای عثمان خیلی عجیب است. از یک سو چنین افراد ملعونی که مطرود خدا بوده اند را به دور خود جمع می کرد و از سوی دیگر صحابهی پاک رسول خدا را شکنجه و یا تبعید مینمود.

نواب: حضرت آقا! مگر خلیفه چه افرادی را تبعید و شکنجه کرده است؟

واعظ: به دستور عثمان، عبدالله بن مسعود حافظ و قاری قرآن و کاتب وحی و صحابی خاص رسول خدا را آن قدر زدند که دنده هایش شکست و پس از سه روز از دنیا رفت. عمار یاسر را مورد ضرب و شتم قرار داد و به او اهانت کرد با اینکه خودش از رسول اکرم نقل کرده است که ایمان با گوشت و خون عمار مخلوط شده است. اعظم جنایات او تبعید و شکنجه ی ابوذر است. عثمان ابوذر نود ساله را به همراه دخترش سوار بر شتر برهنه نمود و به صحرای بی آب و علف ربذه تبعید کرد تا عاقبت در همان جا از دنیا رفت.

آیا این گونه رفتار کردن با کسی که به اقرار علمای خودتان از قرب و منزلت بسیاری نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله برخوردار بوده است با رحم دلی و مهربانی جور در می آید؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:

ص: 76


1- تفسیر کبیر، فخر رازی، ج 5

خداوند متعال مرا به دوستی چهار نفر امر فرموده است و خبر داده است که او نیز این چهار نفر را دوست دارد؛ عرض شد: ای رسول خدا! نام آن چهار نفر چیست؟ فرمود: علی ، ابوذر، مقداد و سلمان».(1) عثمان این چنین شخص شخیصی را با خواری تمام از مدینه اخراج کرد. او دستور داده بود که کسی به مشایعت ابوذر نرود. البته بر خلاف دستور وی عده ای از بزرگان به مشایعت ابوذر رفتند که به همین خاطر مورد اهانت و بازخواست قرار گرفتند؛ به عنوان مثال به جرم مشایعت ابوذر، چهل تازیانه به عبدالله بن مسعود زده شد.

حافظ: این آزار و اذیت ها تقصیر مأموران بوده است والا عثمان بسیار رحیم و مهربان بوده است.

واعظ: مثلی است که می گوید: ز مادر مهربان تر دایه خاتون! آقای عزیزا تمام این آزارها به دستور صریح خلیفه بوده است. عثمان به معاویه نوشت: «ابوذر را بر شتر پیر و بی پالانی سوار کن و به همراه مرد بدخویی که شب و روز او را براند به نزد من بفرست».(2) معاویه نیز این کار را کرد. وقتی ابوذر به مدینه رسیده بود، گوشت رانهای او ریخته بود .

حافظ: خلیفه برای جلوگیری از فساد این کار را کرد.

واعظ: کدام فساد؟!

حافظ: ابوذر برای علی تبلیغ می کرده و می گفته است: «خودم از پیامبر شنیدم که فرمود: علی خلیفهی من است». او علنأ خلفا را غاصب معرفی می کرد.

ص: 77


1- صواعق المحرقه، ابن حجر مکی، ح 52- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 1، ص 241

واعظ: أولا، اگر عثمان به دنبال رفع فساد بود باید افراد کثیفی مثل مروان ملعون و ولید مست را از خود دور می کرد. ثانیا، آیا اگر کسی حرف حقی را بزند باید او را تبعید کرد؟

حافظ: شاید ابوذر حدیث جعل می کرده است.

واعظ: خاتم الانبیاء صلی الله علیه و آله فرمود: «زمین کسی را صادق تر از ابوذر برنداشته است و آسمان بر سر کسی که راستگوتر از او باشد سایه نیفکنده است».(1) این را بدانید که اگر سابقه ای از دروغگویی در زندگی او بود علمای شما آن را حتما نقل می کردند. واقعا کارهای شما عجیب است؛ از یک سو می گویید به هر یک از صحابه می توان اقتدا کرد و از سوی دیگر با برجسته ترین صحابی رسول خدا این گونه برخورد می شود و شما هیچ متأثر نمی شوید! آیا طرفداری از علی تا این حد جرم تلقی می شود که کیفر آن تبعید و زجر کش شدن است؟!!

حافظ: ابوذر به اختیار خودش به ربذه رفته است.

واعظ: ابوالاسود دوئلی می گوید: «از ابوذر علت خروجش را جویا شدم؛ گفت: مرا اجبار به این منطقه تبعید می کنند و این خبر را رسول خدا به من داده بود و فرموده بود به خدا قسم؛ عثمان خدا را در حالتی ملاقات خواهد کرد که گناهکار میباشد».(2) مصداق واقعی رحم دلی و شفقت، آن شخص بزرگواری است که به پدر یتیمان معروف بود. امیرالمؤمنین بر خلاف عثمان در تقسیم بیت المال هیچ گونه تفاوتی قائل نمی شد. با وجود دشمنیها و عداوتی که عایشه در جنگ جمل نسبت به آن حضرت از

ص: 78


1- صحیح ترمذی، ج 2 ص 2212- مسند، احمد بن حنبل، ج 5 ص 156

خود نشان داد؛ پس از اتمام جنگ، امیرالمؤمنین علیه السلام هیچ گونه اهانتی را نسبت به او روا ندانست به گونه ای که حتی خود عایشه هم در حضور زنان مدینه از مهربانی آن حضرت اظهار تشکر نمود و گفت: «فکر نمی کردم که علی تا این حد بزرگ منش باشد. او حتی یک کلمه هم به روی من نیاورد». با این همه دلیل و شواهد معلوم می شود که مصداق این آیه امیرالمؤمنین علی علیه السلام است نه ابوبکر و عمر و عثمان

شیخ: این فرمایش شما از لحاظ ادبی قابل توجیه نیست، زیرا در این آیه از لفظ جمع استفاده شده است و نمی تواند به یک نفر تعبیر شود.

واعظ: اطلاق جمع بر مفرد در زبان عرب و عجم بسیار متداول است. مثلا در آیه ی 55 سورهی مائده آمده است: (إنما ولیکم الله والذین آمنوا الذین یقیمون الصلوه ویؤتون الزکوه وهم راکعون)(1) در این آیه نیز لفظ جمع به کار رفته است در حالی که فقط در شأن یک نفر یعنی امیر المؤمنین علی علیه السلام است که در حال رکوع انگشتر خود را در راه خدا انفاق نمود.

شیخ: چرا در بین دعوا نرخ تعیین می کنید؟! اینکه این آیه در شأن چه کسی هست اختلافی است. بعضی آن را در شأن عبدالله بن سلام و بعضی آن را در شأن عبادہ بن صامت دانسته اند.

واعظ: اولا به فرض اینکه در شأن عبدالله یا عباده باشد؛ باز هم لفظ جمع برای یک نفر به کار رفته است؛ ثانیا این را بدانید که جز یک یا دو نفر از .

ص: 79


1- همانا ولی امر شما تنها خدا و رسول او و مؤمنانی هستند که نماز را بپاداشته و در حال رکوع زکات می دهند.

علمای متعصب تان، همه ی علمای بزرگ شما(1) این آیه را در شأن علی بن ابیطالب علیه السلام می دانند. اتفاقا یکی از ادلهی استوار برای اثبات خلافت بلافصل امیرالمؤمنین همین آیه است .

شیخ: یعنی چه؟! شما به هر زوری شده می خواهید از این آیه هم برای اثبات حرف تان بهره ببرید؛ در حالی که «ولی» به معنای محب است نه به معنای امام. اگر سخن شما صحیح باشد پس بایستی افراد دیگری را هم شامل شود، چون صیغه ی جمع در کلمه ی «ولیکم» را نمی توان بدون دلیل حمل بر مفرد کرد.

واعظ: اولا در کلمه ی «ولیکم»، ولی مفرد است نه جمع و ضمیر «گم» که جمع است مربوط به امت است. ثانیه آنچه را که بعضی از علمای متعصب شما مورد اشکال قرار داده اند کلمات «الذین» و «یقیمون» و «یؤتون» است که جمع می باشد. چنانچه عرض کردم در زبان عرب و عجم گاهأ لفظ جمع را برای اغراض بلاغی بر مفرد حمل می کنند. البته همان قسمی که شما متذکر شدید از نظر ما نیز مصداق این آیه منحصر در امام علی علیه السلام نیست؛ بلکه یازده امام دیگر نیز مشمول این آیه هستند.

شیخ، این را بپذیرید که کلمه ولی در این آیه به معنای ناصر است نه به معنی امام زیرا اگر این طور که شما می گویید باشد باید علی علیه السلام در زمان حیات پیامبر هم امام بوده باشد و حال آنکه این طور نبوده است.

واعظ: چرا! اتفاقا همان طور بوده است؛ در جریان غزوهی تبوک پیامبر آن حضرت را خلیفهی خود در مدینه قرار داد و تا پایان عمر شریفش آن

ص: 80


1- تفسیر کبیر، امام فخر رازی، ج 3، ص 431

حضرت را عزل نکرد. همچنین با توجه به حدیث منزلت ثابت می شود که آن حضرت در زمان حیات و پس از وفات نبی اکرم صلی الله علیه و آله نیز خلیفه ی رسول خدا صلی الله علیه و آله بوده است.

شیخ: اگر دقت کنید خواهید دید که به صلاح شما نیست که این آیه را در شأن علی کرم الله وجهه بدانید؛ زیرا این آیه نه تنها اثبات فضیلت نمی کند بلکه به فضایل دیگر آن حضرت لطمه وارد می کند.

واعظ: اولا اینکه آیه در شأن چه کسی باشد یا نباشد؛ به صلاحدید من و شما نیست. ثانیا می خواهم بدانم چگونه این آیه به فضایل امیرالمؤمنین علیه السلام لطمه می زند؟!

شیخ یکی از مقامات عالیه ی آن حضرت حضور قلب در نماز بوده است. در تاریخ آمده است که در یکی از جنگها تیری به پای ایشان فرو رفته بود که خارج کردن آن بسیار مشکل بود. بنا شد این تیر را در حال نماز از پای آن حضرت خارج کنند، زیرا علی بن ابیطالب در حال نماز قلب متوجه خداوند است و ابدأ به خود توجه ندارد. حال ملاحظه کنید؛ آیا این علی در نماز متوجه ناله ی سائل می شود و به او زکات می دهد؟

واعظ: در ابتدا به این سؤال من پاسخ دهید که اگر امیرالمؤمنین علیه السلام در حال نماز باشد و در حضور ایشان یکی از کار که پیامبر را تنها یافته است، قصد جان پیامبر را بکند، آیا امام علی علیه السلام دست از نماز می کشد و از جان پیامبر دفاع می کند یا به نماز خود ادامه میدهد؟

شیخ جواب واضح است. باید نمازش را بشکند و از پیامبر دفاع کند.

واعظ: احسنت!! اینکه می گویند علی در نماز متوجه درد پا نمی شود به معنای آن است که متوجه خود نیست نه اینکه بیهوش و حواس شود به

ص: 81

گونه ای که متوجه اطراف خودش هم نباشد. آن چیزی که به نماز لطمه وارد می کند توجه به غیر خداست نه هر توجهی ! او در عین حالی که نماز می خواند و غرق حضور قلب در محضر رب و پروردگار خویش است، حواسش کاملا جمع است، او که از اول عمر شریفش تا لحظه شهادت ذره ای شک و تردید در ایمانش پیدا نشد، هرگاه عملی پیش می آمد که رضای خدا در آن بود به خوبی آن را می دید و متوجه آن می شد. او در حال رکوع، زکات داد و مصداق نور علی نور را پدید آورد. بهترین دلیل بر اینکه این عمل فضیلت است این است که خداوند در این آیه این عمل را مدح فرموده است. شیخ از این بحث که بگذریم، اگر اجازه دهید از شما گلایه ای داشته باشم.

واعظ: بفرمایید. شیخ: شما الان گفتید که علی از اول عمرش تا آخر، هیچ شک و تردیدی در ایمانش پیدا نشد. آیا این گفته ی شما کنایت این را نمی رساند که بقیهی اصحاب در ایمانشان ثابت قدم نبوده اند؟ واعظ: اولأ من قصد کنایه گویی نداشتم. ثانیا اگر این سؤال را خصوصی از من می پرسیدید، مناسب تر بود. شیخ طرز صحبت شما حاکی از آن است که یک مطلبی را در نظر دارید و نمی خواهید بگویید. واعظ: به شهادت آیات و روایات، اغلب صحابه که هنوز به مراتب بالای ایمان نرسیده بودند، گاهی اوقات گرفتار شک و تردید می شدند. بعضی از آنها که منافقین میباشند در این شک باقی بودند. اما در مورد برخی دیگر بهتر است جوابش را خودمانی خدمتتان عرض کنم.

ص: 82

حافظ: یعنی می خواهید بگویید که خلفا هم شک می کردند.

واعظ: شما تحریک احساسات می کنید. حال که این گونه است من هم شما را بی جواب نمی گذارم. به شهادت روایات معتبر، عمر بارها و بارها در نبوت پیامبر اسلام شک می کرده است. در جریان صلح حدیبیه می گوید: هرگز در نبوت محمد صلی الله علیه و آله شک نکرده بودم به اندازه ی شکی که در روز حدیبیه نمودم». از این حرف، معلوم می شود که او مکرره گرفتار تردید می شده است.

چون وقت مجلس تمام شده بود، ادامه ی بحث را به شب بعد موکول کردیم. در هنگام پذیرایی از مهمانان جناب آقای حافظ گفت:

حافظ: جناب سلطان الواعظین، من شخصا از دیدن شما بسیار خوشوقت شدم و خیلی مایل بودم که بیشتر از این در محضر شما باشم و از بیانات حضرتعالی استفاده ببرم؛ اما متأسفانه کارهای مهمی دارم و بایستی ناچار به وطن برگردم. اگر افتخار دهید و به منزل ما تشریف بیاورید خیلی خوشحال می شوم.

نواب: ما نمی گذاریم شما بروید!! کار به جای حساسی رسیده است و تا مطلب روشن نشود حق ندارید جلسه را ترک کنید. شما علما همیشه به ما می گفتند که رافضی ها برای مذهب و مرام خود هیچ دلیلی ندارند و اگر در مقابل ما قرار گیرند خیلی زود شکست می خورند؛ اما حالا می بینیم که امر، عکس آن چیزی است که ادعا می کردید و این شما هستید که کم می آورید.

حافظ: اشتباه می کنید. اینکه می بینید ما چیزی نمی گوییم، فقط به پاس حرمت و شئونات مهمان محترم است و به همین خاطر است که تاکنون

ص: 83

وارد مباحث اساسی نشده ایم. اگر اراده کنیم به راحتی حق را به جانب خودمان برمی گردانیم.

نواب: تاکنون که چنین نبوده است. اگر دلیلی دارید در همین مجلس آن را مطرح کنید زیرا مذاکرات این جلسه تماما در روزنامه های محلی چاپ می شود و نقل محفل جوان های ما شده است و بسیاری از آنان را در عقایدشان سست کرده است.

حافظ: حتی اگر از کارهای خودم نیز صرفنظر کنم، دیگر این اجازه را به خود نمی دهم که مزاحم مهمان محترم باشم؛ زیرا ایشان عازم مشهد هستند و درست نیست موجبات زحمت ایشان را فراهم آوریم.

واعظ: خیر! از طرف من هیچ مانعی نیست. اتفاقا خیلی خوشحال هستم که چنین مجلسی بر پا شده است تا حق و حقیقت آشکار گردد.

حافظ: با وجود اینکه توقف در پیشاور برایم دشوار است، این دعوت را می پذیرم.

ص: 84

شب هفتم

صوت

سید عبد الحی: حضرت آقا، چند شب قبل جناب آقای حافظ سؤالی را مطرح کردند؛ ولی شما از جواب دادن به آن طفره رفتید.

واعظ: کدام سؤال؟

سید: دلیل شما بر اینکه علی کرم الله وجهه با رسول خدا صلی الله علیه و آله اتحاد نفسانی داشته است چیست؟

واعظ: دلیل ما آیه ی مباهله است.

حافظ: آیه ی مباهله چه ربطی به این موضوع دارد؟

واعظ: رابط آن لفظ «أنفسنا» است که در آیه شریفه آمده است. مفسرین مینویسند در جریان مباهلهی پیامبر با نصارای نجران، همراهیان پیامبر منحصرا امیر الومنین و فاطمه زهرا، امام حسن مجتبی و حضرت سید الشهدا بوده اند. حال اگر در آیه دقیق شوید، می یابید که مصداق «أبنائنا » امام حسن و امام حسین هستند؛ مصداق «نسائنا» حضرت فاطمه زهرا و مصداق «أنفسنا» حضرت امیر المؤمنین می باشد. پس امام علی علیه السلام نفس رسول خدا و در جمیع کمالات شریک و برابر با پیامبر می باشد.

علاوه بر این آیه، احادیث بسیاری نیز در تأیید گفته ی ما وجود دارد. رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «علی از من و من از علی هستم. هر که او را دوست بدارد مرا دوست داشته و هر که مرا دوست بدارد خدا را دوست داشته است». همین نکته دلیل افضلیت حضرت علی علیه السلام

ص: 85

بر جمیع انبیاء جز خاتم الانبیاء است. از رسول خدا منقول است که: «در علی نود خصلت از خصایل انبیاء وجود دارد که خداوند متعال آنها را فقط در او جمع کرده است».(1) حال، آیا این بی انصافی نیست که چنین شخصیت بزرگواری را در خانه بنشانند و فرد دیگری را بدون دلیل و برهان بر او مقدم شمارند؟!

حافظ: ما بی انصافیم یا جنابعالی که می گویید اصحاب پیامبر بدون دلیل و برهان کاری را انجام داده اند. آیا دلیلی بهتر از اجماع می خواهید؟ اجماع امتی که در آن همهی اصحاب حتی شخص علی بن ابیطالب کرم الله وجهه در آن شرکت داشته اند را دلیل نمیدانید؟ آیا این حدیث را قبول ندارید که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «امت من بر خطا اجماع نمی کنند» . پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله امت اسلام با وجود اینکه میدانستند علی کرم الله وجهه صاحب فضایل بی شماری است، ابوبکر و عمر را به خلافت برگزیدند. علت این انتخاب دو چیز بود: اولا، علی جوان بود و ابوبکر و عمر مسن بودند؛ ثانیا بنا به گفته ی عمر، نبوت و سلطنت در یک خانواده جمع نمی شود لذا چون علی جزء خانواده ی پیامبر صلی الله علیه و آله است، واجد مقام خلافت نبود!!

واعظ: و اما در پاسخ به دلایل شما عرض می کنم که ما نیز اجماع امت را به عنوان یک اصل قبول داریم؛ لیکن به شرط آنکه تمام امت اجماع کنند که مسلما در این صورت علی امیر المؤمنین هم جزء همین اجماع خواهد بود و هر جا که او باشد، حق هم همان جاست؛ ولی آیا مگر در سقیفه، تمام امت جمع شدند که ملاک شما اجماع امت میباشد؟!

ص: 86


1- موده القربی، میر سید علی همدانی شافعی، موده 8

حافظ: خیر! تنها چند نفری از بزرگان در سقیفه حاضر بودند؛ ولی در نهایت اجماع امت به تدریج تحقق پیدا کرد.

واعظ: شما به جمع شدن چند نفر در سقیفه، اجماع امت می گویید؟

حافظ: منظور از اجماع، اجماع عقلا و کبار صحابه می باشد.

واعظ: از متن حدیث پیامبر صلی الله علیه وآله چنین چیزی برداشت نمی شود. بر فرض که حق با شما باشد، آیا عقلای صحابه همان چند نفری بودند که در سقیفه حاضر شدند؟! آیا در سایر بلاد مسلمین هیچ عاقل لایقی وجود نداشت؟! آیا عباس و علی علیه السلام جزء عقلای اصحاب حساب نمیشدند؟!! آیا رأی ابوعبیده قبر کن برای انتخاب خلیفه صائب تر از رأی باب مدینهی علم نبوی، حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام است؟ ما لکم کیف تحکمون!!

حافظ: چرا به صحابی بزرگوار پیامبر، ابوعبیده جراح توهین می کنید؟

واعظ: من توهین نکردم؛ بلکه شغل او را گفتم، آیا شما منکر این هستید که او قبر کن بوده است؟

حافظ: چون اوضاع مملکت بحرانی بوده است و ممکن بود فتنه ای برپا گردد، ابوبکر و عمر چاره ای ندیدند جز اینکه کار را یکسره کنند؛ لذا عمر با ابوبکر بیعت کرد و غیر از عده ی معدودی از پیروان سعد بن عباده بقیه ی اهل مجلس نیز با رأی عمر موافقت کردند.

واعظ: پس خود شما هم قبول دارید که حتی در سقیفه هم اجماع کامل صورت نگرفته است.

حافظ: عرض کردم که اوضاع بسیار بحرانی بوده است و چاره ای جز عجله نبوده است.

ص: 87

واعظ: آیا این امکان هم وجود نداشت که علی علیه السلام و عباس و بزرگان بنی هاشم را خبر کنند؟

حافظ علی الظاهر، نه!!

واعظ: خیر قربان، فرصت داشتند؛ بلکه عمدا آنها را خبردار نکردند.

حافظ: دلیلی هم بر این گفته ی خود دارید؟

واعظ: چه دلیلی از این بهتر که عمر تا درب خانه ی پیامبر آمد؛ ولی برای اینکه مبادا علی و بنی هاشم از جریان اجتماع در سقیفه خبردار شوند وارد خانه نشد.

حافظ: استدعا می کنم این حرفهایی که ساختهی ذهن عوام شیعه است را در این مجلس مهم مطرح نکنید.

واعظ: الحمدلله در کتب معتبر شما، به اندازه کافی دلیل و برهان برای اثبات حرفهای ما موجود است و در نتیجه نیازی به جعل حدیث نداریم. در برخی کتابهای(1) معتبر اهل سنت آمده است که عمر درب خانه ی رسول خدا آمد و داخل نشد. او توسط شخص دیگری به ابوبکر که داخل خانه بود پیغام داد که زودتر بیرون بیاید تا با هم به سقیفه بروند. ابوبکر از ترک منزل خودداری کرد. عمر دوباره پیغام داد که امر مهمی پیش آمده و وجود ابوبکر لازم است. ابوبکر بیرون آمد و با هم به سقیفه رفتند. در بین راه ابوعبیده جراح را نیز با خود همراه کردند تا اجماع سه نفری تعیین خلیفه را به وجود آورند!!! از جمله بزرگانی که از بیعت با ابوبکر سرباز زدند، عباس بن عبدالمطلب بود. اگر میخواهید معنای حدیث اجماع را بیابید لازم است آن را در کنار حدیث ثقلین و حدیث سفینه

ص: 88


1- تاریخ محمد بن جریر طبری، ج 2، ص 456

قرار دهید تا درایت حدیث نصیبتان گردد. حدیث ثقلین که مورد اتفاق جهان اسلام می باشد این است که رسول خدا فرمود: «من دو چیز گرانمایه، قرآن و عترت، را در میان شما به امانت می گذارم. اگر به این دو متمسک شوید، گمراه نخواهید شد. این دو هرگز از هم جدا نمی شوند تا در حوض کوثر بر من وارد شوند».(1) و اما حدیث سفینه: «مثل اهل بیت من، مثل کشتی نوح است. هر که به آن متوسل شود نجات می یابد و هر که از آن سرپیچی کند هلاک می شود». اگر این دو حدیث را کنار حدیث اجماع بگذارید، معنای واقعی اجماع به دست می آید. آن اجماعی حجت است که عترت پیامبر صلی الله علیه و آله نیز داخل در آن باشند؛ چرا که آنها ملاک حق و حقیقتند. واما اینکه فرمودید سن ابوبکر ملاک برتری او بر علی علیه السلام بوده است، بسیار دلیل موهنی است. لازمه ی حرف شما این است که با وجود ابی قحافه که پدر ابوبکر بود و در آن زمان در قید حیات بود، ابوبکر نتواند خلیفه شود.

حافظ زیادی سن به تنهایی کافی نیست؛ لیاقت نیز ملاک است. خدا را خوش نمی آید که با وجود پیر مرد لایق و کاردانی مثل ابوبکر، زمام امور به دست جوان نورسی مثل علی بیفتد.

واعظ: اگر این گونه است؛ پس اولین کار غیر خداپسندانه را شخص نبی مکرم اسلام انجام داد. پیامبر صلی الله علیه و آله در غزوهی تبوک با وجود ابوبکر، امیر المؤمنین علی علیه السلام را خلیفه ی خود در مدینه قرار داد.

ص: 89


1- مسلم بن حجاج، صحیح، ج 7، ص 122

حافظ: رای اکثریت قاطع مردم بهترین دلیل بر مشروعیت خلافت ابوبکر

است.

واعظ: این حرف هم درست نیست؛ زیرا از رسول اکرم صلی الله علیه و آله منقول است که: «به زودی بعد از من فتنه ای برپا خواهد شد. پس در چنین زمانی شما با علی باشید؛ چون او اولین کسی است که در روز قیامت با من مصافحه می کند. او با من و در رتبه ی من است. او جداکننده ی حق از باطل است».(1) این حدیث، ملاک حق را رأی علی علیه السلام می داند نه رأی اکثریت. هر جا علی باشد، حق هم همان جاست ولو اکثریت در جای دیگر باشند.

حافظ: این حدیث که نقل کردید یک حدیث واحد است و ارزش ندارد.

واعظ: چه زود فراموش کردید که علمای اهل سنت خبر واحد را حجت می دانند. علاوه بر این، دلیل ما فقط متکی به این یک حدیث نیست؛ بلکه در کتابهای شما از این قبیل احادیث فراوان است. نبی اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «علی با حق است و حق با علی است و هیچ گاه این دو از هم جدا نمی شوند». (2)در حدیث دیگر آمده است: «ای جماعت انصار؛ آیا شما را به کسی که تمسک به او مانع از هر گونه گمراهی است، دلالت نکنم؟ عرض کردند: چرا ای رسول خدا! فرمود: همانا او علی است. پس به سبب دوستی من او را دوست بدارید و به سبب کرامت من او را اکرام کنید. همانا آنچه به شما گفتم طبق دستور خداوند و به توسط

ص: 90


1- ینابیع الموده، شیخ سلیمان بلخی حنفی، کتاب السبعین، باب 162- تفسیرکبیر، فخر رازی، ج 1، ص 111

جبرئیل بود».(1) خلاصه ی کلام اینکه اجماع بدون علی علیه السلام حجت نیست و اگر خلافت ابوبکر مشروع بود می بایست علی علیه السلام با او بیعت می کرد و حال آنکه ایشان بیعت نکرد و مخالفت نمود. اگر تاریخ سقیفه را با دقت مطالعه کنید به وضوح می یابید که دسیسه ای در کار بوده است؛ و عده ای می خواستند بدون اطلاع بنی هاشم کار را یکسره کنند تا به اغراض دنیوی خود برسند.

حافظ: آقای عزیز! چرا القای شبهه می کنید؟! هیچ دسیسه ای در کار نبوده است. اوضاع بحرانی بوده است و عجله در تعیین خلیفه از بابت مصالح اسلام و مسلمین بوده است.

واعظ: لازمه ی حرف شما این است که ابوعبیده ی جراح از امام علی علیه السلام نسبت به اسلام دلسوزتر بوده باشد؛ و او وجود خطر را درک کرده باشد اما خاندان پیامبر هیچ توجهی به اطراف نداشته باشند؟

نواب: چه دلیلی داشته است که آنها تا این حد عجله کنند که حتی فرصت خبر کردن اهل بیت را نیز نداشته باشند؟

واعظ: فرصت داشتند؛ اما صلاح نمیدیدند که اهل بیت خبردار شوند. علت عجله ی آنها این بود که اگر صبر می کردند و نظر بزرگان صحابه و بنی هاشم را نیز جویا می شدند، دیگر شانسی برای برنده شدن نداشتند. جالب این است که عمر سالها بعد گفت: «خلافت ابوبکر عجولانه بوده است. خداوند امر او را به خیر فرماید». و اما این قول عمر که سلطنت و نبوت با هم جمع نمی شود؛ مخالف صریح قرآن است. خداوند متعال می فرماید: «آیا برخی مردم به آنچه خداوند به آنها تفضلا عطا فرموده

ص: 91


1- حلیله الاولیاء، حافظ ابی نعیم احمد بن عبدالله اصفهانی، ج 1، ص 63

است، حسد می ورزند. همانا ما بر آل ابراهیم کتاب و حکمت فرستادیم و به آنها ملک و سلطنت بزرگ عطا کردیم».(1) آیا ممکن است پیامبر بر خلاف نص صریح قرآن سخن بگوید؟! بر طبق این آیه به همان وجهی که در آل ابراهیم بین سلطنت و نبوت جمع بود، در دیگران نیز این دو امر قابل جمع است. علاوه بر اینکه خلافت غیر از سلطنت است. اگر جمع بین خلافت و نبوت محال است، پس چرا عمر همین علی را در شورای انتخاب خلیفه وارد کرد؟! جالب این است که نبوت با خلافت بلافصل جمع نمی شود؛ ولی با خلافت در رتبه ی چهارم جمع می شود! آقایان محترم! تعصب را کنار بگذارید و حق را به صاحب آن بدهید. اگر از رموز سیاست خبر میداشتید، به راحتی می توانستید علت عجله ی عمر را درک کنید.

شیخ: اگر غفلتی بوده یا نبوده، ربطی به من و شما ندارد؛ چون ما در آن روز نبودیم لذا حق نداریم چنین قضاوت هایی را داشته باشیم. مسلما آنها دلیلی برای این کارشان داشته اند. آیا غیر از این است که در نهایت، اجماع صورت گرفت و همگی به خلافت ابوبکر رضایت دادند؟ پس نباید در برابر این اتحاد مخالفت نمود؛ بلکه همگی بایستی همان راهی که آنان رفتند را ادامه دهیم.

واعظ: آفرین به این استدلال !! آفرین به این عقیده! پس بنا به گفته ی شما هرگاه سه نفر در یک جایی جمع شدند و چیزی را تصویب کردند و به زور همگی را به اطاعت خود واداشتند، بر ما واجب می شود از آنها

ص: 92


1- سوره نساء، آیه 57

تبعیت کنیم ولی این را بدانید که فرد مسلمان واقعی به هیچ وجه پیروی کورکورانه و جاهلانه از احدی را نمی پذیرد.

شیخ: به چه دلیل آراء و اجماع عده ی کثیری از صحابه را فقط به این خاطر که علی به آن رأی نداده است، نادیده می گیرید؟

واعظ: از ابوایوب انصاری در هنگامی که به وی به خاطر پیروی از علی علیه السلام و بیعت نکردن با ابوبکر اعتراض کرده بودند؛ منقول است: «از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که به عمار فرمود: ای عمار! اگر تمام مردم به راهی می روند و علی به تنهایی به راه دیگر می رود تو به همان راهی برو که علی می رود و از بقیه ی مردم بی نیازی بجوی. ای عمار! علی تو را از هدایت بر نمی گرداند و تو را بر هلاکت دلالت نمی کند. ای عمار؟ اطاعت علی اطاعت من است و اطاعت من اطاعت خداست».(1)

در این هنگام صدای مؤذن بلند شد و آقایان برای ادای نماز عشاء برخاستند. پس از ادای نماز جناب آقای حافظ شروع به صحبت نمودند.

حافظ: شما ضمن صحبت هایتان سخن عجیبی گفتید. چرا ادعا می کنید که علی و بنی هاشم با ابوبکر بیعت نکردند؛ در حالی که تمامی علما نوشته اند که علی و بنی هاشم و اصحاب همگی با خلیفه بیعت کردند؟

واعظ: بلی! ما هم می دانیم که بنی هاشم بیعت کردند؛ اما چه زمانی و چگونه؟ بزرگان از مورخین نوشته اند که علی و بنی هاشم بعد از شش ماه و پس از تهدید به قتل و تحمل اهانتهای بسیار بیعت کردند.

ص: 93


1- موده القربی، میر سید علی همدانی، موده 5

حافظ: واقعا از شما بعید است که سخنان عوام شیعه را مورد استناد قرار می دهید. این را بدانید که قطعأ علی با کمال میل از همان روز اول با ابوبکر بیعت کرد.

واعظ: فرمایش شما صحیح نیست. واقعیت تاریخی مسلم آن است که بیعت علی امیر المؤمنین علیه السلام بعد از وفات حضرت فاطمه سلام الله علیها صورت گرفت. در منابع معتبر مضبوط است که علی علیه السلام بعد از شش ماه یعنی بعد از وفات فاطمه سلام الله علیها با ابوبکر بیعت کرد. به خدا قسم! علمای اهل سنت در پیشگاه حق و حقیقت مسئول هستند؛ زیرا آنان امر را بر مردم مشتبه می کنند و حقایق تاریخی را ساخته و پرداخته ی شیعیان معرفی می کنند، در حالی که در کتابهای خودشان عین این وقایع موجود است.

حافظ: در کدام یک از کتابهای ما چنین چیزهایی نوشته شده است؟ چه کسی گفته است که علی را جبرا به سوی مسجد بردند و درب خانه ی او را آتش زدند و فاطمه را آزرده و بچه اش را کشتند؟ این حرفها بخشی از تهمتهایی است که شیعیان به خلفا می زنند.

واعظ: یا واقعا مطالعات شما اندک است و یا عمدا نمی خواهید زیر بار حرف حق بروید. مشروح این مطالب در کتاب بلاذری، متوفی 279 هجری موجود است. طبری در تاریخ خود، ابن خزابه در غرر، ابن عبد ربه در عقد الفرید، ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه، ابن قتیبه در الأمامه والسیاسه، جوهری در سقیفه و ابن شحنه در حاشیه ی کامل ابن اثیر قسمتهایی از واقعه ی تأثر آور هجوم به خانه امیرالمؤمنین علی علیه السلام را آورده اند. خلاصه ی جریان این بوده است که ابوبکر، علی علیه السلام را برای اخذ بیعت احضار کرد اما امیر المؤمنین نیامد. ابوبکر

ص: 94

عمر را فرستاد. امام علی علیه السلام حاضر به بیعت نشد. عمر آتش فراهم آورد تا خانه را بسوزاند. در این هنگام حضرت فاطمه سلام الله علیها فرمود: ای پسر خطاب! آیا آمدهای خانهی مرا بسوزانی؟ گفت: آری، این کار برای آنچه پدرت آورده، قوی تر است. یکی دیگر می نویسد: وقتی ابوبکر مطلع شد که عده ای از بیعت او سرپیچی کرده اند و در خانه ی علی جمع شده اند؛ عمر را به سوی آنها فرستاد. عمر بر در خانه رفت و از آنها خواست تا بیعت کنند ولی آنها از خانه بیرون نیامدند. عمر هیزم طلبید و قسم یاد کرد که یا باید بیرون بیایید و یا خانه را با اهل آن آتش میزنم. مردم گفتند: ای اباحفص! در این خانه فاطمه است. گفت: ولو او هم باشد، می سوزانم! پس همگی بیرون آمدند و با ابوبکر بیعت کردند مگر علی علیه السلام که فرمود: من قسم خورده ام که تا قرآن را جمع آوری نکرده ام، از خانه بیرون نیایم. عمر قبول نکرد؛ ولی هنگامی که نالهی فاطمه را شنید بناچار سوی ابوبکر بازگشت و او را برای اخذ بیعت تحریک کرد. ابوبکر چندین بار قنفذ را به سوی علی علیه السلام فرستاد، اما کاری از پیش نبرد. عاقبت عمر با چند تن از اوباش مدینه به درب خانه ی فاطمه آمدند. وقتی فاطمه سلام الله علیها صدای آنها را شنید. صدا به ناله بلند کرد که: بابا ای رسول خدا! بعد از تو چه ظلمهایی که از عمر و ابوبکر به ما می رسد. مردم با شنیدن صدای آن حضرت، با چشمان اشکبار برگشتند؛ ولی عمر با عده ای همانجا ماندند تا نهایتأ علی را به اجبار از خانه بیرون آوردند و نزد ابوبکر بردند و آن حضرت را امر به بیعت کردند. حضرت فرمود: اگر بیعت نکنم، چه می کنید؟ گفتند: به خدا سوگند، گردنت را می زنیم. علی علیه السلام فرمود: در این صورت بندهی خدا و برادر رسول او را کشته اید. عمر گفت: تو برادر رسول خدا نیستی.

ص: 95

سپس رو به ابوبکر کرده و گفت: آیا جز این است که ما به امر تو این کارها را می کنیم؟ ابوبکر گفت: تا هنگامی که فاطمه زنده است! او را به بیعت وادار نمی کنم.

علی علیه السلام خود را به قبر رسول خدا رساند و با گریه و ناله همان کلماتی را که هارون به برادرش موسی گفت، به آن حضرت عرض نمود. ابوبکر و عمر چند روز بعد و پس از اینکه هر چه خواستند انجام دادند، برای جلب رضایت فاطمه سلام الله علیها به خانه ی او رفتند. فاطمه فرمود: خدا را شاهد می گیرم که شما دو نفر مرا اذیت کردید. من در هر نماز شما را نفرین می کنم تا پدرم را ملاقات کنم و از شما نزد او شکایت کنم. حتی بخاری و مسلم نیز صریحا نوشته اند: «فاطمه در حال غضب، ابوبکر را ترک کرد و بر همان حال باقی ماند و با وی حرف نزد تا از دنیا رحلت فرمود». به دلیل اهمیت این وقایع که موجب شیوع آن در مستندات تاریخی شده است، راه برای هر گونه انکاری مسدود است.

حافظ: این اخبار نشان میدهد که فرستادگان خلیفه به منظور ایجاد وحشت و پراکنده نمودن مخالفان، آتش به درب خانه آوردند. در صورتی که شیعیان تاریخ را تحریف کرده اند و می گویند: عمر درب خانه را آتش زد و فاطمه را بین درب و دیوار فشرد و محسن او را به قتل رساند.

واعظ: شیعیان احتیاجی به جعل و تحریف تاریخ ندارند. در کتابهای خودتان به اندازه ی کافی دلایل موجود است، لذا نیازی به تحریف اخبار نداریم. مسعودی می نویسد: «بر خانه ی علی هجوم آوردند و درب خانه اش را سوزاندند و او را با اکراه و اجبار از خانه بیرون کشانده و سیدهی زنان

ص: 96

عالمیان را میان درب و دیوار فشار دادند به گونه ای که محسن را سقط نمود». (1)

ابن ابی الحدید می نویسد: «من برای استادم ابوجعفر نقیب نقل کردم که وقتی به رسول خدا خبر دادند که هبار بن اسود با نیزه به هودج زینب دختر پیامبر حمله برده است، و به همین سبب زینب بچه اش را سقط نموده است؛ حضرت خون هبار را مباح فرمود. ابوجعفر گفت: اگر رسول خدا صلی الله علیه و آله زنده بود، خون آن کسی که باعث سقط جنین فاطمه اش شد را نیز مباح می کرد».(2) و اما نظام معتزلی، عالم اهل سنت نقل کرده است که: « عمر در روز بیعت ضربتی به پهلوی فاطمه زد که منجر به سقط جنین او شد». با این همه شرح و تفصیل، خواهش می کنم بدون دلیل به شیعیان تهمت نزنید. ما نیازی به جعل نداریم. ما به غیر از عقاید صحیح که مبتنی بر کتاب و سنت و عقل و اجماع است، چیز دیگری نداریم.

حافظ: این حرف شما خیلی تعجب آور است؛ زیرا در کتاب های مهم شما اخباری یافت می شود که مخالف کتاب و سنت است و باعث لاابالی شدن شیعیان می شود.

واعظ: حرف من عجیب نیست؛ بلکه کار شما عجیب است که مطالبی را بیان می کنید که هیچ ربطی به موضوع بحث ندارد. خوب است تعدادی از این اخباری که باعث لاابالی شدن ما شده است را بفرمایید تا ما هم بدانیم؟

ص: 97


1- کتاب اثبات الوصیه، علی بن الحسین مسعودی2- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 3، ص 351 چاپ مصر

حافظ: آخوند ملا محمد باقر مجلسی در کتاب بحارالانوار از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل کرده است که: «دوستی علی بن ابیطالب علیه السلام حسنه ای است که هیچ گناهی به او ضرر نمی زند». و نیز نقل می کند که: اگر کسی بر حسین علیه السلام گریه کند، بهشت بر او واجب می شود». از این قبیل اخبار که باعث فساد و موجب جسارت شیعیان می شود، بسیار است. متأسفانه گروه شیعه با اتکای به این قبیل احادیث جعلی، هر کاری که دلشان می خواهد انجام می دهند؛ به این امید که محبت علی علیه السلام و گریهی بر حسین علیه السلام تمام کارهایشان را درست می کند و بهشت را مختص آنان می نماید.

واعظ: فساد اخلاق و لاابالی گری برخی از عوام شیعه هیچ ربطی به این احادیث ندارد. غالب افرادی که مرتکب معاصی و فواحش می شوند، سرو کاری با حدیث و روایت و قرآن ندارند؛ مثل بسیاری از سنیها که غرق در شهواتند و به این احادیث هم اعتقاد ندارند. آیا جز این است که در قهوه خانه های عمومی شما اقسام منکرات علنی؛ بسیار بیشتر از آن چیزی که در میان ما موجود است وجود دارد؟ اگر ما هم بخواهیم چنین بهانه هایی را ایراد کنیم، می توانیم بگوییم که علت شیوع منکرات در میان

شما، فتاوای بیجای فقها و امامان شماست.

حافظ: کدامیک از فتاوای امامان ما باعث فساد است؟

واعظ: فتاوایی مثل حلیت لواط در بعضی حالات، حلال بودن گوشت سگ و بعضی از فتاوایی که خجالت می کشم آنها را مطرح کنم. زمخشری می گوید: «من شرم می کنم خود را از مذاهب اربعه معرفی کنم با توجه به

ص: 98

فتاوای فاسدی که در این مذاهب موجود است».(1) و اما در خصوص حدیثی که مورد اشکال شما واقع شد جالب است بدانید که این حدیث عینأ در منابع خودتان نیز موجود است. در مسند احمد مروی است که پیامبر اکرم فرمود: «دوستی علی حسنه ای است که هیچ سیئه ای به او ضرر نمی زند، و دشمنی علی گناهی است که با وجود آن هیچ عمل خیری نافع نیست». همچنین از ابن عباس نقل شده است که رسول اکرم فرمود: «دوستی علی علیه السلام گناهان را می بلعد همچنان که آتش هیزم را می بلعد».(2)

نواب: لطفأ معنای این حدیث را برای ما شرح دهید.

واعظ: معنای حدیث بسیار ساده است. بر طبق آیات قرآن، گناهان بر دو قسم کبیره و صغیره تقسیم می شود. در منابع دینی از گناه صغیره به عنوان سیئه تعبیر می شود. در آیه 31 سوره نساء می فرماید: «اگر از گناهان بزرگی که از آنها نهی شده اید، دوری گزینید سیئات شما را می زدائیم و شما را در جایگاهی ارجمند در می آوریم». به حکم این آیه، اجتناب از کبائر باعث آمرزش سیئات می گردد. در این حدیث دوستی علی از بزرگترین حسنات معرفی شده است به گونه ای که هیچ گناه صغیرهای نمی تواند به او ضرر بزند.

حافظ: فکر نمی کنم تفاوتی بین گناه صغیرہ و کبیره باشد، زیرا اگر فرد گنهکار توبه کند، خدای متعال از تمامی گناهانش اعم از کبیره و صغیره می گذرد.

ص: 99


1- تفسیر کشاف، زمخشری، ج 3، ص 3012- ینابیع الموده، سلیمان بلخی حنفی، باب 56 ح 33، ص 246

واعظ: بلی، اگر شخص گنهکار توبه کند، خداوند او را می آمرزد؛ اما اگر بنده ای که مرتکب گناهان صغیره شده است بدون توبه از دنیا برود؛ چنانچه محب امیرالمؤمنین علی علیه السلام باشد، وارد بهشت می گردد ولی اگر محبت علی در دلش نباشد جهنمی خواهد بود. این معنای حدیث است. پس نه تنها این احادیث باعث جری شدن افراد در ارتکاب گناه نمی شود؛ بلکه برای افرادی که فریب هوای نفس را خورده و مرتکب صغایر شده اند، موجبات امیدواری را فراهم می آورد. اگر کسی از رحمت خدا نا امید شود و با این بهانه که «آب که از سر گذشت چه یک نی چه صد نی» خود را در معاصی غرق کند، در این صورت به هلاکت ابدی دچار می شود. و اما حدیثی که در مورد فضیلت گریه بر اباعبدالله الحسین علیه السلام بیان فرمودید، صحیح است لیکن نه در مورد همه افراد؛ بلکه فقط در مورد کسانی که دارای اعتقادات صحیح بوده و عامل به دستورات الهی باشند.

حافظ: واضح است که اگر کسی دارای اعتقادات صحیح باشد و به دستورات الهی عمل کند اهل نجات است؛ پس دیگر چه نیازی است به گریه و به این مجالس پرهزینه؟!

واعظ: حرف شما کاملا درست است؛ اما به این نکته عنایت داشته باشید که مسلمان ولو اینکه در اعمالش دقیق باشد؛ ولی چون معصوم نیست، مرتکب خطا می شود. خداوند متعال اسباب و زمینه هایی را برای غفران فراهم نموده است تا انسان مؤمن با اتکای به این اسباب و وسایل خود را در معرض عفو خداوند قرار دهد. گریه بر مظلومیت حضرت سیدالشهدا علیه السلام از جمله ی این اسباب و وسایل است. شاید باور نکنید؛ اما من خود دیده ام که بسیاری از افراد لاابالی و گنهکار در پرتوی مجالس

ص: 100

عزاداری سیدالشهدا پشیمان شده و موفق به توبه گردیده اند. از عایشه نقل شده است که رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «هر که بر حسین علیه السلام گریه کند در حالی که عارف به حق آن بزرگوار بوده باشد، بهشت بر او واجب می گردد».

نواب: حضرت آقا! عده ای می گویند: حسین برای حب ریاست خروج کرد و جنگ او برای رسیدن به مطامع دنیوی بوده است.

واعظ: اولا از بدیهیات در دین مبین اسلام این است که خروج و جنگی که به انگیزهی ریاست و مقاصد دنیایی باشد، گناهی بس بزرگ است؛ در صورتی که از نظر ما و شما حضرت امام حسین علیه السلام از هر گناهی حتی گناه صغیره منزه و مبرا بوده است. ثانیا اگر کسی به خاطر نیل به ریاست و قدرت قیام کند، زن و بچه ی خود را همراه خود نمی برد و تا حدی که برایش مقدور است خود را به اسباب و ادوات جنگی مجهز می کند. اگر کسی تاریخچه ی نبرد کربلا را مطالعه کند، با اندک دقت و تیزهوشی به هدف متعالی آن حضرت پی می برد. این حرفهایی که برخی معاندان بیان می کنند مبتنی بر دلیل و مدرک نیست و فقط از روی دشمنی با اهل بیت رسول خداست؛ چرا که حقانیت حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام از آفتاب روشن تر است.

نواب: واقعا جا دارد که خودم را لعنت کنم که چرا کورکورانه و بدون دلیل و تحقیق، سخن هر کس و ناکسی را قبول می کنم. عده ای که مثلا هدایتگر ما هستند، زیارت شیخ عبدالقادر و امام اعظم ابوحنیفه را جائز میدانند در حالی که هیچ حدیثی از رسول خدا دربارهی زیارت آنها نیامده است؛ اما زیارت ریحانه ی رسول خدا را با وجود این همه حدیث و روایت، بدعت می خوانند. الان تصمیم گرفتم که امسال به زیارت حسین

ص: 101

علیه السلام بروم و از خدا طلب عفو و بخشش نمایم. امشب را با تأثر خاطر از خدمت تان مرخص می شویم و برای کسب فیض فردا شب مزاحمتان خواهیم شد.

ص: 102

ص: 103

شب هشتم

صوت

واعظ: می خواهم به عنوان اولین مطلب سؤالی را از شما آقایان بپرسم. همه می دانیم که عقیده ی اهل سنت این است که گوینده ی لااله الاالله و محمد رسول الله مسلمان و مؤمن است. سؤال این است که با وجود این که ما شیعیان قائل به شهادتین هستیم، چرا شما سنیها ما را کافر و مشرک و رافضی می خوانید؟ آیا شما نمی گویید که پیامبر فرموده است: (اگر به هر یک از صحابهی من اقتدا کنید هدایت میشوید)؛ آیا علی را جزء صحابه نمیدانید یا ادعا می کنید که پیامبر در بیان این حدیث، علی علیه السلام را استثنا کرده است؟ ما برای تبعیت از اهل بیت دلایل بسیاری داریم؛ اما آیا شما برای تبعیت از ائمه اربعه تان هیچ دلیلی دارید؟ از ابن عباس منقول است که رسول خدا فرمود: «یا علی، مثل تو و فرزندانت مثل کشتی نوح است؛ هر که به آن متمسک گردد نجات یابد و هر که از آن تخلف نماید هلاک می شود. مثل شما مثل ستارگان است که تا روز قیامت هرگاه ستارهای پنهان شود، ستاره ای دیگر طالع می گردد».(1) همچنین از رسول خدا صلی الله علیه و آله منقول است که: «هیچ گاه به عترت من چیزی نیاموزید چون آنها از شما عالم ترند».(2) عجیب و جالب این است که ابن حجر مکی متعصب می گوید: «افراد عالم و عامل اگر از اهل بیت باشند بر علمایی که از اهل بیت نباشند مقدم اند». با این حال خودش دیگران را مقدم بر سرور اهل بیت یعنی علی علیه السلام دانسته است.

ص: 104


1- ینابیع الموده، شیخ سلیمان بلخی حنفی، باب 42- صواعق، ابن حجر مکی، باب 11، فصل 1، ص 92

حال بفرمایید آیا به ما این اجازه داده شده است که بنا به صلاحدید یکدیگر بجای قرآن کریم، کتاب دیگری را برگزینیم؟

سید: هرگز

واعظ: احسنت. به همان دلیل که برای قرآن نمی توان بدل آورد برای عدیل قرآن نیز نمی توان بدل انتخاب کرد. چه معنی دارد که ما جای علی را به ابوبکر بدهیم. آیا غیر از این است که هیچ دستوری از جانب خدای بزرگ و رسول گرامی او در زمینه تبعیت از ائمه اربعهی شما صادر نشده است. آیا کتابهای شما مملو از دلایل روایی بر خلافت علی بن ابیطالب علیه السلام نیست؟ آیا دلیلی هرچند ضعیف از قرآن و یا از روایات رسول خدا صلی الله علیه و آله برای لزوم تبعیت از ابوحنیفه و آن سه امام دیگرتان دارید؟!

سید: خوب، ایشان در زمان رسول خدا نبوده اند و پس از حدود سه قرن به دنیا آمده اند لذا از رسول خدا در این زمینه مطلبی صادر نشده است.

واعظ: پس خود حضرتعالی قضاوت کنید؛ چرا و به چه دلیل، ما امامان باعظمت خودمان را کنار بگذاریم و از امامان بی نام و نشان شما تبعیت کنیم؟! بر اساس چه ملاک عقلی، با وجود این همه مستندات مسلم روایی و عقلی، پیروی از علی علیه السلام را کنار بگذاریم و پیرو معاویه و ابوحنیفه شویم؟ مگر ملاک شما برای انحصار امامت و مقام افتاء در ائمه اربعه تان چیست؟

سید: ملاک ما مانند ملاک شما برای انحصار امامت در دوازده امام است.

واعظ: پس در ابتدا من ملاکات انحصار عدهی ائمه را به دوازده نفر می گویم و سپس منتظر شنیدن دلایل شما خواهم ماند. یحیی بن حسن،

ص: 105

عالم سنی از بیست طریق نقل روایت می کند که خلفای بعد از رسول خدا دوازده نفرند و تمامی ایشان از قریشند.

در صحیح بخاری از سه طریق، در صحیح مسلم از نه طریق، در سنن ابی داوود از سه طریق، در سنن ترمذی از یک طریق و در جمع بین الصحیحین از سه طریق به این مطلب اشاره شده است. حالا استدعا می کنم یک دلیل ولو ضعیف برای انحصار امامان به چهار نفر را اقامه کنید. علاوه بر این دلایل روایی، هیچ یک از ائمه شما از جهت توان علمی و فقهی در حد و اندازه ی امامان ما نبودند و حتی بزرگترین آنها شاگرد یکی از امامان ما بوده است. شما پیروی از شاگرد غیرمنصوص را واجب و پیروی از استاد منصوص را حرام می دانید. ما لکم کیف تحکمون؟!

سید: چه کسی گفته است که ائمه ما جزء شاگردان امامان شما بوده اند؟

واعظ: تاریخ گفته است. نور الدین صباغ مالکی در کتاب خودش ثبت کرده است که جماعت بسیاری از اعیان امت مثل یحیی بن سعید، ابن جریح، مالک بن انس، سفیان ثوری و ابو حنیفه از امام مطلق و پیشوای کل فی الکل حضرت جعفر بن محمد الصادق علیه السلام نقل روایت نموده اند.

حافظ: من شخصا قبول دارم که از جانب ما اشتباهاتی صورت گرفته است اما اگر اجازه دهید در این فرصت گلایه ای هم از شیعیان داشته باشم. گلایه ای که من و تمام اهل سنت از شما شیعیان داریم این است که چرا شما شیعیان بعضی از صحابهی خاص رسول خدا و برخی از همسران پیامبر را لعنت نموده و نفرین می کنید؟ آیا لعن افراد بزرگی که سالها در کنار رسول خدا بوده اند و با کفار جهاد کرده و باعث پیشرفت اسلام شدند، کفر و ناسپاسی نیست؟ آیا جز این است که منکر کمال

ص: 106

ابوبکر و عمر و دیگر صحابه، منکر پیامبر و قرآن می باشد، و آیا جز این است که چنین شخصی منکر ضروری دین و کافر است؟

واعظ: میل نداشتم که جنابعالی این قبیل مسائل را در جلسه علنی مطرح فرمایید. اگر اجازه بفرمایید یک روز صبح شخصا خدمتتان برسم و مسئله را با یکدیگر حل کنیم. این شیوه، مناسب تر خواهد بود.

حافظ: من بی تقصیرم. مدتی است که آقایان اهل تسنن مرا تحت فشار قرار داده اند که این مطلب را مطرح نموده و مورد بحث قرار دهیم.

واعظ: چون امر می فرمایید، مسئله ای نیست. اولا اینکه فرمودید طعن و لعن صحابه و بعضی از همسران رسول خدا موجب کفر است، حرفی بی پایه و بی اساس است. و هیچ دلیلی جز توهم و تعصب جاهلانه نمی توان برای آن بنا کرد؟ ابن حزم اندلسی می گوید: «کسی که به اصحاب رسول خدا از روی جهل و نادانی دشنام دهد معذور است و اگر عمدأ مرتکب این عمل گردد فاسق خواهد بود؛ و تنها در صورتی کافر خواهد بود که به قصد آنکه چون منتسب به رسول خدا می باشد، آنها را دشنام دهد».(1) اگر اندکی دقت کنید خواهید یافت که اعتقاد به کفر کسی که صحابه را دشنام میدهد مستلزم کافر دانستن بسیاری از صحابه مثل خلیفه دوم و عایشه و معاویه و بسیاری از صحابه خواهد بود که مسلمأ چنین چیزی مورد قبول شما نیست.

حافظ: به چه دلیل این حرف را میزنید؟

واعظ: خلیفه دوم عمر بن الخطاب به پیامبر عرض کرد: «اجازه دهید گردن حاطب منافق را بزنم»، در صورتی که حاطب یکی از صحابه بزرگ

ص: 107


1- الفصل فی الملل و النحل، ابن حزم ظاهری اندلسی، جزء 3، ص 227

و از یاران بدر بوده است. تمام علما و مورخین خودتان نوشته اند که عایشه همواره به خلیفه عثمان دشنام میداد و می گفت: «این پیر خرفت را بکشید چرا که او کافر شده است». و نیز در تاریخ ضبط است که معاویه، حضرت امیرمؤمنان علی علیه السلام را علنا سب و لعن مینمود. حال بفرمایید: آیا کتاب شرح عقاید نسفی ملا عمر تفتازانی را قبول دارید یا خیر؟

حافظ: کتاب تفتازانی کتاب مقبولی است.

واعظ: او در کتابش نوشته است: «بعضی از دانشمندان بیش از اندازه به اصحاب پیامبر خوش گمان بوده اند بطوری که اعمال بد ایشان را نادیده گرفته اند و حتی قائل به مصونیت صحابه رسول خدا از گمراهی و فسق شده اند در صورتی که این چنین نبوده است. بهترین دلیل بر این مدعا، جنگهایی است که بین ایشان رخ داده است. تاریخ گواه خوبی بر حسادتها، جاه طلبیها و اعمال زشت و ناپسند بعضی از اصحاب است».

سؤال این است: آیا گفته های تفتازانی باعث کفر اوست یا خیر؟ بهترین دلیل بر اینکه سب و دشنام به صحابه باعث کفر نمی شود این است که در زمان حیات صحابه، بعضی از آنها به برخی دیگر دشنام می داده اند و با این حال کافر به شمار نمی آمدند. اگر دشنام دادن به صحابه باعث کفر است پس چرا به خلیفه ابوبکر که در بالای منبر و در حضور امت، به امیر المؤمنین علی علیه السلام دشنام داده است، اعتراض نمی کنید؟

حافظ: چرا تهمت می زنید؟ کجا خلیفه ابوبکر به امیرالمؤمنین علی علیه السلام دشنام داده است؟

واعظ: ما اهل تهمت زدن نیستیم و تا وقتی به چیزی یقین نکرده ایم آن را مطرح نمی کنیم زیرا موجب بی ارزش شدن بقیه حرف هایمان می گردد.

ص: 108

ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه مینویسد: «ابوبکر در مسجد در مقام انتقاد از علی علیه السلام گفت: جز این نیست که علی مانند روباهی است که شاهدش دم اوست! ماجراجو و فتنه گر است!! مردم را به فساد می کشاند!! و از افراد ضعیف کمک می گیرد!!».(1) آیا حرفی برای گفتن دارید؟

حافظ: یعنی میفرمایید دشنام دادن به صحابه هیچ اشکالی ندارد؟

واعظ: هرگز من چنین چیزی را نگفتم. بدون دلیل و بی جهت به کسی دشنام دادن امری مذموم و ناپسند است؛ ولی باعث کفر نمی شود. شما در صحیح بخاری و صحیح مسلم نگاهی بیفکنید؛ میبینید که در بسیاری از موارد، اصحاب در حضور رسول خدا به یکدیگر دشنام می دادند و با این حال رسول خدا ایشان را تکفیر نکرد. لازمه ی این عقیده آن است که بسیاری از مورخین و علمای شما که در کتابهایشان اشتباه کاری و افعال زشت صحابه را نقل نموده اند نیز کافر باشند.

حافظ: آقا! به چه دلیل به صحابه ی بزرگوار توهین می کنید؟ چرا می گویید اصحاب مرتکب افعال زشت می شده اند، در حالی که رسول خدا فرمود: بدرستی که اصحاب من مانند ستارگانند. به هریک از آنها اقتدا کنید هدایت می شوید.

واعظ: بر اساس این حدیث، اگر دو دسته از صحابه با یکدیگر جنگ و ستیز نمایند، کدام یک از آنها ستاره ی هدایت خواهند بود؟! سر تا پای این حدیث نشان میدهد که این حدیث جعلی است. آیا عقل سلیم این

ص: 109


1- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 4، ص 80

مطلب را می پذیرد که اقتدا به بعضی از صحابه که مرتکب معاصی و گناه می شده اند موجب هدایت و باعث جلب رضایت خداوند متعال باشد؟

حافظ: صحابه عادل بوده اند و گناه نمی کرده اند.

واعظ: یک جریان تاریخی را برایتان نقل می کنم تا خودتان قضاوت کنید. در سال هشتم هجری عده ای از کبار صحابه مجلس انسی داشتند که در آن مجلس همگی شراب نوشیدند.

حافظ: این خبر از مجعولات است. نمونه ی دیگری بیاورید.

واعظ: اگر مجعول هم باشد، جعل آن بر عهده ی علمای خودتان است.

نواب: آیا نام صاحبخانه و مهمانان هم در کتاب آمده است؟

واعظ: بلی؛ ابن حجر در فتح الباری نوشته است: «ابوطلحه انصاری مجلس شرابی تشکیل داد و عده ای را به آن مجلس دعوت نمود که همگی شراب نوشیدند و ابوبکر اشعاری را در مرثیه کفار و کشتگان بدر سرود. نامهای مهمانان عبارتند از: ابوبکر، عمر، ابوعبیده جراح، ابی بن کعب، سهل بن بیضاء، ابو ایوب انصاری، ابو طلحه، ابو دجانه، ابوبکر بن شغوب و انس بن مالک که در آن مجلس هجده ساله و ساقی مجلس بوده است».(1)

پس از ذکر نام مهمانهای مجلس، همهمه ی شدیدی در مجلس ایجاد شد شیخ: قسم به ذات پروردگار! این خبر از ساخته های شیعیان است.

واعظ: باید کفاره قسم بدهید. این خبر را بخاری و مسلم و احمد بن حنبل نقل کرده اند. بگذریم، یکی دیگر از اعمال زشت اصحاب نقض عهد بوده است. نقض عهد یکی از گناهان بزرگ است و خدای متعال افراد ناقض پیمان را لعن فرموده است.

ص: 110


1- فتح الباری، ابن حجر، ج 10، ص 30

حافظ: اصحاب، کدام عهد را نقض کرده اند؟

واعظ: همان عهدی که رسول خدا به امر پروردگار در روز غدیر از آنها گرفت. تمام شیعه و اکثر سنیها معترفند که پیامبر بزرگ اسلام در حجه الوداع در روز هجدهم ذی حجه سال دهم هجرت در محلی بنام غدیر خم قریب هفتاد هزار مسلمان را جمع نمود و خطبه ای بسیار طولانی برای آنها قرائت فرمود. در این خطبه آیاتی که در مورد علی علیه السلام نازل شده است را قرائت فرمود و همگان را به مقام قدس ولایت الهی امیرمؤمنان علیه السلام متوجه ساخته و فرمود: ای مردم، آیا من اولی به تصرف از شما در جانهای شما نیستم؟ عرض کردند: چرا؟ فرمود: پس هر که من مولای اویم این علی مولای اوست سپس دستها را به دعا برداشت و دوستان علی را دعا نموده و دشمنان او را نفرین فرمود. سپس بر طبق فرمان پیامبر اکرم، خیمهای برپا شد و امیر المؤمنین علیه السلام در خیمه جلوس فرمود و تمامی مسلمانان یک به یک با آن حضرت بیعت نمودند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: با علی بیعت کنید چرا که من از جانب پروردگارم ماموریت دارم از شما برای علی علیه السلام بیعت بگیرم. جالب اینجاست که ابوبکر و عمر و عثمان و طلحه و زبیر جزء اولین افرادی بوده اند که در این روز با خلیفه بلافصل رسول خدا، امیرمؤمنان علی علیه السلام بیعت نمودند.

حافظ: چگونه می توان باور نمود که چنین امر مهمی اتفاق افتاده باشد و هیچ یک از علمای بزرگ آن را نقل نکرده باشند؟

واعظ: چه کسی گفته است که این واقعه را هیچ یک از علما نقل نکرده است؟ برای عالمی مثل شما که اهل کتاب و مطالعه هستید، چنین حرفی خیلی زشت است. بیش از سیصد نفر از بزرگان علمای خودتان این

ص: 111

حدیث را در کتابهایشان آورده اند و حدود صد نفر از صحابه این حدیث را روایت کرده اند؛ حتی بعضی از اکابر علمای شما یک کتاب مستقل در این باب نوشته اند. بسیار عجیب تر آنکه این حدیث را خلیفهی دوم عمر نیز نقل کرده است.

نواب: اگر ممکن است، روایت خلیفه را بیان کنید.

ص: 112

واعظ: او روایت کرده است: «رسول خدا علی را به عنوان بزرگ و پیشوای قوم نصب نمود و او را مولای همگان معرفی نمود؛ سپس برای دوستان او دعا و برای دشمنانش نفرین نمود. سپس عرض کرد: خدایا تو شاهد و گواه منی؛ در این هنگام جوان زیبارویی در کنار من بود. رو به من کرد و گفت: پیامبر عهد محکمی را منعقد کرد. این عهد را جز فرد منافق، هیچ کس نمی شکند. ای عمر! مواظب باش تو جزء افرادی که این عهد را نقض می کنند نباشی، پس من به رسول خدا عرض کردم: وقتی شما درباره ی علی سخن می گفتید، جوانی نزد من بود که چنین و چنان گفت . رسول خدا فرمود: او از اولاد آدم نبود؛ بلکه جبرئیل بود که به این صورت جلوه گر شده بود تا آنچه را در مورد علی گفتم بر شما تاکید کند».(1) آیا سزاوار بود که چنین عهد و پیمان محکمی بعد از دو ماه زیر پا گذارده شود و به خاطر هوا و هوس، حق امام علی علیه السلام پایمال گردد و آتش به درب خانه اش برده شود و با شمشیر تهدید شود و با اکراه به بیعت با ابوبکر مجبور گردد.

حافظ: چرا به اصحاب رسول خدا توهین می کنید؟

واعظ: ابو حامد غزالی در کتاب سر العالمین می نویسد: «قول حق آن است که علی جانشین و خلیفه بلافصل رسول خدا صلی الله علیه و آله است زیرا صحت قضیه غدیر خم واضح است و هر اعتراضی لغو و بیهوده است. چه دلیلی بهتر از این است که عمر پس از تمام شدن سخنان پیامبر صلی الله علیه وآله، به علی کرم الله وجهه تبریک گفت. این نحوه تبریک گفتن نشانه ی تسلیم او در برابر خلافت علی کرم الله وجهه بوده است؛ اما

ص: 113


1- موده القربی، میر سید علی همدانی، موده 5

نفس اماره بر آنان غالب شد و حب ریاست و جاه طلبی موجب گردید به قهقرا برگردند و احکام قرآن و فرامین رسول خدا صلی الله علیه و آله را به بازی بگیرند و دین را به دنیا بفروشند. اگر جز این بوده است؛ پس چرا در هنگام بیماری و وفات پیامبر، مانع نوشتن وصیت آن حضرت گردیدند؟ » آقایان محترم! اگر با دقت به بیانات این عالم بزرگ سنی گوش دهید حساب کار خود را خواهید کرد.

حافظ: شکی در اصل حدیث غدیر نیست اما نه به این اهمیت و آب و تابی که شما می فرمایید. کلمه ی مولا در این حدیث به آن معنایی که می فرمایید، نیست؛ بلکه به معنای ناصر و دوست است. پیامبر می خواست توصیه علی را به مردم کرده باشد که بعد از وی کسی او را اذیت نکند.

واعظ: این ادعای شما با مفهوم آیهی 67 سوره مائده که در روز غدیر خم نازل شده است مطابقت نمی کند. در این آیه خداوند متعال می فرماید: (یا أیها الرسول بلغ ما أنزل إلیک من ربک وإن لم تفعل فما بلغت رسالته والله یعصمک من الناس ).(1)

حافظ: چه کسی گفته است که این آیه مربوط به روز غدیر و برای این امر نازل شده است؟

واعظ: حدود سی نفر از بزرگان شما از جمله جلال الدین سیوطی نزول این آیه را در شأن امیر المومنین علیه السلام و در روز غدیر خم دانسته اند. حتی قاضی روزبهان با وجود عناد و تعصبی که دارد، نوشته است: «وقتی این آیه نازل شد رسول خدا صلی الله علیه و آله دست علی را گرفت و فرمود:

ص: 114


1- ای پیامبر آنچه از خدا بر تو نازل شد را به خلق برسان و الا ادای وظیفه نکرده ای و خدا تو را از شر مردم محفوظ خواهد داشت .

من کنت مولاه فهذا علی مولاه» نکته ی عجیب آن که وی از رزین بن عبدالله نقل می کند که گفت: «ما در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله این آیه را این چنین قرائت می کردیم: یا أیها الرسول بلغ ما انزل إلیک من ربک، ان علیا مولی المومنین فان لم تفعل فما بلغت رسالته » مفهوم این آیه می فهماند که امر مهمی در جریان بوده است که این همه تأکید و تهدید در کلام پروردگار بیان شده است. علاوه بر این، توجه به آیه 3 سوره ی مائده که می فرماید: (الیوم أکملت لکم دینکم وأتممت علیکم نعمتی ورضیت لکم الإسلام دینا )(1) روشن می کند که جریان مهمی در روز غدیر رخ داده است و طوری که شما میفرمایید نبوده است.

حافظ: آیه 3 سوره مائده در روز عرفه نازل شده است نه در روز غدیر .

واعظ: بله! بعضی از دانشمندان شما نزول این آیه را مختص روز عرفه دانسته اند؛ اما عده ی بسیاری از معاریف شما همچون امام احمد بن حنبل و امام اسکافی آنرا مختص روز غدیر می دانند. سبط بن جوزی گفته است که ممکن است این آیه دو بار نازل شده باشد، یک بار در روز غدیر و یک بار در روز عرفه. پس از نزول این آیه، پیامبر صلی الله علیه و آله بسیار مسرور شد و خطاب به مردم فرمود: «خداوند بزرگ دین را کامل و نعمت را تمام نمود و به رسالت من و ولایت علی راضی شد». هیچ معنا ندارد که رسول خدا صلی الله علیه و آله آن جمعیت عظیم را در آن هوای گرم و داغ عربستان در محلی بی آب و علف سه روز معطل کند و تمامی افرادی که جلوتر رفته اند را برگرداند و خطبهای بلند و بالا انشاء فرماید فقط به .

ص: 115


1- امروز برای شما دین تان را کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام کردم و برای شما به دین اسلام راضی شدم.

خاطر اینکه بگوید: علی را دوست داشته باشید و او را اذیت نکنید و بعد از آن خداوند متعال آیه اکمال دین و اتمام نعمت را نازل فرماید. انسان زرنگ و فهیم وقتی به این جریان دقیق می شود، به خوبی میفهمد که یقینا موضوع بسیار مهمی در کار بوده است.

حافظ: ممکن است بعید به نظر برسد، اما مسلما دلیلی بر بطلان مطلبی که من عرض کردم نمی تواند باشد.

واعظ: مسئله ای نیست! گفتار سبط بن جوزی را عرض می کنم تا شاید آن را به عنوان دلیل قبول بفرمایید. او می نویسد: «جملهی ألست أولی بالمؤمنین من أنفسهم که در ابتدای کلام پیامبر آمده است، ثابت می کند که کلمهی مولی در حدیث غدیر به معنای اولی بالتصرف است».(1) حافظ ابوالفرج اصفهانی از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل کرده است که: «هر که من ولی و اولی بالتصرف او هستم، علی نیز ولی و اولی بالتصرف اوست». محمد بن طلحه شافعی می نویسد: «حدیث غدیر از اسرار آیه ی مباهله می باشد زیرا خداوند متعال در آیهی مباهله، علی علیه السلام را به منزلهی نفس پیامبر صلی الله علیه و آله خوانده و بین نفس رسول خدا و علی جمع نموده است»،(2) احمد بن حنبل در مسند خود احتجاج امیر مؤمنان پیرامون خلافت و امامت را بیان می دارد و نقل می کند که آن حضرت در رحبه کوفه در مقابل مردم ایستاد و فرمود: «شما را به خدا سوگند! هر که در غدیر خم از رسول خدا به گوش خود درباره ی من چیزی شنیده است، برخیزد و گواهی دهد. سی نفر از اصحاب برخاستند و گفتند: ما در روز

ص: 116


1- تذکره الخواص، سبط ابن جوزی، ص 20 باب2- مطالب السؤؤل، محمد بن طلحہ شافعی، فصل 5، باب 1، ص 16

غدیر خم دیدیم که رسول خدا صلی الله علیه و آله دست تو را گرفت و به جمعیت فرمود: آیا میدانید که من سزاوارتر به مؤمنان از خود آنها هستم؟ مردم گفتند: آری؛ پیامبر فرمود: هر که من مولای اویم، این علی مولای اوست».(1) جالب اینجاست که حسان بن ثابت نیز در زمینه جریان غدیر در حضور پیامبر اشعاری را سرود و مورد تشویق رسول خدا قرار گرفت. مروی است که پیامبر پس از شنیدن اشعار او، به وی فرمود: «ای حسان! مادامی که با کلام خود، اهل بیت مرا یاری کنی مؤید به روح القدس می باشی». حسان در ضمن این اشعار از قول رسول خدا صلی الله علیه و آله می گوید: «ای علی! همانا من راضی شدم که بعد از من تو هادی و امام بر خلق باشی». حال انصاف دهید که اگر منظور پیامبر از کلمه ی مولا غیر از امام و هادی باشد، آیا نمی بایست پیامبر به حسان می فرمود که تو اشتباه می کنی و منظور من از مولا دوست بوده است نه هادی و امام بر خلق؟! تصور می کنم این مقدار استدلال برای اثبات موضوع کافی باشد. حال به مسئله ی دیگری می پردازیم. صحبت بر سر این بود که اصحاب نقض عهد کردند. ما می گوییم: ولو اینکه مولی به معنای دوست باشد، باز هم أصحاب شرط دوستی را با آن حضرت وفا نکردند و نهایت دشمنی را نسبت به آن سرور اعمال داشتند.

حافظ: چرا تحریک احساسات می کنید؟ چرا می گویید اصحاب حد اعلای دشمنی را با علی کرم الله وجهه نمودند؟

واعظ: من شماره می کنم، شما داوری کنید: آتش زدن درب خانه، آزردن همسر و فرزندان، کشتن محسن، تهدید به قتل، ناسزا گویی و اهانت،

ص: 117


1- مسند، احمد بن حنبل، ج 1، ص 119

ریسمان به گردن افکندن و به جبر سوی مسجد کشاندن!! آیا به نظر شما کافی نیست ؟! انشاء الله ما در محکمهی الهی تمامی شما علما را به پای میز محاکمه می کشانیم و داد خود را طلب می کنیم تا تقاص ظلم هایی که در حق ما شده است را در محضر رب متعال از شما بگیریم.

حافظ: چه ظلمی؟!

واعظ: بزرگترین ظلمی که به ما و بلکه به تمام بشریت شده است، غصب حق جده ی ما فاطمه ی زهرا سلام الله علیها است.

حافظ: فرض کنید الان پای میز محاکمه الهی هستید؛ ثابت کنید که به فاطمه ظلم شده است.

واعظ: تفاوتی که اینجا با محکمه عدل الهی دارد این است که در آنجا تعصب و کتمان حق راه ندارد.

حافظ: من اصلا اهل عناد و لجاج نیستم و متعصب نمی باشم. در طول این مدتی که در محضر شما بوده و هستم، هر زمان که حرف حساب شنیده ام ساکت مانده ام؛ با اینکه می توانستم مغالطه و یا مجادله کنم . مطمئن باشید که من آن آدم شب اول نیستم و امیدوارم با ولای آل پیامبر از دنیا بروم.

واعظ: خداوند به شما خیر کثیر عطا کند. استدعا می کنم به عرایض من گوش دهید و به عنوان یک قاضی عادل، حق را به صاحب آن بدهید . برخی افراد نادان می گویند: چرا امری که در هزار و سیصد سال قبل رخ داده است و طرح آن موجب کدورت و اختلاف می شود را مطرح می کنید؟ در جواب می گوییم که اولا، اگر دعوا بر سر ارث بوده است؛ پس در هر زمانی بوسیله ی ورثه قابل طرح است ولو اینکه هزار سال از شروع اختلاف گذشته باشد. ثانیا، روشن شدن این مطلب باعث تشخیص راه حق از راه

ص: 118

باطل می شود. اگر برای همه ی ما روشن شود که حق با علی است آن گاه اتحاد واقعی بین مسلمانان عالم برقرار می شود و همگی شیعه می شوند و در نتیجه خداشناسی، پیامبر شناسی، نحوهی انجام عبادات، همه و همه تفاوت می کند. پس می بینید که اگر همین دعوا به نتیجه برسد، تبعات بسیار وسیع و دامنه داری را به دنبال دارد؛ لذا طرح این مباحث تا زمانی که حتی یک غیر شیعی روی زمین وجود دارد، جا دارد. پس از این مقدمه، می خواهم سؤالی را از محضرتان بپرسم؟

حافظ: بفرمایید.

واعظ: اگر پدری در زمان حیاتش ملکی را به فرزندش ببخشد، آیا این ملک پس از فوت پدر جزء ماترک میت به حساب می آید یا خیر؟

حافظ مشخص است که آن ملک جزء ماترک نیست و مشمول قانون ارث نمی شود.

واعظ: بعد از فتح خیبر عده ای از رؤسای فدک خدمت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آمدند و قرارداد صلحی امضاء نمودند، که بر اساس آن نصف املاک فدک از آن رسول خدا صلی الله علیه و آله گردید. بعد از این واقعه آیه (وآت ذا القربی حقه)(1) نازل شد. پس جبرئیل عرض کرد: خداوند می فرماید: فدک را به فاطمه بده. طبق امر الهی فدک در زمان حیات رسول اکرم صلی الله علیه و آله به فاطمه ی زهرا سلام الله علیها واگذار گردید و فاطمه سلام الله علیها قوت خود و فرزندانش را از عوائد و در آمد فدک برمی داشت و بقیه را بین فقرا تقسیم می فرمود. غصب فدک توسط

ص: 119


1- و حقوق خویشان و ارحام خود را بپرداز

مأمورین ابوبکر یکی از دردآورترین وقایع تاریخ پس از وفات رسول خدا صلی الله علیه و آله است.

حافظ: غصبی در کار نبوده است؛ بلکه به حدیث رسول خدا صلی الله علیه و آله عمل شده است. ابوبکر از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل کرده است که آن حضرت فرمود: ما جماعت انبیا ارث نمی گذاریم، هرچه از ما باقی بماند صدقه است.

واعظ: او، مگر خود شما نفرمودید که اگر پدر در زمان حیاتش ملکی را به فرزندش هبه کند دیگر جزء ماترک او به حساب نمی آید و مشمول ارث نمی شود؛ به عبارت دیگر اصلا صحبت از ارث و میراث نیست که شما می گویید انبیاء ارث نمی گذارند. ثانیا سر تا پای این حدیث، جعلی است.

حافظ: جالب است. شما به راحتی چنین حدیث معروفی را جعلی می خوانید.

واعظ: اگر اندکی دقیق شوید، شما هم به جعلی بودن این حدیث پی خواهید برد. این حدیث می گوید، ما انبیا ارث نمی گذاریم و حال آنکه آیات بسیاری در قرآن وجود دارد که راجع به ارث گذاشتن انبیاست . قرآن کریم می فرماید: (و ورث سلیمان داوود ). حضرت فاطمه ی زهرا سلام الله علیها در محاجه ای که با ابوبکر داشت، این آیات را عنوان کرد و فرمود: «ای پسر ابی قحافه! آیا در کتاب خدا نوشته شده است که تو از پدرت ارث ببری و من از پدرم ارث نبرم. افتراء بزرگی بر خدا می بندید؛ آیا عمدا کتاب خدا را کنار گذاشته و قرآن را پشت سر انداخته اید؟ مگر در قرآن مجید نیامده است که: هرگاه یکی از شما را زمان مرگ فرارسید، چنانچه دارای متاع دنیا است برای پدر و مادر و خویشانش به نحو شایسته وصیت کند. شما بر اساس چه حکمی مرا از ارث پدرم محروم

ص: 120

کردید؟ آیا خداوند شما را به آیهای مخصوص گردانیده و پدرم را از آن آیه اخراج کرده است؟ آیا شما به خاص و عام قرآن از پدرم محمد صلی الله علیه و آله و پسرعمویم علی علیه السلام داناترید؟» چون خلیفه و اطرافیانش در برابر بیانات مستدل آن حضرت درمانده شدند، بنا را بر فحاشی و توهین گذارده و هوچی گری راه انداختند. حضرت فاطمه ی زهرا سلام الله علیها خطاب به ایشان فرمود: «امروز دل مرا شکستید و حق مرا تضییع کردید؛ من در روز قیامت در محکمه عدل الهی حق خود را از شما خواهم گرفت».(1)

حافظ: هیچ کس جرأت جسارت و توهین به ودیعه ی پیامبر و بضعه ی رسول خدا صلی الله علیه و آله را نداشته است. احتمالا اشتباه می کنید!!

واعظ: آری هیچ کس جرأت نداشته است جز خلیفه ی شما ابوبکر که چون در مقابل استدلال های حضرت فاطمه سلام الله علیها مجاب شد سوار بر منبر شد و بنای جسارت و هتاکی را به فاطمه سلام الله علیها و شوهر گرانقدرش علی علیه السلام گذارد.

حافظ: فکر می کنم، این حرفها همه و همه تهمت هایی است که عوام شیعه به خلیفه ابوبکر زده اند.

واعظ: شیعه با وجود این همه مدرک و سندی که در کتابهای شما وجود دارد، احتیاجی به جعل حدیث ندارد. پیشنهاد می کنم کتابهای تاریخی خودتان را مطالعه بفرمائید تا به صحت عرایض من پی ببرید. مطلبی که خدمتتان عرض کردم بر اساس نوشته ی ابوبکر احمد بن عبدالعزیز جوهری است. وی می نویسد: «پس از اتمام خطبهی حضرت فاطمه

ص: 121


1- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 4، ص 78

سلام الله علیها، امیر المومنین علیه السلام رو به ابوبکر نمود و فرمود: چرا فاطمه را از میراث پدرش محروم نمودی و حال آنکه در حیات پدرش در این ملک متصرف بوده است. ابوبکر گفت: فدک مال همه ی مسلمانان است، چنانچه فاطمه شاهدی بیاورد که فدک ملک اوست، آن را به وی پس خواهم داد. حضرت امیر المؤمنین علیه السلام فرمود: آیا دربارهی ما به غیر آنچه درباره ی دیگران حکم می کنی، می خواهی حکم نمایی! بر طبق فرمان رسول خدا صلی الله علیه و آله شاهد و گواه را مدعی می آورد نه متصرف. تو بر خلاف این حکم قطعی و مسلم از فاطمه که متصرف در ملک است شاهد طلب می کنی؟ آیا نمی دانی که قول فاطمه که یکی از اصحاب کسا و مشمول آیه ی تطهیر است عین حقیقت میباشد؟ آیا اگر دو نفر در حضور تو شهادت دهند که فاطمه مرتکب حرام شده است، چه می کنی؟ گفت: مانند دیگران بر علیه او حکم جاری می کنم! حضرت فرمود: در این صورت از جمله ی کفار خواهی بود؛ زیرا شهادت خدا را دربارهی طهارت فاطمه نادیده گرفته و به شهادت دو انسان جایزالخطا ترتیب اثر داده ای. آیا از نظر تو فاطمه سلام الله علیها برای مال بی ارزش دنیا مرتکب دروغ و غصب می شود؟! تو شهادت صدیقه ی اطهر را رد می کنی و شهادت یک مرد اعرابی که بر پاشنه ی پای خود بول می کند را قبول می کنی؟! آن حضرت پس از گفتن این جملات با ناراحتی مسجد را ترک کرد. هیاهوی عجیبی در میان مردم بپاخاست. عده ای از مردم می گفتند: حق با علی و فاطمه است. چرا در حق دختر پیامبر این گونه عمل می شود؟! در این هنگام ابوبکر بالای منبر رفت و گفت: ای مردم! چرا سر و صدا می کنید؟ به این دلیل، او این حرفها را می زند که من شهادتش را رد کرده ام. همانا او مثل روباهی است که شاهدش دم اوست!!!

ص: 122

او ماجراجو و فتنه انگیز است. فتنه های کوچک را بزرگ نشان میدهد و مردم را به فساد ترغیب می کند. علی از زنان و ضعفا کمک می گیرد و مانند أم طحال، که زن فاحشه ای در دوران جاهلیت بوده است، می باشد » آیا باور می کنید که منظور ابوبکر از این هتاکیها و دشنامها، دو محبوب و محبوبه ی خدا یعنی علی و فاطمه است؟! آیا این پیرمرد که خود را از نزدیکان پیامبر خدا می داند، می فهمد که چه می گوید؟ اگر کسی بیاید و در مقابل همه ی حضار در این مجلس، صدا بلند کند و بگوید: این آقای حافظ مثل روباه است و جناب شیخ مثل دم او است و مانند یک زن فاحشه حرف می زند؛ چقدر به شما و ما سخت می گذرد؟ الان که در حال بیان این مطالب هستم تمام بدنم می لرزد و نمی توانم جلوی اشکهایم را بگیرم. خدایا به رضای تو راضی ام و به روز حکمرانی تو و انتقام خواهی عادلانه ی تو دلم را خوش کرده ام؛ ای متعال و ای بلند مرتبه! پس ما هم همچون جدهی مظلومه مان سکوت می کنیم و منتظر خواهیم ماند. و اما در ادامه ی بحث گذشته، حدیثی را برایتان نقل می کنم. از رسول معظم صلی الله علیه و آله نقل است که: «هر که علی را دشنام دهد مرا دشنام داده و هر که مرا دشنام دهد، خدا را دشنام داده است». و نیز هر که علی و فاطمه را آزار دهد مرا آزرده است و هر که مرا آزار دهد خداوند متعال را آزرده است». و اما راجع به اینکه آیا انبیا از خود ارث می گذارند یا خیر؛ خوب است به حدیث معروف پیامبر توجه کنید که: «أنا مدینه العلم و علی بابها ومن أراد المدینه فلیأتها من بابها». چگونه ممکن است که باب مدینه ی علم نبوی مسائل ارث را نداند؟ چگونه معقول است

که وصی پیامبر ماترک پیامبر را نداند؟!

ص: 123

شیخ: اولا، این حدیث از نظر علما فاقد اعتبار است. ثانیا، موضوع وصایت پیامبر نیز منتفی است؛ زیرا بخاری و مسلم از عایشه نقل کرده اند که گفت: «در وقت احتضار پیامبر، سر مبارک ایشان بر سینه من بود تا از دنیا رفت و من شاهد بودم که وصیتی ننمود». انصاف دهید که اگر وصیتی در کار بوده است، قطعه أم المؤمنین عایشه از آن خبردار میشد.

واعظ: راجع به سند حدیث مدینه، کم لطفی می کنید. این حدیث را عده ی کثیری از علمای خودتان در کتابهایشان آورده اند. اما در مورد وصایت، هیچ راهی غیر از پذیرش آن ندارید؛ زیرا اسناد مربوط به آن ما فوق تواتر است.

نواب: جناب آقا! آیا وصی غیر از خلیفه است؟

واعظ: خیر؛ وصی همان خلیفه است. همان گونه که وصی را پیامبر تعیین می کند، خلیفه را هم نبی تعیین می کند. این مسئله از نظر ما حل شده است؛ ولی اینکه از نظر شما چگونه است؛ نمی دانم. و اما در جواب جناب شیخ که به حدیث عایشه استناد کردند، حدیثی را از قول عمر یاد آور می شوم. عمر گفت: «رسول اکرم صلی الله علیه و آله در روزی که عقد اخوت بین أصحاب برقرار نمود، فرمود: این علی، برادر من در دنیا و آخرت و خلیفهی من در اهل من و وصی من در امت و وارث علم من و آدا کننده ی دیون من است. بین من و علی جدایی نیست. نفع او نفع من و ضرر او ضرر من است. کسی که او را دوست بدارد مرا دوست داشته و هر که او را دشمن دارد مرا دشمن داشته است».(1)

ص: 124


1- موده القربی، سید علی همدانی، موده 6

امام احمد بن حنبل در مسند مینویسد: «انس بن مالک گفت: به سلمان گفتم: از پیامبر سؤال کن که وصی ایشان کیست. سلمان عرض کرد: ای رسول خدا! وصی شما کیست؟ فرمود: ای سلمان! وصی موسی که بود؟ عرض کرد: یوشع بن نون؛ فرمود: وصی من، وارث من، اداکننده ی بدهی های من و وفا کننده به وعده های من علی بن ابیطالب است».(1)

گمان می کنم همین دو حدیث برای اطمینان جناب شیخ کافی باشد. و اما احادیث بسیار معتبر مبنی بر اینکه در هنگام احتضار رسول خدا، سر مبارک ایشان بر سینه ی علی امیرالمؤمنین علیه السلام بوده است؛ در کتب شما هم موجود است. احمد بن حنبل و حاکم نیشابوری از ام سعد و جابر بن عبد الله انصاری نقل می کنند که در هنگام وفات رسول خدا صلی الله علیه و آله سر مبارک رسول خدا بر سینه امیرالمؤمنین علیه السلام بود تا روح از بدن شریفش مفارقت نمود. از امیرالمؤمنین علی علیه السلام در نهج البلاغه نقل شده است که: «هر آینه رسول اکرم صلی الله علیه و آله قبض روح شد در حالی که سر مبارک او بر روی سینه ی من قرار داشت و روح آن حضرت از دست من خارج شد و من دستهایم را به صورتم کشیدم».(2) علاوه بر این احادیث، چه دلیلی برای اثبات وصایت امیرمؤمنان بهتر از اینکه امور مربوط به وصی، اعم از غسل و کفن و دفن و پرداخت دیون توسط امیر المؤمنین صورت گرفته است.

شیخ: اگر این اخبار صحیح است؛ پس چرا هیچ اثری از وصیتنامه ی رسول خدا در کتابها نیست؛ در حالی که از خلیفه ی اول و دوم

ص: 125


1- مسند امام احمد حنبل، تذکره خواص الامه، سبط ابن جوزی، ص 262- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 2، ص 561

وصیتنامه هایی در کتابها وجود دارد؟ با وجود دستور صریح قرآن کریم به نوشتن وصیتنامه، چرا رسول خدا در هنگام احتضار وصیت نکرد؟

واعظ: جد بزرگوارم با وجود تأکیداتی که برای نوشتن وصیت می فرمود و مردن بدون وصیت را مردن جاهلی می دانست؛ به علت هتاکی برخی از صحابه، موفق به نوشتن وصیت برای خود نشد.

شیخ: چه کسی قدرت و جرأت داشته است که رسول خدا را از نوشتن وصیت منع کند، در صورتی که قرآن اطاعت از رسول خدا صلی الله علیه و آله را بر همگان واجب نموده است؟

واعظ: عمر بن الخطاب !!

شیخ: به شما توصیه می کنم، به این اخبار مزخرف و جعلی ترتیب اثر ندهید.

واعظ: من نیز به شما سفارش می کنم، تند نروید. بخاری و مسلم و احمد بن حنبل آورده اند که: «رسول معظم صلی الله علیه و آله در هنگام مرض وفات، به اطرافیان فرمود: قلم و کاغذی برایم بیاورید تا برای شما مطلبی را بنویسم که بعد از من اختلاف نکنید؛ پس عمر گفت: این مرد را که هذیان می گوید به خود واگذارید!!! کتاب خدا ما را بس است».(1) این اولین فتنه و تفرقه و فسادی بود که در میان مسلمین در حضور پیامبر عظیم الشأن اسلام واقع گردید.

شیخ: از شما انتظار نداشتم که به مقام خلیفه جسارت و اهانت کنید.

واعظ آیا من جسارت کرده ام یا خلیفه؟! آیا مقام خلیفه بالاتر است یا مقام پیامبر؟! عمر در حضور اهل بیت و صحابه با کمال جسارت، نسبت

ص: 126


1- صحیح بخاری، ج 2، ص 118

هذیان به پیامبر صلی الله علیه و آله می دهد و سر و صدا راه می اندازد. آیا توهینی از این بالاتر در تاریخ اسلام سراغ دارید؟!

شیخ: آقای محترم! چرا نسبت به مقام منیع خلیفه توهین می کنید؟

واعظ: اوه، چرا با شنیدن اهانت به رسول خدا متأثر نشدید ولی به محض شنیدن یک اعتراض بجا و وارد نسبت به عملکرد عمر متأثر و ناراحت می شوید؟

ثانیا، این تنها من نیستم که به عمر اعتراض می کنم؛ بلکه علمای خودتان هم وقتی به این فراز از تاریخ می رسند صدا به ناله و تأسف بلند می کنند. قاضی عیاض شافعی می نویسد: «گوینده ی این کلام، هیچ ایمانی به رسول خدا نداشته و از معرفت کامل به مقام و مرتبه ی پیامبر بی بهره بوده است؛ زیرا در نزد ارباب مذاهب متعین است که انبیاء عظام چه در حال صحت و سلامت و چه در حال مریضی و کسالت متصل به عالم غیب هستند و لذا در تمامی حالات، مردم بایستی از اوامر و نواهی او اطاعت

کنند».

شهرستانی نیز متعرض این واقعه ی تاریخی می شود و می نویسد: «اولین اختلافی که در اسلام واقع گردید، همین عمل عمر بود».(1)

شیخ: اگر این کلام از خلیفه عمر بوده است، گمان نمی کنم سوء ادب بوده باشد؛ بلکه منظور ایشان این بوده است که پیامبر نیز مانند دیگران در اثر غلبهی درد متوجه حرفهای خود نیست.

واعظ: اعتقاد به عصمت پیامبر جزء ضروریات دین اسلام است. اگر هنگامی که نبی اعظم در مقام هدایت و ارشاد است و می فرماید

ص: 127


1- کتاب ملل و نحل، شهرستانی، مقدمه 4

می خواهم چیزی بنویسم که گمراه نشوید؛ امکان سلب عصمت از او باشد پس برای هیچیک از حرفهای او هم نمی توان حسابی باز کرد. چگونه می توان به چنین پیغمبری معتقد بود؟! آیا تصور می کنید که خدا یک پیامبر هذیان گو برای هدایت خلق میفرستد؟!! چرا این گونه قضاوت می کنید؟

شیخ: بالاخره وظیفه ی ما توجیه افعال بزرگان است. چون خلیفه ی دوم مجتهد بوده است و برای حفظ دین اجتهاد کرده است، لذا هیچ اعتراضی بر او وارد نیست ولو اینکه در این اجتهادش دچار اشتباه هم شده باشد.

واعظ: هر عذری که بتراشید، عذر بدتر از گناه است. او، اجتهاد در مقابل نص باطل است؛ زیرا نقض غرض است. ثانیا، آیا حفظ دین بر عهده ی عمر بود یا بر عهده ی پیامبر؟ آیا پیامبر مصمم به انجام کاری که برخلاف مصالح دین است می شود و پسر خطاب برای اینکه مبادا دین از بین برود، جلوی پیامبر را می گیرد؟! مالکم کیف تحکمون؟

شیخ، شاید اوضاع مملکت به گونه ای بوده است که خلیفه به دلیل وخامت اوضاع و برای جلوگیری از بروز فتنه این عمل را انجام داده است.

واعظ: جواب حضرتعالی را قرآن میدهد. خداوند متعال می فرماید: «هیچ مرد و زن مؤمن را در کاری که خدا و رسول حکم کنند، اراده و اختیاری نیست و هر کس نافرمانی خدا و رسول کند، همانا در گمراهی آشکاری افتاده است».(1)

شیخ: اگر به آخر کلام خلیفه دقت کنید، می یابید که نظر او خیرخواهی برای دین بوده است.

ص: 128


1- سوره 33 (احزاب) آیه 36

واعظ: اتفاقا همین حرف او که گفت کتاب خدا ما را بس است، دلیل بر عدم معرفت او به احکام قرآن است. اگر او قرآن را می شناخت، میفهمید که کتاب خدا بس نیست؛ بلکه احتیاج به مبین دارد. این حرف عمر بر خلاف حدیث معروف ثقلین است که مورد اتفاق همه ی علماست. رسول معظم اسلام در مواقف متعدد می فرمود: «من دو چیز گرانبها در میان شما می گذارم که هیچ گاه از هم جدا نمی شوند تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند و آن دو چیز قرآن و عترت من است. اگر به این دو متمسک شوید نجات می یابید و هرگز گمراه نخواهید شد».(1) اگر کتاب خدا شما را بس است پس با آیه (فاسئلوا أهل الذکر إن کنتم لا تعلمون ) چه می کنید؟

سیوطی در ذیل این آیه می نویسد: منظور از اهل ذکر، عترت پاک نبی می باشد. چنانچه امیر مؤمنان علیه السلام نیز می فرماید: «من کتاب ناطق هستم و قرآن کتاب صامت است». جالب این است که یکی از علمای شما به نام قطب الدین شافعی به این گفته ی خلیفه لبخند می زند و می گوید: «این سخن خلیفه مثل سخن کسی است که بگوید با وجود کتاب طب، دیگر احتیاجی به طبیب نداریم». از عجایب روزگار این است که وقتی ابوبکر در مرض موت قرار گرفت و عمر را به عنوان خلیفهی بعد از خود معرفی کرد، صدای اعتراض عمر بلند نشد و با وجود اینکه در آن مجلس حاضر بود نگفت کتاب خدا ما را بس است زیرا از نظر وی اینجا دیگر کتاب خدا بس نبود و امت احتیاج مبرمی به وصیت ابوبکر داشته است.

ص: 129


1- صحیح، مسلم بن حجاج، ج 7، ص 122

شیخ: از کجا معلوم که موضوع وصیت پیامبر مربوط به امر خلافت بوده است؟

واعظ: او، بر فرض که موضوع وصایت، مطلبی غیر از خلافت بوده باشد، باز هم عمل عمر زشت و ناپسند بوده است. ثانیا، بر فرض که العیاذ بالله رسول خدا هذیان می گفته است؛ چه مانعی داشت که به خاطر رعایت احترام و برای دلخوشی او در آخر عمر، اجازه می دادند هر آنچه دلش می خواست را بنویسد؟! ثالثا، این همه اصرار و سر و صدای عمر برای نیاوردن قلم و کاغذ دلیل بر این است که پیامبر مطلبی را می خواست بنویسد که بر خلاف میل عمر بوده است. رابعه، با عنایت به این فرموده ی رسول خدا که این وصیت مانع گمراهی و اختلاف بعد از من میشود مشخص می گردد که موضوع وصیت، خلافت و جانشینی بوده است. بر ما و بر امت پیامبر بسیار سخت است که می شنوند برخی افراد با سر و صدا و جار و جنجال مانع نوشتن وصیت پیامبرشان شده اند. البته پیامبر اکرم به صورت شفاهی و زبانی وصایای خود را در خصوص امیر مؤمنان در مواقف متعدد بیان داشت؛ لیکن چه خوب بود که خلفای شما مانع از وصیت کتبی آن حضرت نمی شدند تا امت دچار سرگردانی و حیرت نشود. از تناقض های رفتار مردم دنیا، این است که ابوبکر و عمر در مورد احکام دینی که خود از آن بی اطلاع بودند، دست به دامان امیرمؤمنان می شدند؛ اما در مورد احکام خلافت و وصایت و تشخیص ماترک پیامبر، نه تنها حرف امیر المؤمنین را نمی پذیرفتند بلکه به ایشان توهین و اهانت نیز می نمودند.

حافظ: چرا نسبت بی اطلاعی از احکام دین را به خلفای راشدین می دهید؟

ص: 130

واعظ: از احمد بن حنبل منقول است که هرگاه امری بر عمر مشکل می شد، آن را از علی علیه السلام می پرسید. اگر به تاریخ خلفا مراجعه کنید موارد متعددی را خواهید یافت که نشان از بی اطلاعی خلفا و مراجعه ی ایشان به امیرمؤمنان علیه السلام دارد. از بحث اصلی مان دور نیفتیم. خلاصه ی کلام ما این است که حدیث مورد استناد ابوبکر برای غصب فدک از درجه اعتبار ساقط است و هیچ ارزشی ندارد، زیرا مباین با عقل و نقل و حتی مخالف با عملکرد خلفای راشدین است!

حافظ منظورتان چیست؟ عملکرد کدام یک از خلفای راشدین را می گویید؟

واعظ عملکرد ابوبکر و عمر!! در تاریخ ضبط است که ابوبکر از بابت سهم الارث زنان پیامبر به دختر خودش، عایشه، و به دختر عمر، حفصه،

حجراتی را اختصاص داد. از این جالب تر اینکه ابوبکر پس از شنیدن استدلالات حضرت صدیقه ی طاهره، دستور استرداد فدک را به صاحب آن، فاطمه زهرا، صادر کرد؟

حافظ: این حرف شما خیلی عجیب است. من تاکنون نشنیده بودم که ابوبکر فدک را برگردانده باشد.

واعظ: از این موارد عجیب در تاریخ خلفا بسیار است. علی بن برهان الدین می نویسد: «ابوبکر از گفتار فاطمه متأثر شد و گریه کرد و کاغذی برداشت و دستور رد فدک را نوشت و به فاطمه داد. عمر در بین راه فاطمه را دید و نامه را از او گرفت و پاره کرد».(1) عجیب تر از این، رد کردن فدک به ورثه فاطمه توسط عمر در دوره ی خلافت اوست؟

ص: 131


1- تاریخ سیره الحلبیه، علی بن برهان الدین شافعی، ج 3، ص 391

حافظ: آیا اشتباه نمی کنید؟!

واعظ: خیر اشتباه نمی کنم. من در ابتدا گفتم که از این موارد عجیب و غریب در تاریخ خلفا بسیار یافت می شود. علامه سمهودی می نویسد:

ابوبکر در زمان خلافتش منطقه فدک را تصرف نمود؛ ولی عمر در دوره

خلافت خود آن را به علی و عباس واگذار نمود». شیخ، شاید عمر بن عبد العزیز منظور نظر بوده است.

واعظ: علی علیه السلام و عباس در زمان عمر بن عبدالعزیز در قید حیات نبوده اند. فدک که نحلهی فاطمه بود را غاصبانه از او گرفتند و وقتی به مقاصد دنیوی خود رسیدند و بی نیاز از امثال فدک شدند، آن را به ورثه ی آن حضرت برگرداندند.

حافظ: اگر فدک نحله ی فاطمه بوده است، پس چرا او ادعای ارث نمود؟

واعظ: در ابتدا حضرت بی بی سلام الله علیها ادعای نحله نمود ولی متأسفانه بر خلاف موازین شرعی و عرفی ابوبکر از ایشان شاهد طلب نمود؛ لذا آن حضرت شهودی را معرفی کرد اما مورد قبول ابوبکر واقع نشد. پس از اینکه از این طریق اقامه حق محقق نشد ادعای ارث نمود.

حافظ: آیا دلیلی بر این ادعایتان دارید؟

واعظ: بلی؛ یکی از متعصب ترین علمای اهل سنت به این نکته تصریح می کند. ابن حجر می نویسد: «ادعای فاطمه در ابتدا نحله بود. چون شهودش مردود شدند؛ متأثر گردید و گفت: دیگر با شما سخن نخواهم گفت که به این گفته اش نیز عمل کرد».(1)

ص: 132


1- صواعق المحرقه، ابن حجر مکی، ص 21

حافظ: در اینکه فاطمه خیلی رنجیده خاطر شد، حرفی نیست؛ ولی خلیفه هم تقصیری ندارد زیرا او مجبور به رعایت موازین و ظواهر شرع بود. می دانید که آیه ی شهادت عمومیت دارد و برای اثبات ادعا، شهادت دو مرد و یا چهار زن و یا دو مرد و دو زن اعتبار دارد.

واعظ: اگر بخواهم جواب شما را بدهم بحث طولانی خواهد شد و آقایان خسته خواهند شد؛ لذا اگر موافقت بفرمایید ادامه ی این بحث را به جلسه ی بعد موکول کنیم.

نواب: تمنا می کنم سخن را قطع نکنید؛ زیرا بحث به جاهای حساسی رسیده است. اگر جلسه تا صبح هم طول بکشد ما حاضریم در خدمتتان باشیم.

واعظ: من ملاحظه ی حال حاضرین را می کنم؛ اما حسب الامر شما مانعی ندارد. اما اینکه جناب آقای حافظ می فرمایند: خلیفه بر اساس ظاهر شرع حکم کرده است، کاملا اشتباه است؛ زیرا بر طبق موازین شرعی از مدعی، دلیل طلب می شود نه از متصرف. ضمنأ آیه ی شهادت اگر چه عمومیت دارد ولی استثناپذیر هم هست؟

حافظ: چگونه؟

واعظ: شهادت خزیمه بن ثابت در نزد پیامبر به عنوان دو شهادت تلقی گردیده است که به همین خاطر به او ذو شهادتین می گفتند. پس می بینید که مورد استثنا در زمینه ی شهادت وجود دارد. آیا قبول ندارید که اگر فاطمه هیچ شاهدی جز تصرفش بر املاک فدک را نداشت باز هم برای اثبات ادعایش کافی بود؟ واقعا عجیب است که در حکومت ابوبکر شهادت یک مرد اعرابی که بر پشت پای خود بول می کند مورد قبول

ص: 133

است اما شهادت امیر المؤمنین علی علیه السلام که مصداق اصیل صادقین در آیه ی شریفه (وکونوا مع الصادقین ) میباشد، غیر قابل قبول است !!

حافظ: دلیل شما بر اینکه علی کرم الله وجهه مصداق این آیه است، چیست؟

واعظ: ثعلبی و احمد بن حنبل در ذیل این آیه نوشته اند که منظور از صادقین همانا محمد و علی و عترت نبی اکرم میباشد. خداوند بزرگ مرتبه در سوره ی زمر می فرماید: (والذی جاء بالصدق و صدق به أولئک هم المتقون )(1) به شهادت علمای خودتان در این آیه نیز مراد از مصدق، امیرالمؤمنین علی علیه السلام است. از ابن عباس روایت شده است که رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «صدیقین سه نفرند: حزقیل، حبیب نجار و علی که علی از آن دو افضل است».(2)

عایشه از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل می کند: «علی با قرآن است و قرآن با علی است. آن دو از یکدیگر جدا نمی شوند تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند». همچنین از نبی مکرم منقول است: «هر که علی را اطاعت کند مرا اطاعت نموده و هر که مرا اطاعت کند خدا را اطاعت نموده است؛ و هر که علی را منکر شود مرا انکار نموده و هر که مرا منکر شود خدا را انکار نموده است». اگر به همین احادیثی که در کتابهای خودتان است خوب دقت کنید، مسئله حل است. چگونه شما راضی می شوید که شهادت فردی که صادق و مصدق است و انکار او در ردیف انکار ذات باریتعالی است؛ رد گردد؟ و اما اینکه گفتید: خلیفه خیلی

ص: 134


1- آن کس که سخن راست را آورد و آنکه او را تصدیق نمود، همانا آنان پرهیزگارانند .2- صواعق المحرقه، ابن حجر مکی، ح 30

محتاط بوده است و رعایت شرع می کرده است؛ نیز خلاف واقع است. آیا طلب شهود از متصرف رعایت شرع است؟! این را هم بدانید که این سخت گیری ها و قوانین و موازین فقط در حق جده ما فاطمه زهرا سلام الله علیها عمل می شد وگرنه برای دیگران این گونه نبود. سیاست یک بام و دو هوا در حکومت ابوبکر جاری و معتبر بود. ابن ابی الحدید از استاد خود علی بن الفارقی پرسید: آیا فاطمه در ادعای خود صادق بود؟ گفت: بلی؛ پرسید: پس چرا خلیفه فدک را به او رد نکرد؟ استاد وی تبسمی نموده و گفت: اگر آن روز شهادت فاطمه قبول می شد؛ فردای آن روز مجدد می آمد و برای شوهرش اقامه دعوا می کرد؟

حافظ: به چه دلیل میفرمایید تمام سخت گیری ها فقط برای فاطمه بود؟

واعظ: بعد از وفات رسول خدا، جابر نزد ابوبکر آمد و گفت: پیامبر به من وعده ی مبلغی از اموال بحرین را داده بود. ابوبکر بدون اینکه از او شاهد بخواهد هزار و پانصد دینار از بیت المال را به وی داد.

حافظ: علت اینکه خلیفه از جابر طلب شهود نکرد، این بود که جابر از اصحاب نزدیک رسول خدا صلی الله علیه و آله بود و از رسول خدا شنیده بود که: «هر که عمدا بر من دروغ ببندد نشیمنگاهش آتش دوزخ خواهد بود». واضح است که مرد بزرگی چون جابر برای چند دینار مال بی ارزش دنیا خود را گرفتار دوزخ نمی کند.

واعظ: آیا جابر مؤمن تر بود یا علی و فاطمه؟! عایشه می گوید: «احدی را راستگوتر از فاطمه ندیدم جز پدرش» این را بدانید که هیچ یک از صحابی را نمی توان با علی و فاطمه و حسنین سلام الله علیهم اجمعین مقایسه کرد؛ زیرا آیه ی تطهیر در شأن ایشان نازل گردیده است. اگر

ص: 135

دروغگویی از جابر بعید است به طریق اولی از فاطمه ی زهرا و امیر المؤمنین ابعد و بلکه محال است.

حافظ: ادعای شما درباره ی آیه ی تطهیر بر خلاف ظاهر آیه و عقیده ی عموم مفسرین است، زیرا صدر و ذیل آیه دربارهی زنان پیامبر می باشد و لذا معنی ندارد که وسط آیه در مورد کس دیگری باشد.

واعظ: اصولا این آیه نمی تواند راجع به زنان پیامبر باشد زیرا ضمیر خطاب بکار رفته در آیه ضمیر جمع مذکر «کم» می باشد و نه ضمیر جمع مؤنث «کن». علاوه بر این دلیل، وجود روایات بسیار در کتب اهل سنت مبنی بر اینکه این آیه در شأن خمسهی طیبه است مؤید ادعای ماست.

امام احمد بن حنبل از أم المؤمنین أم سلمه نقل می کند که گفت: «روزی رسول خدا در منزل من بود. فاطمه ظرف هریرهای را برای آن حضرت آورد. پیامبر صلی الله علیه و آله عبای خیبری را زیر پای مبارکش گسترده بود. پیامبر به دخترش فرمود: برو و شوهر و پسرهایت را هم بیاور. طولی نکشید که علی و حسنین آمدند و مشغول خوردن هریره شدند. در آن حال جبرئیل نازل شد و آیه ی تطهیر را نازل کرد. پس از نزول وحی، رسول خدا صلی الله علیه و آله زیادتی عبا را بر سر آنها کشید و دست مبارکش را به سوی آسمان گشود و عرضه داشت: بارالها اینها اهل بیت من هستند. هر رجس پلیدی را از ایشان دور گردان و ایشان را پاک بنما پاک کردنی. من عرض کردم: آیا من هم با شمایم؛ فرمود: تو بر خیر هستی». پس به دلالت قطعی این آیه، پنج تن اصحاب کسا از هر گونه اشتباهی مصونند. اسباب تأسف این است که خلیفه چنین افرادی را به دروغگویی و شهادت زور متهم می کند.

ص: 136

حافظ: من نمی توانم باور کنم که خلیفه عمده فدک را غصب نموده باشد و حال آنکه تمام بیت المال در تصرف او بود و نیازی به فدک نداشت.

واعظ: آری احتیاجی نداشت؛ اما می خواست دست علی و زهرا از مال دنیا خالی باشد تا هیچ زمینه ای برای اقبال مردم به آنان نباشد. ابوبکر حق مسلم و قرآنی اهل بیت را نیز به همین جهت از آنها غصب کرد و به این بهانه که خمس مبلغ هنگفتی می شود و نمی توان همه را به ذوی القربی اختصاص داد آنها را از حق شرعی شان منع کرد.

حافظ: آیا شما حق رأی و نظر را برای مجتهد جایز نمی دانید؟ خلیفه ابوبکر و عمر اجتهاد، چنین کاری را انجام داده اند و لذا اشکالی بر آنان وارد نیست.

واعظ: اجتهاد در مقابل نص عقلا جایز نیست. معنای اجتهاد، کوشش به منظور استخراج نظر خداوند متعال با استفاده از منابع دینی می باشد، لذا زمانی که بر طبق نص صریح قرآن نظر خداوند متعال به وضوح روشن می شود؛ دیگر جایی برای اجتهاد باقی نمی ماند. هیچ فردی حق ندارد روی حرف خدا، حرفی بزند. جالب اینجاست که خداوند متعال علی علیہ السلام را به عنوان شاهد بر رسالت پیامبر پذیرفته است؛ اما ابوبکر ایشان را به عنوان شاهد نمی پذیرد!!

حافظ: منظورتان از اینکه خداوند متعال شهادت علی را پذیرفته است، چیست؟

واعظ: بر اساس مفاد آیهی 17 سورهی مبارکه هود (أفمن کان علی بینه من ربه ویتلوه شاهد منه ) خداوند علی علیه السلام را شاهد و گواه پیامبر معرفی فرموده است.

ص: 137

حافظ: تا جایی که من در خاطرم هست، مراد از شاهد در این آیه، قرآن است نه علی کرم الله وجهه.

واعظ: مفسرین اهل سنت با استناد به حدود سی حدیث مراد از شاهد را علی بن ابیطالب علیه السلام می دانند. خطیب خوارزمی می نویسد: «از ابن عباس پرسیده شد: مراد از شاهد در این آیه چیست؟ گفت: مراد خداوند، علی است که برای پیامبر شهادت داد». آیا شهادت چنین کسی را رد کردن و به او توهین نمودن مورد رضایت خداوند متعال بوده است؟ این دیگر چه اجتهادی است که تا این حد مغایر با اصول اولیه ی دین مبین اسلام است؟! چرا باید چنین کسی را مورد آزار قرار دهند تا حدی که در خطبه شقشقیه بفرماید: «مانند کسی که در چشمش خار و در گلویش استخوانی خلیده باشد؛ در برابر ظلم اینان صبر کردم». آیا خودتان از رسول خدا نقل نکرده اید که: «کسی که علی را اذیت کند مرا اذیت کرده است. ای مردم! هر که علی را آزار دهد در روز قیامت به صورت یهودی یا نصرانی مبعوث می شود». بیایید و آن زمانی را در نظر بیاورید که شهادت علی و دادخواهی فاطمه رد شد و به آن دو فحش و ناسزا داده شد. حقوق حضرت بی بی که پارهی تن رسول خدا بود علنا و آشکارا در روز روشن به یغما رفت و زیربنای ظلم و ستم به آل پیامبر استوار شد. آیا وجدان به شما چه می گوید؟

حافظ: البته حضرت بی بی در اوایل غضبناک شد؛ لیکن بعدا بین ایشان و خلیفه اصلاح شد و با توجه به اینکه متوجه حقانیت اعمال خلیفه شد؛ در

نهایت امر از خلیفه راضی شد.

واعظ: چنین نیست که می گویید. بخاری و مسلم نقل می کنند که: فاطمه در حال خشم و غضب ابوبکر را ترک نمود و بر او غضبناک ماند و

ص: 138

با او حرف نزد تا وفات نمود. سپس علی بر بدن وی نماز گزارد و او را شبانه دفن نمود و ابوبکر را برای مراسم دفن و کفن و نماز دعوت نکرد». همچنین نقل شده است: «فاطمه در بستر بیماری به ابوبکر و عمر فرمود: خدا و ملائکه را شاهد می گیرم که شما دو نفر مرا به خشم آوردید و رضایت مرا فراهم نکردید. اگر پیامبر را ملاقات کنم، به او از شما شکایت خواهم نمود».(1) این احادیث را در کنار حدیث «فاطمه پارهی تن من و میوه ی دل من و نور چشم من است. او روح بین دو پهلوی من است. هر که فاطمه را بیازارد مرا آزرده است و هر که مرا آزار دهد خدا را اذیت نموده است و کسی که فاطمه را به غضب آورد مرا به غضب آورده است » قرار دهید و نتیجه گیری کنید. در عجبم که شما علما چگونه این احادیث را در کنار هم جمع می کنید و به نتیجه ی قهری آن توجه نمی کنید؟

شیخ این اخبار صحیح است ولیکن در خصوص علی است که چون قصد ازدواج با دختر ابوجهل را داشت، رسول خدا صلی الله علیه و آله بر او غضب کرد و فرمود: هر که فاطمه را آزار دهد مرا آزار داده است.

واعظ: ولا حول ولا قوه إلا بالله العلی العظیم. زیبا نیست که انسان هر حرفی را از هر کسی بپذیرد مگر اینکه ابتدا در مورد سوابق آن فرد تحقیق و بررسی کند. این گونه اتهامات به کسی که آیه تطهیر در شأن اوست و آیهی مباهله در مدح اوست و باب مدینه علم است نمی چسبد. کسی که تاریخ زندگی امیرالمؤمنین را بداند و اهل اندیشه باشد می تواند بفهمد که این احادیث تمامأ ساختگی و از جعلیات بنی امیه است. اخباری که در مذمت آزار دهندگان فاطمه سلام الله علیها است؛ منحصر به این

ص: 139


1- کفایه الطالب، گنجی شافعی، باب 99

خبر نیست. از رسول اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است: «مغضوب فاطمه، مغضوب من است و مغضوب من مغضوب پروردگار متعال است. وای بر آن کس که در حق شوهرش، ظلم کند و وای بر کسی که بر ذریه و شیعیان آنان ظلم روا دارد».(1) اگر این حدیث را در کنار حدیثی که قبلا عرض کردم مبنی بر اینکه ابوبکر و عمر مغضوب فاطمه گردیدند، بگذارید؛ نتیجه ی قهری آن این می شود که ابوبکر و عمر مغضوب پروردگار بودند و باز مجددا این نتیجه را در کنار آیه ی شریفه (اهدنا الصراط المستقیم صراط الذین أنعمت علیهم غیر المغضوب علیهم) در نظر بگیرید خواهید یافت که صراط مستقیم غیر صراط مغضوبین است و لذا صراط مستقیم غیر از صراط ابوبکر و عمر است؛ چرا که این دو جزء مغضوبین بوده اند.

حافظ: حضرت فاطمه بر ابوبکر و عمر غضب کرد؛ ولی این غضب سریعا فروکش کرد. حضرت فاطمه نیز پس از فروکش کردن احساسات، از ابوبکر راضی شد؛ زیرا سکوت نشانه ی رضایت است. نشانه ی دیگر آنکه علی کرم الله وجهه در دوره ی خلافت خود، فدک را ضبط نکرد.

واعظ: او، اینکه فرمودید منشأ غضب حضرت صدیقهی طاهره، احساسات و هوی و هوس بوده است کاملا مردود است؛ زیرا هیچ گاه یک مؤمن کامل به این نوع از غضب دچار نمی شود تا چه رسد به پارهی تن رسول خدا صلی الله علیه و آله و کسی که قلب و جوارح او تا استخوان بالای شانه ی او مملو از ایمان بوده است. اگر حکم ابوبکر حکم خدا بوده است،

ص: 140


1- موده القربی، سید علی همدانی، موده 13

ایمان فاطمه این اجازه را به او نمی دهد که کوچکترین اعتراضی را به حکم خدا داشته باشد تا چه رسد به اینکه عملا با حاکم شرع دربیفتد. ثانیه، اخبار قطعی حاکی از آن است که آن حضرت تا دم مرگ از آن دو نفر ناراحت بود و سکوت ایشان علامت رضایت نبوده است. چه بسا قدرت ظالم موجب اسکات مظلوم می شود و اما علت عدم تصرف فدک توسط امیرالمؤمنین علیه السلام در دورهی خلافت، دارا نبودن آزادی عمل بوده است نه رضایت ایشان به غصب فدک.

حافظ: به چه دلیل می گویید علی کرم الله وجهه در عمل آزاد نبوده است؟

واعظ: آن حضرت در دورهی خلافت خود می خواست منبر رسول خدا صلی الله علیه و آله را به جای اول آن برگرداند که با مخالفت مردم روبرو شد. او علیه السلام مردم را از برگزاری نماز جماعت تراویح منع نمود، اما مردم صدا را بلند کرده و فریاد می زدند: علی می خواهد بر خلاف سنت عمر رفتار کند. نماز تراویح، از جمله بدعتهایی بود که خلیفه عمر اختراع کرد و مردم نیز از آن استقبال کردند. دقیقا به همین علت، استرداد فدک نیز برای امیر مؤمنان میسور نبود؛ لذا سکوت ایشان از ناچاری است نه از رضایت. اما اینکه گفتید حضرت بی بی در اواخر عمر از ابوبکر و عمر راضی شد؛ نیز بر خلاف احادیث قطعی خودتان است. ابن قتیبه و ابن ابی الحدید نقل می کنند که: «عمر به ابوبکر گفت: بیا نزد فاطمه برویم چرا که ما او را به غضب آوردیم. با هم به درب خانه ی وحی رفتند؛ اما حضرت بی بی اجازه ورود به ایشان نداد. آنها علی علیه السلام را واسطه قرار دادند. حضرت بی بی در جواب علی علیه السلام سکوت اختیار کرد؛ لذا امیر المؤمنین خود اجازه ورود دادند. آن دو نفر وارد شده و سلام کردند؛ اما جناب صدیقه ی کبری جواب آنها را نداده و رو به دیوار

ص: 141

نمود. ابوبکر گفت: ای حبیبه ی رسول خدا، من قدر و شرف تو را از همه بهتر می دانم. و اگر تو را از حق ارث منع کردم فقط به علت این بود که خودم از پیامبر شنیدم: ما جماعت پیامبران از خود ارث باقی نمی گذاریم. حضرت فاطمه سلام الله علیها رو به امیرمؤمنان علیه السلام کرده و فرمود: من حدیثی را از پدرم به یاد شما می آورم. شما را به خدا آیا از آن حضرت نشنیدید که: رضای فاطمه، رضای من است و سخط فاطمه سخط من است. پس هر کس او را دوست بدارد، مرا دوست داشته و هر کس او را راضی نماید مرا راضی نموده است و هر کس فاطمه را به خشم آورد، مرا به خشم آورده است. ابوبکر و عمر گفتند: بلی، این کلمات را خودمان از پیامبر شنیدیم. سپس فرمود: خدا و ملائکه را شاهد می گیرم که شما دو نفر رضایت مرا فراهم نکردید و مرا به خشم آوردید. اگر پیامبر را ملاقات کنم از شما شکایت خواهم کرد. ابوبکر از بیانات بی بی گریان شد و گفت: به خدا پناه می برم از سخط پیامبر خدا. سپس فاطمه با ناله فرمود: سوگند به پروردگار که در هر نمازی بر تو نفرین می کنم. ابوبکر با چشم گریان بیرون رفت. مردم اطراف وی را گرفتند و به او دلداری می دادند. گفت: وای بر شما، مرا رها کنید. هیچ احتیاجی به بیعت شما ندارم. به خدا قسم! میل ندارم بیعت من بر گردن شما باشد بعد از آنچه از فاطمه دیدم و شنیدم».(1) و اما دلیل دیگر بر اینکه حضرت زهرا سلام الله علیها هیچ گاه از آن دو نفر راضی نشد، متن وصیتنامه ی ایشان است که در آن قید شده است که هرگز احدی از این مردمی که به من ظلم نمودند و حق مرا گرفتند بر جنازه ی من حاضر نشوند زیرا آنها دشمن من و دشمن

ص: 142


1- الامامه والسیاسه، ابن قتیبه دینوری، ج 1، ص 14

رسول خدا صلی الله علیه و آله هستند و هرگز هیچ یک از این جماعت بر من نماز نگذارد. پس علی جان! خودت مرا شبانه دفن کن.

آیا سزاوار است در حق پیامبری که برای سعادت عدهای بی سر و پا، رنج بسیار تحمل نمود و در هنگام رحلتش تنها یک دختر از خود به یادگار گذارد؛ چند روز بعد از وفاتش حق مسلم و قطعی این دختر را غصب نمایند و به قدری به او اذیت و آزار برسانند که در جوانی پیوسته از خدا تقاضای مرگ بنماید و بگوید: «آن قدر مصیبت بر من ریخته است که اگر این مصائب بر روزها ریخته می شد شب تار می گردید» و عاقبت نیز وصیت کند: «مرا شبانه دفن کنید و احدی از آن اعراب را برای تشییع و نماز بر من خبر نکنید »

در حین بیان این جملات، حالت حزن و اندوه بر مجلس حاکم شده بود. جناب حافظ اشک می ریخت و استغفار مینمود؛ و از آن شب به بعد دیگر به میدان مناظره نیامد. سه ساعت بعد از نیمه شب و نزدیک اذان صبح مجلس خاتمه یافت.

ص: 143

شب نهم

صوت

هنگام غروب چند نفر از آقایان اهل سنت تشریف آوردند و اظهار داشتند که حق بر ما واضح و آشکار شده است و می خواهیم در این جلسه علنا اظهار تشیع کنیم. من از آقایان تقاضا کردم که فعلا ساکت باشند و عقیده ی باطنی شان را بر ملا نسازند تا مجلس به پایان برسد. بعد از ادای فریضه، آقایان علما تشریف آورده و مجلس حالت رسمی به خود گرفت. طرف صحبت ما جناب شیخ عبد السلام بود؛ زیرا جناب حافظ از بیانات شب گذشته بسیار ناراحت و متأثر بوده و رغبتی به شرکت در مباحثات نداشتند.

شیخ: در طول چند شب گذشته، جنابعالی از اعمال و کردار اهل جماعت گله کردید و حالا نوبت ماست که از شما شیعیان گله کنیم. شیعیان مرتکب اعمال زشتی می شوند که هیچ محمل شرعی ندارد. به عنوان نمونه، فحاشی نسبت به حرم رسول خدا، ام المؤمنین عایشه یکی از کارهای بسیار زشتی است که شما می کنید. آیا نسبت فحاشی و بدکارگی به عایشه دادن، در حکم توهین به رسول خدا نیست. آیا قبول ندارید که در سوره ی نور خداوند متعال می فرماید: «زنان بدکار شایسته مردان بدکار و مردان ناپاک شایسته زنان ناپاک هستند».

واعظ: شیعه هرگز نسبت بدکارگی به عایشه نمی دهد. اگر تفاسیر شیعه را نگاه کنید، متوجه خواهید شد که شیعیان در موضوع افک از عایشه دفاع می کنند و او را مبرای از فاحشه میدانند. در مذهب ما نسبت

ص: 144

بدکارگی به هر مسلمانی حرام است؛ چه رسد به همسران رسول خدا. اما معنای آیه ی شریفهی سوره ی نور این نیست که اگر یکی از زوجین بد باشد پس حتما دیگری هم بد است و اگر یکی خوب باشد دیگری هم خوب است؛ زیرا در قرآن مجید صریحا در مورد نوح و لوط و فرعون عکس این قضیه را نقل می فرماید. در قرآن کریم، زن نوح و زن لوط به علت خیانت آن دو به شوهرانشان مورد نکوهش قرار گرفته اند.

شیخ: عجیب است؛ از یک سو نسبت فحشا به هر مسلمان را حرام میدانید و از سوی دیگر زنهای نوح و لوط را خیانت کار مینامید.

واعظ: بین فحشاء و خیانت تفاوت زیادی وجود دارد. زنان انبیاء از فحشا دورند؛ لیکن زن نوح و زن لوط بنا به تصریح قرآن، خائن به شوهر بوده اند اما منظور از خیانت، تمرد از اوامر و نواهی شوهر بوده است. اگر ما عایشه را مورد انتقاد قرار میدهیم به این خاطر است که از اوامر و نواهی همسر بزرگوارش تخطی می کرد و کارهایی می کرد که تاریخ زندگی او را لکه دار نموده است.

شیخ: خود انصاف دهید که آیا درست است به ام المؤمنین چنین نسبتی را بدهید؟

واعظ: این سخن من نیست؛ بلکه گفته ی عالمان اهل سنت است. مگر کارهای زشت چه کسی مخفی مانده است که انتظار دارید کارهای زشت او مخفی بماند؟

شیخ: لابد از مخالفتی که با علی کرده است، خورده گیری می کنید؟

واعظ: اولآ، اگر از نظر شما جنگ با علی علیه السلام خورده گیری است؛ از لحاظ خداوند متعال این گونه نیست. ثانیا، لکه دار بودن زندگی عایشه به

ص: 145

زمان حیات رسول خدا برمی گردد؛ چرا که او پیوسته آن حضرت را اذیت می نمود و آزار میداد.

شیخ: چگونه به خود جرأت می دهید که به ام المؤمنین افترا بزنید؟ مسلما عایشه این آیه قرآن را می دانست که: «آنان که خدا و رسول را اذیت می کنند همانا خدا در دنیا و آخرت آنها را لعن کرده و برای آنان عذابی با ذلت و خواری مهیا فرموده است». پس چگونه ممکن است که اسباب اذیت و آزار رسول خدا را فراهم آورد؟

واعظ: بلی! این آیه را علاوه بر عایشه بسیاری از صحابه نیز دیده بودند و با وجود آن، اسباب آزار و اذیت رسول خدا صلی الله علیه و آله را فراهم می نمودند. از باب نمونه این جریان را بشنوید: «روزی ابوبکر به ملاقات دخترش عایشه رفته بود. بین حضرت رسول و عایشه کدورتی پیش آمده بود که عایشه، ابوبکر را به قضاوت طلبید و در هنگام سخن گفتن کلمات توهین آمیزی را نسبت به ساحت مقدس نبی اکرم می گفت. طرز تکلم عایشه بر ابوبکر گران آمد؛ لذا سیلی محکمی بر صورت دخترش کوبید؛ آن چنان که خون بر جامه ی عایشه سرازیر شد».(1) در جای دیگر همین زن به رسول خدا گفت: «تویی آن کس که گمان می کنی پیامبر خدا هستی» و اما بزرگترین گناه عایشه سرپیچی او از فرمان الهی و اقدام به جنگ و خونریزی بر علیه امیرالمؤمنین علی علیه السلام می باشد.

خداوند متعال خطاب به زنان پیامبر می فرماید: (وقرن فی بیوتکن ولا تبرجن تبرج الجاهلیه الأولی ) این فرمان را تمام زنان پیامبر اطاعت نمودند، الآ دختر ابوبکر که بر خلاف دستور خدا و بر خلاف فرمان 5

ص: 146


1- احیاء العلوم، غزالی، باب 3، ص 135

رسول خدا به همراهی طلحه و زبیر بر علیه حکومت اسلامی قیام نموده و به بصره رفت و دستور داد که موهای سر و صورت عثمان بن حنیف که از بزرگان صحابه و والی بصره بود را کنده و اخراجش کنند. خود او بر شتری که با پوست پلنگ پوشیده شده بود سوار شد و به جنگ خدا و پیامبر و امام زمانش رفت. آیا نشنیده اید که از رسول خدا روایت شده است که: «ای علی! دوستی تو ایمان و دشمنی با تو نفاق است. اول کسی که وارد بهشت می شود تویی و اول کسی که وارد دوزخ میشود دشمن توست». آیا او نمی دانست که پیامبر مکررا می فرمود: «علی را دوست نمی دارد الآ مؤمن و او را دشمن نمی دارد الا کافر» و «علی بهترین افراد بشر است و هر که در این مورد شک کند کافر است».

شیخ: این قبیل اخبار اختصاص به علی ندارد و مشابه آن در مورد بقیهی خلفا نیز روایت شده است.

واعظ: اگر چه این صحبت شما هیچ ربطی به این بحث ندارد، ولی باز هم حاضرم یکی از این روایات را بشنوم. شیخ عبدالرحمن بن مالک از جابر نقل می کند که رسول خدا فرمود: هیچ مؤمنی، ابوبکر و عمر را دشمن نمی دارد و هیچ منافقی آن دو را دوست نمیدارد.

واعظ: اگر چه استناد به احادیث یک طرفه جزء قرارداد مباحثه ی ما نیست؛ ولی با این حال اگر این حدیث از نظر علمای خودتان معتبر می بود می توانستیم پیرامون آن بحث کنیم.

شیخ: گویا شما قصد دارید به هر حدیثی که ما می گوییم توهین کنید!

واعظ: پس از این چند جلسه ای که با هم بودیم، خودتان یافته اید که من اهل تهمت زدن و توهین کردن به احدی نبوده و نیستم. ذهبی و خطیب

ص: 147

بغدادی در مورد عبدالرحمن بن مالک چنین نوشته اند که او فردی کذاب، دروغگو و جعال بوده است. آیا به روایتی که از چنین فردی نقل شده است، می توان اعتنا کرد؟! بیایید و از ابوذر حدیث بشنوید که مورد وثوق همه ی امت اسلام است. او می گوید: «ما افراد منافق را در زمان رسول خدا با سه علامت شناسایی می کردیم: تکذیب خدا و رسول، تخلف از نماز و دشمنی با علی».(1)

اکنون خبر جالب دیگری به خاطرم رسید که از خود عایشه نقل شده است. او می گوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «خداوند متعال با من عهد نمود که هر که بر علی خروج نماید کافر است و جایگاه او آتش دوزخ خواهد بود».(2) هنگامی که بر عایشه اشکال می کردند که چرا با وجود استماع این حدیث، باز هم بر علی خروج کردی؟ می گفت: این حدیث را در روز جمل فراموش کرده بودم تا اینکه در بصره به یادم آمد!!

شیخ: بسیار خوب! با توجه به همین سخن عایشه، او تبرئه می شود؛ چرا که انسان جایزالخطاست.

واعظ: حرف شما در صورتی صحیح است که او در این گفته اش صادق بوده باشد؛ اما تاریخ نشان میدهد که او در اینجا هم غیر صادقانه حرف زده است. هنگامی که وی قصد خروج از مکه را داشت، بسیاری از اصحاب و نیز زنان رسول خدا زشتی این کردار او را گوشزد می کردند و احادیث نبوی را به یاد او می آوردند؛ اما باز هم او به راه خود ادامه داد تا به بصره رسید. پیامبر خدا به عایشه فرموده بود: «ای عایشه! بترس از اینکه در

ص: 148


1- مطالب السؤول، محمدبن طلحه شافعی، ص 172- موده القربی، سید علی همدانی، موده 3

راهی باشی که سگهای حواب بر تو پارس کنند». هنگامی که در راه بصره به منطقهی حوأب رسید؛ سگ ها اطراف محمل او را گرفته و پارس می کردند. سؤال کرد: اینجا کجاست؟ گفتند: حوأب! به یاد گفتار پیامبر افتاد، ولی باز هم به راه خود ادامه داد و خونریزی عظیمی را برپا کرد و شکاف بزرگی را در بدنهی اسلام بوجود آورد. در تواریخ، منقول است که هفتاد نفر از محافظین بیت المال در این نبرد به قتل رسیدند که در این میان گردن پنجاه نفر از این مسلمانان زده شد.

شیخ: سخنان شما صحیح است؛ ولی به هر صورت عایشه بشر بوده و معصوم نبوده است و از روی سادگی فریب دو نفر از صحابه را خورده ولی نهایت توبه کرده است.

واعظ: اولا، اقرار کردید که کبار صحابه، خطاکار و فریبکار بودند و حال آنکه آن دو نفر طلحه و زبیر بوده اند که از حاضرین تحت شجره و به قول شما از عشرهی مبشره بوده اند؛ پس خود به خود حدیث عدالت صحابه باطل می شود. ثانیا، پشیمانی و توبه ی عایشه یک ادعای محض و باطل است؛ زیرا اگر او توبه کرده بود، دیگر نمی بایست مرتکب خطاهای بعدی می شد.

شیخ: دیگر چه خطایی از او سرزده است؟

واعظ: پس از شهادت حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام، بنی هاشم می خواستند جنازه ی مطهر آن حضرت را کنار قبر جد مطهرش دفن کنند که با مخالفت عایشه روبرو شدند. عایشه سوار بر قاطر شد و راه را بر جنازه گرفت. ابن عباس رو به او نمود و این شعر جالب را انشاد کرد

ص: 149

تجملت، تبغلت، ولو عشت تفیلت

لک التسع من الثمن و فی الکل

تصرفت

ابن عباس در قالب شعر، خطاهای بزرگ عایشه را گوشزد می نماید و به زبان کنایه به او می گوید: روزی سوار بر شتر به جنگ وصی پیامبر می روی و روز دیگر سوار بر قاطر جلوی جنازهی نوه ی پیامبر را می گیری و اگر زنده بمانی و جرأت داشته باشی، سوار بر فیل هم میشوی و به جنگ خدا خواهی رفت؟

شیخ، خواهش می کنم ادب را رعایت کنید.

واعظ: من فقط گفتهی ابن عباس را ترجمه کردم!

شیخ: با وجود این مطالب، باز هم بعید نیست که أم المؤمنین در آخر عمر توبه کرده باشد.

واعظ: دلایل کافی داریم که دختر ابوبکر حتی در اواخر عمر نیز دست از دشمنی با علی بر نداشت. وقتی خبر شهادت امیرالمؤمنین را به این زن دادند، سجدهی شکر بجا آورد و گفت: «از بابت علی آسوده خاطر شدم؛ من منتظر خبر مرگ علی بودم بسان کسی که منتظر مسافرش باشد و با آمدن او چشمهایش روشن گردد و قلبش آرام شود». پس تاریخ شهادت می دهد که این زن هیچ گاه دست از کینه توزی برنداشت. حال بگویید آیا تکلیف کسی که فحش و ناسزا به خلیفه عثمان بگوید، چیست؟

شیخ: فحش و ناسزا به خلفا گناهی نابخشودنی است. ولی این موضوع چه ربطی به بحث ما دارد؟

ص: 150

واعظ: شما به ما انتقاد می کنید که چرا به افعال و کردار خلفا اعتراض می کنیم؛ در حالی که بیش از ما و پیش از ما، عایشه به خلیفه عثمان اعتراض می کرده و می گفته است: «این پیرمرد خرفت را بکشید؛ خدا او را بکشد زیرا کافر شده است».(1) دشمنی عایشه نسبت به عثمان از همه بیشتر بود. او پیراهن رسول خدا صلی الله علیه و آله را در منزل خود آویخته بود و به مردم می گفت: «هنوز پیراهن رسول خدا کهنه نشده است؛ ولی عثمان سنت پیامبر را کهنه کرده است». با وجود عداوتی که عایشه نسبت به عثمان داشت، پس از قتل عثمان و بیعت نمودن امت با امیر المؤمنین علیه السلام، عایشه موضع گیری جدیدی را اتخاذ کرد. زمانی که جریان بیعت را شنید، گفت: «اگر امر خلافت به علی برسد در حالی که عثمان مظلومانه به قتل رسید؛ هر آینه آرزو دارم آسمان به زمین آید و جهان فانی گردد». هنگام عزیمت به بصره، وی به ملاقات ام سلمه رفت تا او را نیز با خود ببرد ولی ایشان در جوابش فرمود: «دیروز به عثمان دشنام میدادی و او را مذمت می کردی! تو را چه شده است که امروز قصد خونخواهی او را داری؟ آیا فضایل علی را فراموش کرده ای؟ اگر یادت رفته است، من به یادت می آورم. بیاد آور آن روزی را که در خدمت پیامبر بودیم؛ که پدرت ابوبکر به همراه عمر به محضر رسول خدا شرفیاب شد و به رسول خدا صلی الله علیه و آله عرض کرد: یا رسول الله! ما قدر و منزلت مصاحبت با تو را نمیدانیم؛ پس ما را تعلیم دهید که چه کسی بعد از شما فرمانروای ماست. حضرت فرمود: من مقام و مرتبه ی جانشین خود را میدانم؛ ولی فعلا صلاح نمیدانم که او را معرفی کنم زیرا از اطراف وی

ص: 151


1- تذکره الخواص، ابن جوزی، ص 36

متفرق می شوید؛ همچنان که بنی اسرائیل از اطراف هارون متفرق شدند. پس از بیرون رفتن آن دو نفر، من گفتم: ای رسول خدا! خلیفه ی شما چه کسی است؟ فرمود: آن کسی که نعلین مرا پاره دوزی می کند. از خدمت آن حضرت بیرون آمدیم و دیدیم که علی علیه السلام نعلین آن حضرت را پاره دوزی می کند. عایشه گفت: بلی یادم هست. ام سلمه گفت: پس به کجا می روی؟ گفت: برای اصلاح امر امت به بصره میروم». این حدیث علاوه بر اثبات خلافت بلافصل امیرالمؤمنین علیه السلام، نشان می دهد که عایشه عمد این گناه عظیم را مرتکب شده است. مفاد این حدیث، علاوه بر مطلبی که ذکر کردم، روش صحیح تعیین خلیفه را نیز معین می کند؛ لذا ثابت می شود که روش تعیین خلفای راشدین که هر یک به شکل خاصی به قدرت رسیده اند، غیرصحیح می باشد.

شیخ بی لطفی میفرمایید! هیچ گونه تفاوتی میان روش تعیین خلفای راشدین نبوده است. تمام خلفا با اجماع مسلمانان به خلافت رسیده اند.

واعظ: روش تعیین خلفا هر کدام متفاوت با دیگری است. اجماعی که مورد ادعای شماست، در مورد هیچ یک از خلفا صورت نگرفته است. حتی در همان اجماعی که به قول شما، برای ابوبکر صورت پذیرفته است نیز بسیاری از بزرگان شرکت نداشته اند. عمر بر اساس وصیت ابوبکر به خلافت دست یافت و در مورد او هیچ گونه اجماعی نقل نشده است.

شیخ: خوب؛ چون خلیفه ابوبکر بر اساس اجماع امت تعیین شده بود، قول او می تواند بهترین سند برای تعیین خلیفه بعدی باشد و دیگر نیازی به رأی گیری مجدد از مردم نیست!

واعظ: عجب! قول ابوبکر برای تعیین خلیفه ی رسول خدا سند است؛ اما قول رسول خدا برای تعیین خلیفه ی خودش سند نیست !! بگذریم؛ حال

ص: 152

اگر حکم ابوبکر برای تعیین خلیفه ی بعدی کافی است؛ دیگر فلسفه ی این کاری که عمر برای تعیین خلیفه بعد از خودش کرد، چیست؟ عمر برای تعیین خلیفه ی بعد از خودش شش نفر را معرفی کرد و ریاست شورا را بر عهده ی عبدالرحمن بن عوف گذارد و گفت: نظر نهایی با عبدالرحمن است. او با هر که بیعت کرد دیگران هم باید بیعت کنند و اگر کسی از رأی اکثریت سرپیچی کند، بایستی گردنش زده شود. انصاف دهید؛ آیا خلیفه نمی دانست که علی از پسرعوف برتر است؟ چه معنا دارد که نظر عبدالرحمن با ارزش تر از نظر علی امیرالمؤمنین علیه السلام باشد؟ به چه دلیل اگر کسی از رأی اکثریت سرپیچی کند، باید کشته شود؟ رسول خدا فرمود: «به زودی بعد از من فتنه ای برپا می شود. در آن زمان بر شما لازم است که ملازم رکاب علی باشید؛ چرا که او فاروق بین حق و باطل است و او امیرمؤمنان است».

شیخ: اگر این طور که می گویید باشد؛ خلافت علی هم باطل است؛ زیرا همان افرادی که سه خلیفه ی قبل را به خلافت رساندند، همانها هم علی را به خلافت منصوب کردند.

واعظ: این فرمایش شما در صورتی صحیح است که ملاک خلافت امیر المؤمنین هم مثل ملاکات شما باشد؛ اما از نظر شیعه اثبات خلافت فقط مبتنی بر نص پیامبر خداست و لذا اقبال و اجماع امت فاقد هر گونه ارزش و اعتبار است.

شیخ: در خبر آمده است که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: ابوبکر خلیفه ی من است.

واعظ گویا قرارداد شب اول را فراموش کرده اید. شیخ مجدالدین فیروز آبادی مینویسد: «آنچه در فضایل ابوبکر نقل گردیده است، از

ص: 153

مفتریاتی است که بداهت عقل به دروغ بودن آنها گواهی میدهد». با توجه به مطالبی که عرض کردم اگر دلیل شما اجماع است پس در هیچ یک از خلفای سه گانه این اجماع صورت نگرفته است. مگر از نظر شما ملاک فضیلت چه چیزی است؟

شیخ ملاک فضیلت عبارت است از: ایمان به خدا و رسول و نیز نسب پاک و علم و تقوی.

واعظ: مرحبا! حرف ما هم همین است. چون امیرالمؤمنین علی علیه السلام از لحاظ حسب و نسب و علم و تقوی از همگان بالاتر بوده، لذا افضل از تمامی صحابه است.

شیخ: به چه دلیل علی علیه السلام را از لحاظ حسب و نسب برتر از دیگران می دانید؟

واعظ: نسب علی از دو جنبه منحصر به فرد است. از جنبه ی خلقت نوری و از جنبه ی نسب جسمانی. اکابر علمای خودتان از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل کرده اند که: «من و علی چهارده هزار سال قبل از خلقت آدم، به صورت نوری بودیم در ید قدرت الهی. هنگامی که خداوند متعال آدم را خلق فرمود، ما را در صلب آدم قرار داد؛ پیوسته با هم بودیم تا در صلب عبد المطلب از هم جدا شدیم پس نبوت را در من و خلافت را در علی ظاهر ساخت»؛ و اما از لحاظ جسمانی این خصوصیت عظیم در آن حضرت و نیز در رسول خدا وجود دارد که تمام آباء و اجداد آن حضرت تا آدم ابوالبشر همگی موحد و خداپرست بوده اند و در صلب و رحم ناپاک قرار نگرفته اند.

شیخ: فکر می کنم این مطلبی که فرمودید اشتباه باشد؛ زیرا قرآن، آزر پدر ابراهیم خلیل را کافر و مشرک معرفی کرده است.

ص: 154

واعظ: خیر، مطلبی که می گویم اشتباه نیست؛ زیرا بر طبق نظر علمای انساب پدر حضرت خلیل الرحمن تارخ بوده است نه آزر

شیخ: چرا نظر علمای انساب را در مقابل نص صریح قرآن قرار میدهید؟ قرآن، پدر حضرت ابراهیم را آزر می داند نه تارخ.

واعظ: ما هیچ گاه در مقابل نص اجتهاد نمی کنیم؛ بلکه بر طبق راهنمایی خاندان رسول خدا صلی الله علیه و آله به نکات ظریفی از قرآن پی می بریم که افراد محروم از ارشادات ایشان متوجه این دقایق نمی شوند. در عرف عرب به عمو و شوهر مادر نیز گاهی تعبیر به «آب» می شود. درباره ی آزر دو قول است، یکی آنکه وی برادر تارخ یعنی عموی ابراهیم بوده است و دیگر آنکه بعد از وفات تارخ، آزر با مادر ابراهیم ازدواج کرده است؛ لذا ابراهیم به وی پدر می گفته است.

شیخ: آیا در جای دیگری از قرآن دیده شده است که از عمو یا شوهر مادر تعبیر به پدر شود؟

واعظ: بلی؛ در آیه ی 127 سوره بقره آمده است: «حضرت یعقوب به فرزندان خود گفت: پس از مرگ من چه کسی را می پرستید؟ گفتند: خدای تو و خدای پدرانت ابراهیم و اسماعیل و اسحاق را». شاهد من از این آیه، اطلاق پدر به جناب اسماعیل است در حالی که اسماعیل عموی یعقوب بوده است و نه پدر وی. بنا به دلایل قطعی تاریخی، پدر ابراهیم جناب تارخ بوده است. تارخ موحد و خداپرست بود؛ لذا قطعأ تمام آباء و اجداد رسول خدا و امیر المؤمنین موحد و پاک بوده اند.

شیخ: اگر راه حلی هم درباره ی پدر ابراهیم درست کنید، دیگر راجع به ابوطالب هیچ کاری نمی توانید بکنید، زیرا مسلم ابوطالب در حالت کفر از دنیا رفته است.

ص: 155

واعظ: خداوند لعنت کند کسانی را که به سبب عداوت با امام علی علیه السلام، به حضرت ابوطالب نسبت ناروا دادند و به آن حضرت تهمت کفر و الحاد زدند. بر طبق نظر خاندان رسالت، حضرت ابوطالب موحد بوده و با ایمان از دنیا رحلت فرموده است. ابن اثیر می نویسد: «از عموهای پیامبر غیر از حمزه و عباس و ابوطالب، کس دیگری به پیامبر ایمان نیاورد». عقیدهی عده دیگری از علمای شما بر این است که ابوطالب اسلام آورد اما به دلیل اینکه از قدرت خود برای یاری پیامبر استفاده کند، ایمان خود را علنی نکرد؛ و به همین جهت بود که مخالفان مزاحم رسول خدا نمی شدند.

شیخ مگر حدیث ضحضاح را نشنیده اید که: ابوطالب در ضحضاحی از آتش است.

واعظ: ناقل این حدیث مسخره، یک فرد فاسق و زانی و شارب الخمر بوده است که به سبب دشمنی با علی علیه السلام و خوش آیند معاویه این حدیث را جعل نموده است. ما دلایل بسیاری بر اثبات ایمان حضرت ابوطالب داریم. از جمله ی این دلایل، اشعار آن جناب است که در مدح پیامبراکرم سروده است و در آنها صریحا می گوید: «من بر دین محمد هستم و پیغمبر حقی را یاری می کنم که هیچ گاه باطل در کلام او راه ندارد». علمای شما این اشعار را نقل نموده و ثبت کرده اند. اگر جناب ابوطالب مشرک و بت پرست بود بایستی همان روز اول که نبوت حضرت ختمی مرتبت علنی میشد، آن حضرت را منع می نمود و او را بر حذر میداشت نه اینکه مشوق و ترغیب کننده ی او باشد و به ایشان عرض کند: «امر خودت را آشکار کن! به خدا سوگند، هیچ کس در صدد آزار تو بر نمی آید؛ مگر اینکه زبانهای تند و شمشیرهای تیز ما را روبروی خود

ص: 156

ببیند. به خدا قسم! عرب در مقابل تو به زانو در خواهد آمد. دین تو بهترین ادیان است». عجیب است که شما برای اثبات ایمان افراد پلیدی مثل ابوسفیان ملعون و معاویه ی لعین و یزید پلید که مسلما کافر و بی ایمان بودند، دلیلی طلب نمی کنید و آنها را مؤمن می دانید؛ اما برای ایمان ابوطالب، با وجود این همه دلایل و براهین، باز هم سرسختی می نمایید و ایشان را مشرک می خوانید.

شیخ: آیا این کار شما درست است که مرتبا خال المؤمنین معاویه را لعنت می کنید؟ دلیل شما بر کفر معاویه و یزید که از خلفای بزرگ اسلام می باشند، چیست؟

واعظ: خال المؤمنین بودن معاویه روی چه ملاکی است؟

شیخ: چون خواهر معاویه زوجهی رسول خدا و ام المؤمنین بوده است پس معاویه برادر مادر مؤمنان یعنی دایی مؤمنان است.

واعظ: آیا عایشه ام المؤمنین نبوده است؟ اگر چنین است؛ پس چرا به محمد بن ابوبکر، خال المؤمنین نمی گویید؟ اجازه دهید جوابش را خودم بدهم؛ چون محمد از شیعیان خالص بود و به دست معاویه به شهادت رسید؛ و اما اینکه فرمودید معاویه کاتب وحی بوده است نیز نادرست است؛ زیرا وقتی او مسلمان شد دیگر دوران وحی تقریبا به سر آمده بود. آنچه در مورد او آمده، این است که وی کاتب مراسلات و نامه ها بوده است. و اما در مورد کفر آنها الی ماشاء الله دلیل و برهان داریم.

شیخ تقاضا دارم کمی از این دلایل و برهانها را برای ما بگویید .

واعظ: بر طبق نقل اکثر مفسرین، در عالم رؤیا به رسول خدا نشان داده شد که بنی امیه به مانند بوزینگان بر فراز منبر آن حضرت بالا می روند. علاوه بر این خداوند متعال نیز در سوره بنی اسرائیل از این خاندان به

ص: 157

عنوان شجرهی ملعونه یاد می فرماید. در جای دیگر خداوند متعال می فرماید: «آنانکه خدا و رسول او را آزار دهند؛ خداوند آنان را در دنیا و آخرت لعنت نموده و برای آنها عذاب خوار کننده مهیا فرموده است». استدعا دارم صفحات تاریخ را کمی ورق بزنید تا بیابید که این خاندان چگونه زمینه ی آزار و اذیت رسول خدا و خاندان او را فراهم آوردند. در آیه ای دیگر چنین آمده است که: «هر که عمده مؤمنی را به قتل برساند مجازات او آتش جهنم خواهد بود و خدا بر او خشم می گیرد و او را لعنت می کند و عذابی بزرگ برایش مهیا ساخته است». آیا نمی دانید که معاویه، مؤمنان بسیاری همچون امام حسن مجتبی، سبط رسول خدا و سید جوانان اهل بهشت را و نیز بسیاری از صحابه بزرگوار نبی اکرم از جمله حجر بن عدی را به قتل رسانید؟ آیا نمی دانید که این فرد ملعون، بسر بن ارطات بی رحم و خونخوار را به سوی مکه و مدینه فرستاد تا شیعیان علی بن ابیطالب را سرکوب نماید و به نقل مورخین بیش از سی هزار نفر اعم از زن و بچه را به خاک و خون بکشد. آیا در کتابهای شما نقل نشده است که رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «هر که به علی ناسزا گوید مثل آن است که به من ناسزا گفته است و هر که مرا سب و شتم نماید مثل آن است که خدا را سب و شتم نموده است و در جای دیگر می فرماید: «کسی که اهل بیت مرا سب نماید پس جز این نیست که از دین خدا و اسلام مرتد گردیده و کسی که عترت مرا آزار دهد پس بر او باد لعنت خدا». معاویه علنا حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام را لعنت می نمود و مردم را نیز به این گناه عظیم دستور می داد و هر که از این دستور سرپیچی می کرد را شکنجه مینمود و یا به قتل می رسانید. آیا چنین کسی مورد لعنت خدا و پیامبر نیست؟ رسول اکرم صلی الله علیه و آله

ص: 158

فرمود: «علی را دوست نمی دارند الآ مؤمنین و او را دشمن نمی دارند الا کافران». آیا دشمن درجه یک علی کسی جز معاویه است؟! به شهادت تاریخ، معاویه دشمن علی است پس کافر است و مستحق عذاب خوار کننده است.

شیخ: چگونه جرأت می کنید به خال المؤمنین اهانت کنید در حالی که ایشان از صحابه بزرگوار رسول خداست و خداوند در مدح اصحاب رسول اکرم صلی الله علیه و آله آیات بسیاری را نازل فرموده است.

واعظ: اشتباه شما و همفکرانتان این است که صحابی بودن را به خودی خود یک ارزش فوق العاده می دانید در حالی که آیات و روایات بر خلاف نظر شما حکم می کند. در قرآن کریم خداوند متعال خطاب به مشرکین می فرماید: «صاحب شما هیچ گاه در ضلالت و گمراهی نبوده است». که منظور از صاحب مشرکان، پیامبر صلی الله علیه و آله می باشد. همچنین در سوره ی کهف آمده است: «آن مرد کافر به مصاحب و رفیقش که فردی مؤمن و فقیر بود در مقام گفتگو و مفاخرت برآمد»؛ و نیز در سوره ی یوسف، دو فرد کافری که با حضرت یوسف در زندان بسر می بردند را صاحبان یوسف نام برده است. پس ممکن است مصاحب و اصحاب یک پیامبر حتی کافر و مشرک باشد. من نمیدانم چرا شما با نگاه خوشبینانه به تمامی اصحاب مینگرید در حالی که در بین آنان افراد منافق و بدکردار نیز وجود داشته است. ما منکر نزول آیات مدح در شأن صحابه نیستیم؛ ولی این را هم نمی پذیریم که این آیات در شأن تمام صحابه باشد. آیات بسیاری را می شناسیم که در مذمت بدکرداران از صحابه نازل شده است. شما با این نگاه تناقض پرورتان گرفتار سردرگمی های بسیاری

ص: 159

شده اید که یکی از آنها توجیه کارهای مرد پلیدی همچون معاویه است که به شهادت تاریخ فسادهای بزرگی را پدید آورده است.

شیخ: عجیب است! چگونه به اصحاب رسول خدا نسبت فساد می دهید و آنها را بد کردار مینامید؟!

واعظ: بخاری می نویسد: رسول اکرم فرمود: «در روز قیامت من کنار حوض کوثر به انتظار شما هستم . به خداوند متعال عرض می کنم پروردگارا! اصحاب من کجایند؟ خطاب میرسد: تو نمی دانی که بعد از تو آنان چه ها کردند و چه اموری را در دین احداث نمودند». من برای شما بسیار متأسفم که از یک سو یک چنین فرد ملحد و عنید و فرزند کافر و پلیدش را مسلمان می خوانید و از سوی دیگر تلاش مستمر در اثبات کفر جناب ابوطالب دارید! اسناد و دلایل بسیاری برای کفر معاویه و یزید و نیز بر ایمان ابوطالب در کتاب های خودتان موجود است اما چه کنیم که شما نمی خواهید زیر بار بروید.

شیخ: آیا در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله اسلام ابوطالب شهرت داشته است یا خیر؟

واعظ: بلی کاملا تمام امت نام ابوطالب را به عظمت یاد می کرده اند.

شیخ: چگونه ممکن است در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله امری شایع و مشهور بوده باشد و بعد از سی سال دقیقا بر خلاف آن شایع شود؟

واعظ: تنها این مطلب نبوده است که بعد از سی سال واژگون شده است بلکه بسیاری از امور حتی احکام دینی هم این بلا به سرش آمده است

شیخ ممکن است از آن امور، نمونه ای را برای ما بیان کنید.

واعظ: هر تعداد نمونه که بخواهید خدمتتان عرض می کنم. برای نمونه مسئله ای را مطرح می نمایم که با دلایل قرآنی و روایات قطعی و مورد

ص: 160

قبول شما در زمان رسول خدا رایج بوده است و بعدا ممنوع گردید. ازدواج موقت و حج تمتع نساء در زمان رسول خدا و حتی در دوره خلافت ابوبکر و قسمتی از زمان خلافت عمر شایع و رایج بود. عمر در دوران حکومت خود گفت: «من این دو متعه که در زمان پیغمبر حلال بود را حرام می کنم و عاملان به آن را عقاب می کنم». با این حرف بی پایه و بی اساس حلال خدا حرام گردید و سنت رایج نبوی واژگون شد. در حال حاضر هم

اهل تسنن بر خلاف سنت رسول خدا از این احکام الهی روی گردانیده اند.

شیخ: آیا میلیونها مسلمان خالص بر خلاف قرآن و سنت رسول خدا عمل می کنند در حالی که مردم ما را سنی و تابع سنت می خوانند ولی شما را رافضی یعنی روی گردان از سنت نامیده اند.

واعظ: این نامگذاری را خودتان مرتکب شده اید. حقیقت آن است که ما سنی هستیم چرا که به سنت واقعی رسول خدا عمل می کنیم و شما رافضی هستید زیرا شما از سنت روی گردانیده اید.

شیخ احسنت! بر طبق کدام ملاک شرعی به خود این اجازه را میدهید که میلیونها مسلمان پاک را رافضی بنامید؟

واعظ: به همان دلیل که شما ما را رافضی می خوانید؛ با این تفاوت که دلیل ما بر اساس آیات و روایات است در حالی که دلایل شما صرفا از روی تعصب میباشد. در شبهای قبل اشاره نمودم که رسول خدا تمام امت را به تبعیت از قرآن و عترت امر فرمود؛ آیا کسی جز ما به این دستور عمل کرد؟ رسول اکرم تمام امت را به اطاعت از علی فرمان داد؛ آیا کسی جز ما به این فرمان عمل کرد؟ رسول اکرم متعه را جزء سنت خود اعلام نمود؛ آیا کسی جز ما به این سنت عمل کرد؟ و اما از سوی دیگر آیا کسی جز شما از اطاعت پیامبر در خصوص تبعیت از عترت آن حضرت

ص: 161

سرپیچی نمود؟ آیا کسی جز شما از اطاعت پیامبر در خصوص حلیت متعه روی گردانید؟

شیخ: دلیل شما بر حلیت متعه چیست؟

واعظ: در آیهی 24 سوره نساء صریحا آمده است: «پس از اینکه از آنها بهره مند شدید، مهر معین شده را که از آنان است به ایشان بپردازید».

شیخ: از کجا معلوم که این آیه در مورد عقد دائم نباشد؟

واعظ: در کتب معتبر خودتان از قول یکی از اصحاب نقل شده است که: «آیهی متعه نازل شد و ما در زمان رسول خدا به آن عمل می کردیم و آیه ای هم بر حرمت آن نازل نشد و رسول خدا هم تا دم مرگ، ما را از انجام آن نهی نفرمود؛ اما عمر بنا به رأی خودش هرچه خواست گفت و فرمان داد». حمیدی در جمع بین الصحیحین از عبدالله بن عباس روایت نموده است: «در زمان رسول خدا متعه می کردیم تا آنکه عمر به خلافت رسید و گفت از متعه بپرهیزید که اگر کسی چنین کند او را سنگسار می کنم»!!

شیخ، شاید این آیه بعدأ منسوخ شده باشد.

واعظ: خیر؛ گفتار خود عمر حاکی از آن است که چنین که شما می گویید نبوده است. اگر بنا باشد یک آیه ای از قرآن نسخ گردد باید به توسط یک آیهی دیگر این کار صورت گیرد نه به توسط عمر!!

شیخ در سوره ی مؤمنون اسباب حلیت زن برای مرد منحصر در زوجیت و ملکیت یمین اعلام شده است و نه چیز دیگر. این آیه می تواند ناسخ آیهی متعه قلمداد شود.

ص: 162

واعظ: از نظر اسلام متعه هم یک نوع زوجیت است. آیا نمی دانید که سوره مؤمنون قبل از سوره نساء نازل شده است و نمی تواند ناسخ آن باشد؟

شیخ روایاتی وجود دارد که می گوید حکم متعه در زمان پیامبر نسخ شده است.

واعظ: اولآ، این روایات از نظر ما فاقد اعتبار است. ثانیه، این را بدانید که اگر این حکم نسخ شده بود، خلیفه به گونه ی دیگری سخن می گفت. آیا قول شما را بپذیریم یا قول امام احمد بن حنبل را که از قول فردی از صحابه نقل می کند که: «آیهی متعه در قرآن مجید نازل شد و ما بدان عمل می کردیم و هیچ آیه ای که حکم متعه را نسخ نماید نازل نشد و پیامبر هم از آن نهی نفرمود». پس قطعا شما برای حرمت متعه هیچ دلیلی ندارید مگر قول عمر!!

شیخ قول عمر خود سند بزرگی است.

واعظ: از شما بعید است! دلیل شما بر سندیت قول خلیفه تان چیست؟

شیخ: اگر عمر حکم نسخ را از پیامبر نشنیده بود متعرض چنین کاری نمی شد.

واعظ: اشتباه شما در همین حدسیات و گمان های خوش بینانه و بی اساس است. اگر حکم متعه بیست سال قبل از عمر منسوخ شده بود، پس دیگر نیازی به تحریم عمر نبود. مسلما این حکم نسخ نشده بود و به عنوان یک حکم الهی در میان مردم رایج بود تا اینکه عمر این جرأت و جسارت را در خود دید که حکم الهی را نادیده بگیرد و حلال خدا را حرام کند.

ص: 163

شیخ لابد جناب عالی میدانید که یک مجتهد می تواند رأی مجتهد دیگر را نقض کند. عمر که خود مجتهد بود، حکم پیامبر که یک مجتهد دیگر بود را نقض کرد. کجای این دلیل اشکال دارد؟

واعظ: سراپای این دلیل پر از اشکال است؛ چه کسی گفته است که حتی مجتهد معصومی مثل پیامبر اکرم حق نقض حکم قطعی خدا را دارد تا چه رسد به یک انسان جایز الخطا؟

شیخ عمر صلاح مملکت را در این دید که متعه را تحریم کند زیرا حتی در جهان امروز هم دیده میشود که برخی افراد برای کامجویی یک ساعته یک زن مسلمان را متعه می کنند و بعد او را رها می کنند و موجبات اشاعهی فحشا را فراهم می آورند.

واعظ: با این حرفها نمی توان حلال خدا را حرام کرد و کار عمر را توجیه نمود. اگر عمل یک عده افراد لاابالی سبب حرام شدن حلال خدا می گردد پس میبایست عقد دائم هم حرام شود. مگر از این جهت چه تفاوتی میان عقد دائم و عقد موقت است؟

شیخ: آیا قبول ندارید که حکم متعه باعث شیوع فحشا می شود.

واعظ: به هیچ وجه. به نظر من اگر این حکم شرعی در جوامع مسلمین رایج می بود، زمینه های فساد و فحشا به شدت کم میشد. آیا جوانی که قدرت تأمین هزینه های ازدواج دائم را ندارد و شدیدا تحت فشار غریزهی جنسی می باشد، در مکتب شما چه باید بکند؟ شما هیچ راه حل قانونی برای حل این مشکل طبیعی و رایج ندارید در حالی که مذهب جامع و متین ما برای حل این معضل، حکم ازدواج موقت را پیشنهاد کرده است. پافشاری یک مکتب بر تحریم شدید زنا تنها با به رسمیت شناختن ازدواج موقت عقلایی است در غیر این صورت باید گفت که این مکتب در

ص: 164

مواجهه با یک پدیده ی طبیعی و فراگیر دچار تناقض و بن بست بدی شده است. به قول امیرالمؤمنین علی علیه السلام اگر عمر متعه را نهی نمی کرد، جز عده ای قلیل هیچ مسلمانی مرتکب فحشا نمی شد. از این مطلب می گذرم و به اصل مطلب که پیرامون فضایل امیرمؤمنان علی علیه السلام بود می پردازم. یکی دیگر از خصوصیات خاص امام مؤمنان محل تولد ایشان است. اگر به همین یک مسئله دقیق شوید راه را خواهید یافت. نکته ی دیگر که از امتیازات آن بزرگوار است نام گذاری ایشان از عالم غیب می باشد.

شیخ، سخن عجیبی می گویید. مگر ابوطالب پیغمبر بوده است که به وی وحی شود؟

واعظ: خیر؛ اما نام محمد و علی هزاران سال قبل از خلقت آدم، در تمام آسمانها و ابواب جنت و عرش اعظم ثبت بوده است.

شیخ آیا این سخن شما غلو نیست که علی را هم ردیف با پیامبر می کنید. همین حرفهاست که باعث شده فقهای شما فتوا به وجوب شهادت به ولایت علی در اذان و اقامه بدهند.

واعظ: أولا، من نام مبارک علی علیه السلام را هم ردیف با نام پیامبر قرار نداده ام، بلکه خداوند چنین کرده است. ثانیه، از رسول خدا نقل شده است که: «از دو هزار سال پیش از خلقت آسمانها و زمین، بر در بهشت نوشته شده است: لااله الاالله محمد رسول الله علی ولی الله و اخو رسول الله».(1) و نیز از رسول اکرم نقل می کنند که: «در شب معراج وقتی به عرش رب العالمین رسیدم بر پایه های آن دیدم که نوشته شده است: براستی که من خدایی

ص: 165


1- موده القربی، میر سید علی همدانی، موده 6

هستم که غیر از من خدایی نیست. محمد حبیب من است که او را به علی وزیر او تأیید و یاری نمودم».(1) همچنین از ابن عباس رسیده است که گفت: «از رسول اکرم سبب قبولی توبه آدم را جویا شدم. ایشان فرمود: آدم، خدا را به حق من و علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام قسم داد پس خداوند توبه او را پذیرفت و او را آمرزید». و اما اینکه فرمودید مگر ابوطالب پیامبر بوده است که به او وحی شود؛ نیز بی مورد است زیرا به مادر موسی و زنبور عسل هم وحی شده است در حالی که هیچ کدام پیامبر نبودند.

شیخ: آیا خبری در این زمینه در کتاب های ما موجود است؟

واعظ: علمای شما از عباس بن عبدالمطلب نقل نموده اند که: «هنگامی که علی متولد شد، جناب ابوطالب و فاطمه بنت اسد به کوه ابوقبیس رفتند و از خداوند متعال نامگذاری طفلشان را خواستار شدند. ناگهان صدایی از آسمان بلند شد و لوحی سبز رنگ به دست ابوطالب رسید که در آن اشعاری نوشته شده بود. مضمون این اشعار آن است که شما را به فرزند پاک و پاکیزهای که منتخب و مرضی من است اختصاص دادم. اسم او را از جانب خدای اعلا، علی بگذار که مشتق از اسم علی اعلاست. پس ابوطالب به سجده افتاد و به شکرانه این نعمت عظمی، ده شتر قربانی نمود».(2)

اما اینکه فرمودید بنا به فتوای فقهای شیعه ذکر نام علی در اذان و اقامه واجب است نیز حاکی از عدم اطلاع شماست. تمامی فقهای ما بیان

ص: 166


1- همان مأخذ، موده 82- ینابیع الموده، سلیمان بلخی حنفی، باب 56

داشته اند که شهادت بر ولایت امیرالمؤمنین جزء اذان و اقامه نیست ولیکن مستحب و بسیار مطلوب است. از این مقوله نیز بگذریم و برگردیم بر سر مطلب که ذکر فضایل امیر المؤمنین علی علیه السلام بود. فضیلت دیگر آن حضرت شدت زهد و تقوای آن وجود مبارک است. به قدری آن سرور در این زمینه در اوج بود که دشمن درجه یک ایشان یعنی معاویه ملعون گفته است: «زنان عالم از اینکه مثل علی را برایند عقیم اند». حال اگر اجازه میفرمایید از حضورتان سؤالی داشته باشم.

شیخ: استدعا می کنم بفرمایید.

واعظ: آیا با این اوصاف، شما احتمال هواپرستی و جاه طلبی را در مورد امیر المؤمنین علی علیه السلام می دهید؟

شیخ: ابدأ. علی کرم الله وجهه کسی است که دنیا را سه طلاقه کرد.

واعظ: پس چه دلیلی داشت که ایشان راضی به خلافت ابوبکر نشد و تا شش ماه از بیعت با او امتناع فرمود. اگر احتمال هواپرستی در مورد علی علیه السلام روا نیست؛ پس چرا ایشان زیر بار حکومت ابوبکر نرفت؟

شیخ: تعجب می کنم که چرا می گویید علی راضی به خلافت ابوبکر نبوده است! همه علمای ما گفته اند که ایشان با کمال رضایت دست بیعت به خلیفه ابوبکر داد.

واعظ: تعجب نکنید! گویا هرچه را در جلسات قبل گفته ام از یاد برده اید؟ علمای خودتان به این حقیقت اعتراف نموده اند که علی بعد از شش ماه اجبار با ابوبکر بیعت کرد.

شیخ: در این صورت حتما یک جهتی داشته است. خودشان در آن موقع بهتر می دانستند که چه می کنند. اینک به ما چه مربوط است که در امر بزرگان و اختلاف آنها بعد از هزار و سیصد سال دخالت کنیم.

ص: 167

واعظ: عجب!! هر فرد مسلمانی مکلف است که با تحقیق و بررسی راه حقیقت را یافته و از آن پیروی نماید. بعد از وفات نبی مکرم اسلام صحابه به دو فرقه تقسیم شدند که مسلما فقط یکی از آنها می توانست به حق باشد، لذا چاره ای جز بررسی این جریانات نداریم.

شیخ یعنی خلافت خلیفه ابوبکر بر حق نبوده است؟ با توجه به شجاعت بی نظیر علی پس بایستی قیام مینمود نه اینکه بیعت کند و به نماز ایشان حاضر شود.

واعظ: اولا، بر طبق عقیده شیعه، انبیا و اوصیا مطابق فرامین و دستورات الهی عمل می نمودند. اگر در موردی جنگ کرده اند، مطابق حق بوده است و چنانچه در موضعی دیگر صلح را اختیار کرده اند باز هم مطابق حق و طبق دستور پروردگار بوده است. امیر المؤمنین علی علیه السلام در نامه ای به مردم مصر می نویسد: «سوگند به پروردگار، باور نمی کردم که عرب پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله امر خلافت را از اهل بیت او برگردانده و به دیگری بسپارد. آن چیزی که باعث رنجش من گردید اقبال مردم به ابوبکر بود. مردم با وی بیعت کردند اما من دست خود را از بیعت بازداشتم تا زمانی که دیدم گروهی از مردم از دین محمد برگشته و درصدد انهدام آن برآمده اند. پس برای یاری اسلام بپاخاستم چرا که مصیبت شکاف در دین اسلام برای من از مصیبت فوت ولایت و حکومت بر شما که همچون سرابی زایل شدنی است بزرگتر و عظیم تر است».(1) با توجه به همین نامه روشن می شود که سکوت و تسلیم آن حضرت ناشی از رضایت ایشان از حکومت آن دو نبوده است؛ بلکه نگرانی از زوال دین و

ص: 168


1- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 4، ص 164

تفرقه امت اسلام او را مجبور به این عمل نمود. لذا در تاریخ می بینیم آن حضرت پس از گذشت شش ماه از وفات نبی مکرم اسلام و بعد از اینکه بارها و بارها مخالفت خود را در قالب احتجاج به گوش مردم رسانید مجبور به بیعت با ابوبکر گردید. بنا بر نقل تاریخ، هنگامی که آن حضرت را جبرا به مسجد می بردند و شمشیر برهنه را بالای سر او نگاه داشته و او را مجبور به بیعت می کردند رو به قبر شریف پیامبر اکرم نموده و همان کلماتی که هارون خطاب به برادرش حضرت موسی گفت را به پیامبر اکرم عرضه داشت که: «ای رسول خدا! این امت مرا تنها گذارده و مرا ضعیف نمودند و می خواهند مرا به قتل برسانند». این جریان را رسول اکرم پیش بینی فرموده بود. آن حضرت به امیرمؤمنان فرمود: «یا علی! امت از تو کینه ها در دل انباشته اند و زود است که بعد از من با تو از در خدعه و نیرنگ وارد شوند و آنچه در دل دارند را بیرون بریزند. تو را امر به صبر و تحمل می کنم تا خداوند تو را جزای خیر عنایت فرماید». با توجه به این مطلب واضح است که امیر المؤمنین علی ریاست و حکومت را هم برای خدا می خواسته است لذا اگر صلاح دین خدا در رها کردن حکومت است او این کار را می کند و اگر صلاح دین در تصدی حکومت است باز هم او چنین می کند. آن حضرت در خطبه شقشقیه میفرماید:

سوگند به خداوند که پسر ابی قحافه خلافت را مانند پیراهنی به تن کرد و حال آنکه او می دانست جایگاه من برای این امر بسان قطب و محور آسیاب است. علوم و معارف از سرچشمه فیض من مانند سیل سرازیر میشود و هیچ پرنده ای در فضای علم و دانش به اوج رفعت من نمی رسد. با وجود این، من جامه خلافت را رها کردم و به این اندیشه فرو رفتم که آیا دست به شمشیر برم و حق خود را بستانم یا راه صبر و بردباری را

ص: 169

برگزینم و بر این تاریکی کور صبر کنم. همانا یافتم که صبر کردن خردمندی است. پس صبر کردم در حالی که استخوان در گلو و خاشاک در چشمان داشتم. میراث خود را به تاراج رفته میدیدم تا آنکه اولی راه خود را به انتها برد و خلافت را به آغوش دومی افکند».

شیخ: این خطبه مربوط به حضرت علی نیست؛ بلکه از سید رضی است و الآ آن جناب هیچ شکایتی از خلفا نداشت.

واعظ: بزرگان از علمای خودتان اقرار دارند که این طرز بیان منحصرأ مربوط به امیرالمؤمنین علی علیه السلام است. جمع کثیری از اهل علم و ادب قبل از ولادت سید رضی این خطبه را روایت نموده اند. ابن خشاب مینویسد: «این خطبه را در کتابی که تاریخ تصنیف آن دویست سال قبل از ولادت رضی است دیده ام».(1) علاوه بر این دلایل، دلتنگی و ناراحتی امیرالمؤمنین علی علیه السلام از دو خلیفه، منحصر به این خطبه نیست؛ بلکه در سایر خطب و کلمات ایشان نیز ثبت و ضبط است. از آن حضرت نقل شده است: «قسم به آن خدایی که غیر از او خدایی نیست بدرستی که من در شاهراه حق هستم و مخالفان من در پرتگاه سقوط قرار دارند».(2)

شیخ: چون زمان گذشته است اگر صلاح میدانید بقیه صحبت ها به فردا شب موکول شود.

ص: 170


1- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید به نقل از ابن خشاب2- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 2، ص 561

ص: 171

شب دهم

صوت

امشب، شب میلاد حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام است لذا جمعیت بیشتری تشریف آوردند و بعد از صرف شربت و شیرینی آقای نواب عبد القیوم خان شروع به صحبت نمودند.

نواب: در ابتدای جلسه و به خاطر اینکه فضولت اولین سؤال را من مطرح می کنم؛ از بزرگان مجلس عذرخواهی می کنم. به عرض حضرتعالی برسانم که امروز صبح یکی از فرزندان من که مشغول تحصیل علم است از استاد خود نقل کرد که خلیفه عمر احاطه ی کاملی بر قرآن و آیات شریفه و معانی و مسائل فقهی اسلامی داشته است به حدی که حتی علی بن ابیطالب نیز به او رجوع می کرده است. می خواستم ببینم که آیا حرف این استاد مستند است یا خیر؟ آیا همچنان که علمای ما می گویند در واقع نیز خلیفه عمر نادرهی زمان در مراتب علم و عمل بوده است؟ واعظ: من نمی دانم که این شخص، این حرفها را از کجا آورده است. نه هیچ یک از علمای خودتان و نه حتی خود عمر چنین ادعایی را ندارند. آنچه در کتابهای شیعه و سنی وجود دارد خلاف این مطلب را می رساند. تاریخ گواه است که خلیفه عمر به طور کل عاری از مدارج علمی و فقهی بوده است و در مواقع احتیاج دست به دامان امام علی علیه السلام و فقهای مدینه می شده است.

شیخ این چه حرفی است که میزنید؟! در کجا چنین چیزی نوشته شده است؟

ص: 172

واعظ: خواهش می کنم عصبانی نشوید! آرام باشید. در این چند شب هر وقت به من اهانت کردید و ما را کافر و رافضی و اهل بدعت خواندید هیچ نگفتم و عصبانی نشدم. پس دیگر جا ندارد که شما ناراحت شوید و پرخاش کنید.

شیخ: به چه دلیل می گویید خلیفه عمر بر مسائل علمی احاطه نداشته است؟

واعظ: دلایل ما از لابلای کتاب های خودتان است. حمیدی در جمع بین الصحیحین نقل نموده است که: «روزی خلیفه عمر در مقابل اصحاب خطبهای خواند و گفت که اگر کسی مهر زنش را بیشتر از چهار صد درهم قرار دهد بر او حد جاری می کنم و زیادتی مهر را از او می گیرم و داخل در بیت المال مسلمین می کنم!! زنی از آن میان صدا زد: ای عمر! کلام تو اولی به قبول است یا کلام خدا، عمر گفت: کلام خدا! زن گفت : مگر نه این است که خدای متعال می فرماید: اگر خواستید زنی را رها کرده و زن دیگری بگیرید و مال بسیاری مهر او کرده اید البته نباید چیزی از مهر او بازپس گیرید. عمر از شنیدن این آیه و حاضر جوابی آن زن مبهوت شد و گفت: تمام شما فقیه تر و داناتر از عمر هستید حتی زنان مخدره در حجله ها».(1)

همچنین احمد بن حنبل نقل کرده است که: «زن حامله ای را نزد عمر آوردند؛ او اعتراف به زنا کرد؛ پس عمر فرمان رجم او را داد. علی علیه السلام به خلیفه فرمود: حکم تو بر خود او می تواند نافذ باشد نه بر طفل او چرا که بچه بی گناه است و قتل وی جایز نیست. عمر گفت: آری

ص: 173


1- تفسیر کشاف، جارالله زمخشری، ج 1، ص 357

بدرستی که زنان عالم عاجزند از اینکه مثل علی را بزایند و اگر علی نبود عمر هلاک شده بود». از عمر نقل شده است که مکررا می گفت: «خدایا مرا در مشکلی قرار مده که در آنجا علی نباشد».(1) علمای شما در بعضی از کتب خود قریب به صد موضع از خطاها و اشتباهات خلیفه را نقل کرده اند که وقت مجلس اقتضای ذکر آنها را ندارد. مقام قدس علی بالاتر از آن است که با احدی از صحابه مقایسه گردد. جمله ی «لولا علی لهلک عمر» تکیه کلام عمر بوده است که در بیش از هفتاد مورد این کلام ضبط شده است. نکته ای که من در مطالعاتم بدان رسیده ام این است که خلیفه عمر از لحاظ علمی در درجات پایینی قرار داشته است به گونه ای که گاهی اوقات خطاهای علمی فاحشی در تشخیص احکام دینی از او سر می زد.

شیخ: خیلی بی لطفی می کنید. آیا ممکن است خلیفه در احکام دینی دچار اشتباه شده باشد؟

واعظ، تقصیر من نیست! علمای خودتان چنین واقعیاتی را در کتابهای خود منعکس کرده اند و من فقط ناقل این واقعیات هستم.

شیخ: آیا ممکن است شاهد مثالی برای این ادعایتان بیاورید.

واعظ: بیش از صد نمونه در کتب خودتان وجود دارد که به دلیل کثرت فقط به ذکر یک نمونه جالب بسنده می کنم. در زمان عمر مردی نزد او آمد و گفت: من جنب شده ام و آبی نیافتم که غسل کنم؛ چه بکنم؟ عمر گفت: اگر آبی پیدا نکردی نماز نخوان! عمار که حاضر در مجلس بود رو به عمر کرد و گفت: ای عمر! آیا یادت نیست که در یکی از سفرهای

ص: 174


1- صواعق المحرقه، ابن حجر مکی، ص 78

پیامبر من و تو احتیاج به آب پیدا کردیم؛ چون آبی در دسترس نبود تو نماز نخواندی و من گمان کردم که تیمم بدل از غسل آن است که تمام بدن را به زمین بمالم پس چنین کردم و نماز خواندم. زمانی که به خدمت نبی مکرم رسیدیم ایشان فرمودند که در تیمم همین مقدار کافی است که دو دست را بر زمین زده و بر پیشانی و پشت دستها بکشید. پس ای عمر! چرا اکنون چنین می گویی؟ عمر پاسخ داد: ای عمار از خدا بترس! آقایان خود قضاوت کنند که آیا این عمر افقه است یا کسی که باب مدینه علم نبوی است و ندای «سلونی قبل أن تفقدونی» او فقها را مبهوت کرده است؟ آیا منصفانه و عقلایی بود که باب مدینه ی علم را کنار گذارده و کسی که در جزئیات علمی سر در گم می شده است را به رهبری امت برگزینند؟

شیخ: من بیانات شما را در خصوص فضایل علی علیه السلام قبول دارم لیکن می خواهم این را بگویم که چه عیب دارد که ما با هم از در صلح و صفا در آییم و اختلافات را کنار بگذاریم. آیا غیر از این است که علی علیه السلام با کمال میل و رغبت دست بیعت به خلفای راشدین داد و به آنها کمک کرد. چرا ما باید کاسه از آش داغ تر شویم. خود او برتری و حق تقدم خلفا را با دل و جان پذیرفت پس چرا ما نپذیریم؟ چرا به همان صورت که مذاهب چهارگانه اهل سنت در کنار هم اند، شیعیان نمی آیند در کنار ما باشند؟ چرا شما از ما دوری می کنید؟ ما هم قبول داریم که علی اعلم و افقه بوده است؛ ولی این را بپذیرید که ابوبکر مسن تر و سیاستمدارتر از او بوده است. علی جوانی نورس بوده است که توانایی خلافت را نداشته است؛ حتی بعد از بیست و پنج سال که به خلافت

ص: 175

رسید، به واسطه ی عدم سیاست، موجبات خونریزی و انقلابات را فراهم آورد و در آخر کار خود او هم به واسطه تیغ ابن ملجم لعین از پا در آمد.

واعظ: می گویند: قافله ای از زوار در بین راه به دستهای سارق برخوردند. سارقین آنها را اسیر و اموالشان را بین خود تقسیم کردند. در بین این اموال، قطعه پارچه ی کفنی مرغوبی بود که سهم پیر مردی از دزدان گردید. دزد رو به اسرا کرده و گفت: این کفن مال کیست؟ زائری پاسخ داد: از من است؛ دزد گفت: آن را به من ببخش تا حلال باشد که آن را کفن خود کنم؛ زائر گفت: تمام اموالم مال شما باشد، ولی این کفن را نمی دهم؛ دزد هر چه اصرار کرد زائر راضی نشد؛ پیرمرد سارق شلاق را کشید و به جان زائر بیچاره افتاد و می گفت آن قدر می زنم تا آن را ببخشی و راضی شوی !! آن بیچاره قدری که تازیانه خورد فریاد برآورد که آقا حلال باشد، از شیر مادر حلال تر!!! آقای محترم! به چه دلیل می گویید امیرالمؤمنین با میل و رغبت راضی به خلافت خلفا گردید؟ آیا آتش به درب خانه زدن؛ آیا او را سر برهنه به سمت مسجد کشانیدن؛ آیا شمشیر برهنه بر سر او گرفتن و تهدید به قتل کردن مناسبتی با رضایت قلبی دارد؟! و اما فرمودید: چرا ما به جان هم افتاده ایم و کشمکش های بیهوده را دنبال می کنیم؟ ما به جان کسی نیفتاده ایم؛ بلکه این آقایان اهل سنت بوده اند که هر زمان دستشان رسیده است به جان شیعیان افتاده و جان و مال آنان را مباح دانسته و آنها را به قتل می رسانده اند. نکته ی دیگری که فرمودید این بود که بیاییم و همه با هم یکی شویم! ما نیز مخالف با اتحاد و یکی بودن نیستیم اما نه هر اتحادی!! بلکه اتحاد حول محور حق و عدالت که علی و اولاد اوست. عقاید دینی بایستی از روی تحقیق باشد نه تقلید. طبق کدام ملاک عقلی و شرعی ما را مجبور می کنید که از

ص: 176

برخی از صحابه که برخلاف دستور خدا و رسول عمل کردند پیروی کنیم؟ !! اگر بر سر یک موضوعی، میلیاردها انسان با خداوند که واحد است و تک است اختلاف پیدا کنند حق را به کدام طرف میدهید؟ آیا می توانید به صرف اینکه اکثریت با انسانهاست، حرف خدا را کنار بگذارید؟!! آیا نمی دانید که نظر و رأی خدا در خصوص جانشینی پیامبر خلاف آن چیزی است که شما بدان قائلید ؟!! آیا شما تصور می کنید که من از روی تقلید از پدرانم مذهب تشیع را کور کورانه انتخاب کرده ام؟ خدا را گواه می گیرم که چنین نبوده است، بلکه بارها و بارها مطالعه کردم؛ دقت کردم؛ کتاب ها را زیر و رو کردم؛ از حق استمداد کردم تا بالاخره به حقیقت رهنمون شدم. هر فردی که راه تحقیق را در پیش بگیرد و از خدا مدد جوید ناگزیر به همین راه می رسد. «الحق من ربک فلا تکونن من الممترین » برای اثبات این ادعا به حدیثی که امام احمد بن حنبل از رسول اکرم صلی الله علیه و آله نقل کرده است دقت کنید. آن حضرت فرمود: «ای جماعت انصار! آیا شما را به چیزی که با تمسک به آن هرگز گمراه نمی شوید راهنمایی نکنم؟ گفتند: چرا ای رسول خدا فرمودند: همانا آن چیز، علی است پس او را دوست بدارید و تکریمش کنید و از او پیروی کنید. همانا او با قرآن است و قرآن با اوست و او شما را به طریق هدایت و نه طریق ضلالت راهبری می کند. آنچه گفتم، خبری بود که جبرئیل برای من آورده است. از این قبیل اخبار که در تأیید مکتب ماست در کتابهای شما پر است؛ ولی حتی یک حدیث معتبر از رسول اکرم نقل نشده است که در آن دستور به تبعیت از ابوبکر و عمر و عثمان داده شده باشد. با این حال بر اساس چه دلیلی ما پیروی از علی علیه السلام و اولاد او را کنار بگذاریم و پیرو دیگران گردیم! و اما اینکه

ص: 177

فرمودید: شیعه هم مانند مذاهب اربعه در کنار ایشان باشد، این حرفی است که شما می زنید اما اصلا به آن عمل نمی کنید. از یک طرف شیعیان را کافر و مشرک می خوانید و حتی در بعضی موارد آنها را واجب القتل می دانید و از سوی دیگر می گویید چرا نمی آیید در کنار هم باشیم!!

وقتی بر سر یک حکم فقهی مثل سجده بر تربت، این همه سر و صدا راه می اندازید و شیعه را بت پرست مینامید؛ دیگر چه جایی برای رفاقت و دوستی باقی می ماند؟!

شیخ: خوب! شما هم مثل بقیه ی مسلمانان عمل کنید تا این حرفها پیش نیاید.

واعظ: مگر ائمه اربعه شما که حتی یکدیگر را در برخی موارد تکفیر کرده اند، مثل هم عمل کرده اند که به ما می گویید ما هم مثل دیگران عمل کنیم؟!

شیخ: فتاوای فقها طبعا با هم اختلاف دارد و این اختلافات، هیچ مشکلی ایجاد نمی کند؛ زیرا هر کسی که از یکی از این امامان پیروی کند قطعأ مثاب و مأجور است.

واعظ: شما را به خدا قسم منصفانه قضاوت کنید. به چه دلیل تبعیت از احمد بن حنبل و شافعی دارای اجر و ثواب است؛ ولی پیروی از امام صادق علیه السلام و امام باقر علیه السلام نه تنها ثواب ندارد؛ بلکه کفر و شرک هم هست؟!! چرا این گونه قضاوت می کنید؟ اعتقادات شما از عجایب روزگار است زیرا تبعیت از اهل بیت علیه السلام که عدل قرآن هستند را شرک میدانید؛ ولی پیروی از افرادی که گاها فتاوای مخالف نص صریح قرآن داشته اند را دارای ثواب و اجر میدانید. ما لکم کیف تحکمون

ص: 178

شیخ: فتوای کدام یک از ائمه اربعه بر خلاف قرآن است؟

واعظ: بر طبق نص صریح قرآن مجید: (فاغسلوا وجوهکم وأیدیکم إلی المرافق وامسحوا برؤسکم و أرجلکم إلی الکعبین )(1) دستور الهی در وضو مسح پاست و نه شستشوی آن. غسل غیر از مسح است و این یک امر واضح است که حتی امام فخر رازی که از بزرگان علمای اهل سنت است نیز نتوانسته است منکر آن شود. همه ی فقهای اهل تسنن بر خلاف نص صریح قرآن فتوای به شستن پا داده اند. البته از این عجیب تر هم در میان فتاوای ائمه اهل سنت وجود دارد. برخی از ایشان مسح بر چکمه و جوراب را جایز می دانند. طبق این نظر، مسح کردن بر پا مبطل وضو است

ولی مسح کردن بر چکمه صحیح است!!

شیخ، شما شیعیان نیز فتاوای بسیار زشت و موهنی دارید!

واعظ: کدام یک از فتاوای ما زشت است؟!

شیخ: شما قطعاتی از خاک کربلا را به شکل بت در آورده و آن را همیشه همراه خودتان دارید و سجده کردن بر آن را واجب می دانید.

واعظ: برای شما که یک فرد عالم و اهل تحقیق هستید، شایسته نیست که خاک پاک را بت بنامید. این را بدانید که روزی فرا خواهد رسید که جواب تمام این تهمتها را در پیشگاه عدل الهی از شما خواهیم گرفت. هیچ یک از فقهای ما سجده بر خاک را واجب نمی دانند.

شیخ: پس چرا قطعات خاک کربلا را با خود بر می دارید و بر آن سجده می کنید؟

ص: 179


1- سوره 5 (مائده / آیه 8

واعظ: چون طبق دستور قرآن مجید، باید بر زمین پاک سجده کنیم؛ لذا در مواقعی که به زمین پاک دسترسی نداریم از مهر استفاده می کنیم؛ اما اگر در جایی باشیم که زمین پاک در دست باشد، دیگر هیچ نیازی به مهر نداریم.

شیخ ما می بینیم که شیعیان قطعات خاک کربلا را به صورت مهر می سازند و واجب می دانند که بر آن سجده کنند.

واعظ: سجده بر خاک کربلا واجب نیست؛ بلکه مستحب مؤکد است و بسیار بسیار فضیلت دارد.

شیخ: چه خصوصیت ویژه ای در خاک کربلاست که سجده بر آن دارای فضیلت بسیار است؟

واعظ: این خاک مورد توجه ائمه ی طاهرین و حتی مورد توجه رسول خدا بوده است. بیهقی و حاکم از ابن عباس نقل کرده اند که: «رسول اکرم را دیدم در حالی که حضرت حسین علیه السلام را بر دامن گرفته بود. آن حضرت خاک سرخ رنگی را در دست گرفته بود و می گریست. از ایشان پرسیدم: این خاک چیست؟ فرمود: جبرئیل برای من خبر آورد که این حسینم را در زمین عراق می کشند؛ پس این خاک را از آن زمین برایم آورد». و اما مطلب دیگری که گفتید این بود که چون ابوبکر مسن و سیاستمدارتر از امیرالمؤمنین علی علیه السلام بود؛ لذا وی احق به احراز خلافت بوده است! این گفته شما تلویحا اهانتی بزرگ به خدا و پیامبر است. شما می گویید که مردم بهتر از خدا و پیامبر می توانند خلیفه تعیین نمایند!! در سال نهم هجرت برای ابلاغ آیات سوره برائت که یک مأموریت مهم بود پیامبر در ابتدا ابوبکر را تعیین فرمود؛ سپس بر طبق دستور

ص: 180

خداوند متعال وی را عزل نموده و امیرالمؤمنین علی علیه السلام را برای این مهم برگزید.

سید عبد الحی: پیامبری که جمیع افعال و اقوالش از جانب خداست؛ چرا از ابتدا علی علیه السلام را مأمور نکرد؛ بلکه ابوبکر را مأمور کرد که در

نتیجه پیام برسد و ابوبکر پیر مرد از وسط راه برگردد.

واعظ: این مسئله حکایت از آینده نگری و حسن رهبری رسول خدا دارد. اگر در بدو امر رسول خدا صلی الله علیه و آله امیرالمؤمنین علی علیه السلام را مأمور ابلاغ مینمود، آیندگان نمیتوانستند برتری امیرالمؤمنین را بر ابوبکر بیابند. اگر مردم عهد پیامبر به این نکات دقت می داشتند هیچ گاه با وجود علی علیه السلام تن به بیعت با ابوبکر نمی دادند. در تاریخ می خوانیم که پس از عزیمت ابوبکر، جبرئیل نازل شد و پیام پروردگار را آورد که:

ابلاغ رسالت از ناحیه ی تو شایسته هیچ فردی نیست جز خودت یا مردی که از خودت باشد». لذا رسول اکرم صلی الله علیه و آله علی علیه السلام را فرستاد و او ابوبکر را از نیمه راه برگرداند. و اما اینکه گفتید: علی علیه السلام جوان و کم تجربه بود و توانایی خلافت را نداشت و هنگامی که پس از بیست و پنج سال به خلافت رسید، نتوانست کشور اسلام را به خوبی اداره کند و در نتیجه خونریزیها و انقلابات زیادی را موجب شد». خود یک توهین دیگری به ساحت قدس الله جل جلاله است. می خواهیم ببینیم که آیا علی علیه السلام سیاستمدار بود یا خیر؟ اگر منظور از سیاست، معنای متداول آن که استفاده از تمامی اهرم ها اعم از دروغ و خیانت و حیله و قتل و سرکوب برای حفظ قدرت است، می باشد؛ آری! نه تنها علی بلکه پیامبر نیز این سیاست را نداشت و مبرا و بیزار از این گونه سیاستمدارها بود و به دلیل ترس از خدا چنین سیاستی را

ص: 181

نمی خواست و الآ اگر می خواست یقینا می توانست از همه سیاستمدارها بالاتر و برتر عمل کند؛ اما اگر منظور از سیاست، فن کشورداری بر اساس عدالت و رضایت پروردگار باشد؛ مسلما پیامبر و علی سیاستمدار ترین افراد بشر از آدم تا انقضای عالم میباشند. با همین سیاست، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ظرف مدت کوتاهی تمامی قبایل وحشی و دور از تمدن را تحت مدیریت و نظام واحد در آورد و جامعه ای مقتدر را پایه ریزی کرد. و اما انقلاباتی که در دوران حکومت امیر علیه السلام رخ داد ناشی از عدم سیاست آن حضرت نبوده است؛ بلکه ناشی از انحرافات و کژیهایی بوده است که در مدت بیست و پنج سال توسط خلفا در جامعه پدید آمد. سران حکومت، مردم را بر اساس کینه و عداوت با علی علیه السلام تربیت کردند. نخستین روزی که امیر المؤمنین علی علیه السلام به خلافت برگزیده شد و بر فراز منبر بود یکی از بزرگزادگان آن زمان از در مسجد وارد شد و آن حضرت را روی منبر دید. با صدای بلند گفت: کور شود چشمی که به جای خلیفه عمر، علی را بر فراز منبر ببیند!! سیاست خلفای سه گانه خصوصا عمر و عثمان اختلاف طبقاتی شدیدی را در جامعه به وجود آورده بود و گروهی را به عنوان اشراف پدید آورده بود که امتیازات زیادی را از حکومت دریافت می کردند. پس از به حکومت رسیدن امیرمؤمنان علیه السلام همین طبقه سد راه حکومت شدند و فتنه هایی را پدید آوردند.

اگر به تاریخ مراجعه کنید می یابید که اولین فتنه و آشوب توسط عایشه صورت گرفت. این زن سوار بر شتر شد و بر خلاف دستور خدا و رسول او، مسبب خونریزی های بسیار گردید. جنگ های بعدی نیز از ناحیه ی سران منافقین و معاندین بر آن حضرت تحمیل گردید. امام احمد بن حنبل و

ص: 182

ابوعبدالرحمن نسائی حدیثی را از رسول اکرم صلی الله علیه و آله نقل کرده اند. آن حضرت به ام سلمه فرمود: «ای ام سلمه! این علی امیرمؤمنان و سید مسلمانان و مخزن علوم من و وصی من و باب علم من و در دنیا و آخرت برادر من است و در مقام اعلا همراه با من است و اوست که با ناکثین و قاسطین و مارقین جنگ می کند». مراد از ناکثین، طلحه و زبیر و عایشه و مراد از قاسطین، معاویه و اتباع او و منظور از مارقین خوارج نهروان می باشد.

از ابو سعید نقل شده است که: « با عده ای از صحابه منتظر رسول خدا بودیم. آن حضرت در حالی که بند نعلین ایشان پاره شده بود؛ به سوی ما آمد. نعلین را به علی علیه السلام سپرد. امیرمؤمنان علیه السلام مشغول دوختن نعلین شد. پیامبر صلی الله علیه و آله رو به ما کرده و فرمود: به همان صورت که من با کفار و مشرکین بر اساس ظاهر قرآن جنگ کردم، یکی از شما براساس تأویل قرآن جنگ خواهد کرد. ابوبکر گفت: آیا آن شخص من هستم؟ فرمود: خیر! عمر گفت: آیا من آن فرد خواهم بود؟ فرمود: خیر ولیکن آن شخص، دوزنده نعلین من است».(1) با توجه به این حدیث، جنگهای امیرالمؤمنین مورد تصویب خدا و پیامبر بوده است . مشی و مرام و سیاست علی علیه السلام همان مشی و مرام و سیاست رسول الله صلی الله علیه وآله بوده است. چرا چنین نباشد و حال آنکه امیر المؤمنین علیه السلام باب مدینه علم نبوی و عالم به غیب و شهود بوده است؟

ص: 183


1- ینابیع الموده، سلیمان بلخی حنفی، باب 11، ص 59

شیخ: معنای این جمله که علی عالم به غیب و شهود بوده است را نفهمیدم. لطفا بیشتر توضیح دهید.

واعظ: علم به غیب یعنی احاطه به بواطن امور و آگاهی بر اسرار پوشیده عالم و امور غیبیه

شیخ از شما انتظار نداشتم که عقاید باطل غلات شیعه را بیان کنید. علم به غیب از مختصات ذات باری تعالی است و احدی با او شریک نیست.

واعظ: عقیده ی ما مطابق نص صریح قرآن مجید است.

شیخ اتفاقأ عکس عقیده ی شما نص صریح قرآن است و با دلایل قرآنی می توان اثبات کرد که علم غیب مختص خداوند متعال است.

واعظ: ممنون میشوم اگر تعدادی از این آیات و دلایل را بفرمایید.

شیخ آیات زیادی در قرآن داریم که من تنها به چند نمونه از این مجموعه اشاره می کنم. در آیه ی 6 سوره انعام میفرماید: (وعنده مفاتح الغیب لا یعلمها إلا هو)(1) و در آیه ی 31 سوره هود میفرماید: (ولا أقول لکم عندی خزائن الله ولا أعلم الغیب )(2) و در آیه ی 65 سوره نمل: (قل لا یعلم من فی السموات والأرض الغیب إلا الله )(3) و در آیهی 179 سوره آل عمران آمده است: (وما کان الله لیطلعکم علی الغیب )(4) با .

ص: 184


1- کلید خزائن غیب نزد خدا است و کسی جز خدا بر آن آگاه نیست .2- و نمی گویم من به شما که خزائن خدا نزد من است و نه مدعیم که از علم غیب حق آگاهی دارم.3- بگو که در همه آسمانها و زمین جز خدا کسی از علم غیب آگاه نیست.4- خدای متعال همه شما را از سر غیب آگاه نسازد.

توجه به این آیات حتی از شخص نبی مکرم صلی الله علیه و آله نیز نفی علم غیب شده است تا چه رسد به علی علیه السلام

واعظ: اگر ما بخواهیم معانی آیات قرآن را به خوبی بفهمیم ناگزیر لازم می آید همه آیات قرآن را کنار هم بگذاریم و یا لااقل اگر به اول آیهای استشهاد می کنیم؛ آخر همان آیه را هم ببینیم.

شیخ: منظورتان چیست؟

واعظ: در ادامه ی همین آیه ای که از سوره آل عمران قرائت کردید، آمده است: (ولکن الله یجتبی من رسله من یشاء)(1) و نیز چند آیهی بعد از آیه ای که از سورهی هود قرائت کردید میفرماید: (تلک من أنباء الغیب نوحیها إلیک ما کنت تعلمها أنت ولا قومک من قبل هذا )(2) و در آیه ی 43 از سوره آل عمران از قول حضرت عیسی آمده است که: وأنبئکم بما تأکلون وما تدخرون )(3) بر طبق این آیه حضرت عیسی ادعای علم غیب کرده است و در این ادعایش صادق نیز بوده است. نتیجه ای که از این جمع بندیها گرفته میشود این است که علم غیب ذاتا مخصوص پروردگار است؛ ولی خداوند متعال بر طبق حکمت و مشیت خود از این علم به برخی از برگزیدگان خود افاضه می کند. لذا علم غیب خدا ذاتی و علم غیب انبیاء و خلفا افاضی است.

شیخ آیا علی علیه السلام پیغمبر بوده است که به او هم از این علم افاضه شده باشد؟

ص: 185


1- ولیکن برای این مقام از پیغمبران خود هر که را مشیت او تعلق گرفت برگزیند .2- از اخبار غیب است که پیش از آنکه ما به تو وحی کنیم تو و قومت هیچ از آن آگاه نبودید.3- و به شما از غیب خبر دهم که در خانه هایتان چه می خورید و چه ذخیره میکنید .

واعظ: اگر آقایان محترم قدری توسعه به فکر خود می دادند، مطلب به خودی خود آشکار می شد.

شیخ: اگر فکر ما کوتاه است؛ شما که بحمد الله فکرتان باز است !! بفرمایید چگونه برای علی علیه السلام اثبات علم غیب می کنید؟ آیا جز این است که اگر بایستی خلفای پیامبر علم غیب داشته باشند؛ پس لزوما

خلفای راشدین هم می بایست عالم به علم غیب می بودند در حالی که هیچ کدام از آنها چنین ادعایی نداشتند.

واعظ: مطلب صحیحی را گوشزد کردید. ما هم عقیده داریم که همه ی خلفا بایستی مثل امیر المؤمنین علیه السلام عالم به علم غیب باشند و البته همین طور هم هست چرا که در غیر این صورت نمی توانند به مانند او سکان هدایت امت را در دست گیرند و در نتیجه تدریج تمامی زحمات رسول خدا را به باد فنا خواهند داد. اما مشکل این است که شما در تشخیص خلفا اشتباه کرده اید؛ لذا دچار این تناقض شده اید. از نظر شیعه خلفای رسول خدا کسانی هستند که مظهر تام و تمام آن حضرت می باشند و همه ی ایشان دانای به بواطن امور بوده اند و اینان دوازده نفر بودند که در اخبار شما هم به تعداد و نامهای ایشان تصریح شده است و اتفاقا یک دلیل عقلی و قاطع بر بطلان رأی اهل سنت همین نکته است که خلفای ایشان حتی از حل مسائل جزئی علمی عاجز بوده اند. عقل سلیم و نص شریف این را نمی پذیرد که جانشین یک رجل علمی فردی جاهل و بی سواد باشد. قریب به دویست نفر از علمای شما از قبیل بخاری و حاکم نیشابوری این حدیث را نقل کرده اند که: «أنا مدینه العلم و علی بابها و من أراد العلم فلیأت الباب» یعنی من شهر علمم

ص: 186

و علی درب آن است و اگر کسی علم میخواهد به باب علم یعنی علی مراجعه کند.

شیخ این حدیث چه ربطی به بحث ما دارد. سخن در این است که به چه دلیل می گویید علی عالم به علم غیب بوده است.

واعظ: به این دلیل که پیامبر صلی الله علیه و آله می فرماید: هر علمی که من دارم علی هم دارد؛ لذا چون پیامبر دارای علم غیب است پس علی هم عالم به علم غیب است.

شیخ: چه کسی گفته است که پیامبر علم غیب داشته است؟

واعظ: آیا پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله مرتضی و برگزیده ی خلق بوده است یا خیر؟

شیخ: این چه سؤالی است؟ واضح است که پیامبر خاتم الانبیاء و مرتضی بوده اند.

واعظ: خوب ما هم به دلیل آیه (عالم الغیب فلا یظهر علی غیبه أحده إلا لمن ارتضی من رسول )(1) می گوییم که پیامبر دارای علم غیب است. ترمذی از عبد الله بن عباس نقل می کند که: «علم ده جزء است که نه جزء آن مختص علی است و تنها یک جزء آن برای همه مردم است و علی به آن یک جزء هم از همگان داناتر است». ما چنین نمی گوییم که امام علی علیه السلام و ائمه اطهار مانند پیامبر از طریق وحی با پروردگار ارتباط دارند؛ اما به طور یقین میدانیم که تمام علوم مهم عالم از گذشته و آینده از جانب حق متعال به پیامبر ابلاغ میشد و آن حضرت

ص: 187


1- ذات پروردگار که از غیب آگاه است، احدی را بر علم غیب خود آگاه نمی کند مگر آن کس از رسولان برگزیده باشد .

بعضی را در همان ایام به علی علیه السلام می فرمود و آنچه باقی مانده بود در دم آخر به امیرالمؤمنین علیه السلام افاضه نمود. امام علی علیه السلام در بالای منبر ضمن خطبه ای اشاره به این معنی نموده است. در این خطبه آمده است: «سؤال کنید از من قبل از اینکه مرا نیابید. همانا در سینه ی من علم فراوان است. آنگاه اشاره ای به سینه ی مبارک نموده و فرمود: این سینه ی من مالامال از علم است». احدی جز امیر المؤمنین ندای سلونی را سر نداده است. دعوی این مقام اختصاص به شخص شخیص آن حضرت داشته است. امام احمد بن حنبل و ابن حجر متعصب گفته اند: «سلونی، را احدی از صحابه نگفته است؛ مگر علی بن ابی طالب».(1)

سلیمان بلخی حنفی از ابن عباس نقل می کند که علی در بالای منبر فرمود: «سؤال کنید از من قبل از آنکه مرا نیابید. هیچ آیه ای در قرآن وجود ندارد؛ مگر اینکه من میدانم که در کجا و چگونه نازل شده است. از فتنه ها سؤال کنید؛ هیچ فتنه ای نیست، مگر اینکه من می دانم در آن فتنه چه کسی کشته می شود»(2)

ابن حجر عسقلانی و جلال الدین سیوطی از امام علی علیه السلام نقل کرده اند که: «سؤال کنید از من و این را بدانید که اگر هر چیزی که تا روز قیامت رخ میدهد را از من بپرسید من به شما خبر میدهم». آیا این بیانات ادعای علم غیب نیست. آیا جز عالم به علم غیب کسی می تواند چنین ادعایی کند و مفتضح نشود؟

ص: 188


1- صواعق المحرقه، ابن حجر مکی، ص 762- ینابیع الموده، سلیمان بلخی حنفی، باب 14، ص 74 لی

اگر امیر المؤمنین علیه السلام دارای علم لدنی نبوده است و اتصال به ماوراء عالم نداشته است؛ پس چگونه از امور غیبیه خبر می داده است به گونه ای که بعد از سالها این اخبار تحقق یابد. اخباری از قبیل اخبار قتل میثم تمار به دست عبیدالله بن زیاد العین و حادثه ی قتل عمرو بن حمق به دست معاویهی ملعون و اخبار شهادت فرزند دلبند خودش حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام به دست یزید پلید و شهادت خودش به دست ابن ملجم لعین همه و همه اخبار غیبی است.

در خبر آمده است که امیر المؤمنین علی علیه السلام فرموده است: «این ستارگان که در آسمان وجود دارند شهرهایی هستند بسان شهرهای زمین». شما را به خدا آیا در یک دوره و زمانی که دوربین های امروزی وجود نداشت، خبر از آسمان و ستارگان دادن بر خلاف هیئت مورد قبول آن زمان با چه علمی سازگار بود؟ از جمله روزهایی که پرده از علم آن حضرت برداشته شد و امت فهمیدند که آن حضرت عالم به علم غیب است مثل فردا که روز ولادت حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام است بود.

در آن روز مردم به محضر رسول خدا صلی الله علیه و آله مشرف می شدند و به آن حضرت تهنیت می گفتند. شخصی از میان جمعیت عرض کرد: ما برای تهنیت خدمت رسیدیم؛ ولی علی علیه السلام ما را از ورود بر شما منع نمود به عذر اینکه صد و بیست هزار ملک جهت تبریک نازل شده اند و در حضور شما می باشند. ما تعجب نمودیم که علی از کجا تعداد این ملائک را می داند. آیا شما به او خبر داده بودید؟ رسول خدا صلی الله علیه وآله تبسمی نموده و به علی امیر المؤمنین علیه السلام فرمود: علی جان! تو از کجا دانستی؟ عرض کرد: ملائکه ای که بر شما وارد

ص: 189

می شدند و سلام می کردند، هر یک با زبان خاصی با شما حرف می زدند. من شمارش کردم و تعداد آنان را یافتم. حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: ای ابوالحسن! خداوند علم و حلم تو را زیاد کند. آن گاه رو به مردم کرد و فرمود: من شهر علمم و علی دروازه ی آن است. هیچ آیتی برای خدا بزرگتر از علی نیست. او امام خلق و بهترین مردم و امین خدا و خزانه دار علم الله است و اوست همان اهل ذکری که در آیهی (فاسئلوا أهل الذکر إن کنتم لا تعلمون ) آمده است. اگر شما جویای علم هستید بدانید که من خزانهی علم هستم و علی کلید این خزانه است. هر که ورود به خزانه را می خواهد باید کلید آن را بیابد». شما را به خدا قسم آیا میتوانید در میان اصحاب پیامبر فرد دیگری را با این خصوصیات بیابید؟

خدایا تو را شاهد و گواه می گیرم که ادای حق نمودم و وظیفه ی دینی ام را بدون حب و بغض انجام دادم و از حریم پیامبرت دفاع کردم و حقیقت را ظاهر کردم و از تو کمک می گیرم و بس!

نواب: جناب آقا! من به اتفاق چند نفر از محترمینی که در جلسه حضور دارند تمام این چند شب را با عشق تمام در مجلس حاضر میشدیم . روزها پیرامون فرمایشات شما بحث می کردیم و مطالب را حلاجی می کردیم. خداوند علی اعلا را سپاسگزاریم که ما را به راه حق راهنمایی فرمود. صد در صد برای ما ثابت شد که شیعهی امامیه بر حق است. علاوه بر ما، بسیاری از مردم ساده و پاکدل که در پی حقیقت هستند؛ مذاکرات این مجلس را از طریق روزنامه ها پی گیری می کردند و در نتیجه ایشان هم مستبصر شده اند و نزد ما به صورت محرمانه اظهار تشیع نموده اند. ما از شما متشکریم که با روی باز و حسن اخلاق جواب سؤالات ما را دادید.

ص: 190

فقط مختصر اشکالی در گوشه ی دل ماست و آن این است که آیا در قرآن کریم آیه ای هست که ما را دلالت به امامت ائمه ی اثناعشر بنماید یا خیر؟

و اینکه آیا در کتابهای ما هم اسامی دوازده امام ثبت است یا خیر؟

واعظ: خدا را سپاس می گویم که هدایت را شامل حال بندگان خوب خودش نمود؛ و اما در جواب این سؤالات شما در ابتدا باید عرض کنم که بنای قرآن مجید بر اجمال و اختصار و ایجاز است و به همین دلیل هم اعجاز است و تا پایان روزگار بدیع و تازه است. تمامی حقایق عالم در این کتاب آسمانی مسطور است؛ لذا اگر بنای آن بر تفصیل و بیان جزئیات می بود دیگر نمی توانست در بردارنده ی تمامی حقایق عالم باشد؛ لذا انتظار نداشته باشید که تمام جزئیات در قرآن ذکر شده باشد. قرآن مجید کلیات را بیان می نماید و بیان این کلیات و نیز تبیین جزئیات را بر عهده ی پیامبراکرم صلی الله علیه و آله می گذارد. برخی افراد غیردقیق می گویند: چون اسماء ائمه دوازده گانه در قرآن وجود ندارد پس ما آنها را قبول نداریم !! به ایشان می گوییم: اگر چنین است پس خلفای راشدین را هم نباید قبول کنید. همچنین جزئیات احکام دین از قبیل تعداد رکعات نماز و طریقهی ادای رکوع و سجود و تشهد نماز را هم نباید قبول کنید همان گونه که گفتم، قرآن کلیات را بیان می کند و اطاعت اولی الامر را بر مؤمنین واجب می کند؛ اما اینکه اولی الامر چه کسانی هستند را مبین قرآن یعنی رسول خدا صلی الله علیه و آله بیان می کند.

شیخ سلیمان بلخی حنفی در ینابیع الموده از فرائد السمطین شیخ الاسلام حموینی از مجاهد از ابن عباس نقل می نماید که مردی یهودی به نام نعثل خدمت رسول خدا مشرف شد. سؤالاتی را در توحید مطرح کرد و جواب شنید و اسلام آورد. سپس عرض کرد: ای رسول خدا! هر پیغمبری

ص: 191

دارای وصی است. وصی شما کیست؟ حضرت فرمود: وصی من علی بن ابی طالب است و بعد از او دو دخترزاده ی من حسن و حسین و بعد از ایشان نه نفر از صلب حسین. عرض کرد: تمنا دارم اسامی ایشان را برای من بیان نمایید. فرمود: « إذا مضی الحسین فابنه علی؛ فإذا مضی علی فابنه محمد؛ فإذا مضی محمد فابنه جعفر؛ فإذا مضی جعفر فابنه موسی؛ فإذا مضی موسی فابنه علی؛ فإذا مضی علی فابنه محمد؛ فإذا مضی محمد فابنه علی؛ فإذا مضی علی فابنه الحسن؛ فإذا مضی الحسن فابنه الحجه محمد المهدی؛ فهؤلاء اثناعشر.

پس از ذکر اسامی امامان، توضیحاتی در خصوص طریقهی شهادت هر یک از ائمه نیز بیان فرمود. نعثل به وحدانیت خدا و رسالت پیامبر و ولایت امامان دوازده گانه شهادت داد. پیامبر فرمود: «طوبی لمن أحبهم و أتبعهم وویل لمن أبغضهم وخالفهم»؛ آن گاه نعثل اشعاری را انشاد کرد.

حافظ: جناب سلطان الواعظین؛ ما از دیدار شما در این چند شب بهرهها بردیم که تا آخر عمر لذت آن را فراموش نخواهیم کرد. خداوند به شما خیر دهد که ما را با حقایق بسیاری آشنا کردید. این را بدانید که قطعأ من آن آدم شب اول نیستم و امیدوارم به طریقهی اهل بیت رسالت از این عالم بروم و در پیشگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله رو سفید باشم.

واعظ: بنده نیز از هم صحبتی با آقایان مخصوصا شخص جناب عالی لذت بردم و در این چند شب که در خدمت تان بودم با شما انس گرفتم. اگر خدای ناکرده از ناحیه ی من کوتاهی در حق شما شده است ببخشید و عفو بفرمایید.

ص: 192

ص: 193

درباره مركز

بسمه تعالی
هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَالَّذِینَ لَا یَعْلَمُونَ
آیا کسانى که مى‏دانند و کسانى که نمى‏دانند یکسانند ؟
سوره زمر/ 9

مقدمه:
موسسه تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان، از سال 1385 هـ .ش تحت اشراف حضرت آیت الله حاج سید حسن فقیه امامی (قدس سره الشریف)، با فعالیت خالصانه و شبانه روزی گروهی از نخبگان و فرهیختگان حوزه و دانشگاه، فعالیت خود را در زمینه های مذهبی، فرهنگی و علمی آغاز نموده است.

مرامنامه:
موسسه تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان در راستای تسهیل و تسریع دسترسی محققین به آثار و ابزار تحقیقاتی در حوزه علوم اسلامی، و با توجه به تعدد و پراکندگی مراکز فعال در این عرصه و منابع متعدد و صعب الوصول، و با نگاهی صرفا علمی و به دور از تعصبات و جریانات اجتماعی، سیاسی، قومی و فردی، بر مبنای اجرای طرحی در قالب « مدیریت آثار تولید شده و انتشار یافته از سوی تمامی مراکز شیعه» تلاش می نماید تا مجموعه ای غنی و سرشار از کتب و مقالات پژوهشی برای متخصصین، و مطالب و مباحثی راهگشا برای فرهیختگان و عموم طبقات مردمی به زبان های مختلف و با فرمت های گوناگون تولید و در فضای مجازی به صورت رایگان در اختیار علاقمندان قرار دهد.

اهداف:
1.بسط فرهنگ و معارف ناب ثقلین (کتاب الله و اهل البیت علیهم السلام)
2.تقویت انگیزه عامه مردم بخصوص جوانان نسبت به بررسی دقیق تر مسائل دینی
3.جایگزین کردن محتوای سودمند به جای مطالب بی محتوا در تلفن های همراه ، تبلت ها، رایانه ها و …
4.سرویس دهی به محققین طلاب و دانشجو
5.گسترش فرهنگ عمومی مطالعه
6.زمینه سازی جهت تشویق انتشارات و مؤلفین برای دیجیتالی نمودن آثار خود.

سیاست ها:
1.عمل بر مبنای مجوز های قانونی
2.ارتباط با مراکز هم سو
3.پرهیز از موازی کاری
4.صرفا ارائه محتوای علمی
5.ذکر منابع نشر
بدیهی است مسئولیت تمامی آثار به عهده ی نویسنده ی آن می باشد .

فعالیت های موسسه :
1.چاپ و نشر کتاب، جزوه و ماهنامه
2.برگزاری مسابقات کتابخوانی
3.تولید نمایشگاه های مجازی: سه بعدی، پانوراما در اماکن مذهبی، گردشگری و…
4.تولید انیمیشن، بازی های رایانه ای و …
5.ایجاد سایت اینترنتی قائمیه به آدرس: www.ghaemiyeh.com
6.تولید محصولات نمایشی، سخنرانی و…
7.راه اندازی و پشتیبانی علمی سامانه پاسخ گویی به سوالات شرعی، اخلاقی و اعتقادی
8.طراحی سیستم های حسابداری، رسانه ساز، موبایل ساز، سامانه خودکار و دستی بلوتوث، وب کیوسک، SMS و…
9.برگزاری دوره های آموزشی ویژه عموم (مجازی)
10.برگزاری دوره های تربیت مربی (مجازی)
11. تولید هزاران نرم افزار تحقیقاتی قابل اجرا در انواع رایانه، تبلت، تلفن همراه و… در 8 فرمت جهانی:
1.JAVA
2.ANDROID
3.EPUB
4.CHM
5.PDF
6.HTML
7.CHM
8.GHB
و 4 عدد مارکت با نام بازار کتاب قائمیه نسخه :
1.ANDROID
2.IOS
3.WINDOWS PHONE
4.WINDOWS
به سه زبان فارسی ، عربی و انگلیسی و قرار دادن بر روی وب سایت موسسه به صورت رایگان .
درپایان :
از مراکز و نهادهایی همچون دفاتر مراجع معظم تقلید و همچنین سازمان ها، نهادها، انتشارات، موسسات، مؤلفین و همه بزرگوارانی که ما را در دستیابی به این هدف یاری نموده و یا دیتا های خود را در اختیار ما قرار دادند تقدیر و تشکر می نماییم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *